امام مثل بقيه نبود. با همه فرق ميکرد. امام مثل هوا بود. همه آن را تجربه ميکردند. به نحو مطبوعي، عميقاً آن را در ريهها فرو ميبردند. اما هيچوقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندني است. امام دريا بود. ماهي حتي اگر نهنگ هم باشد، درکي از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهيها بهجز آب چه ميدانند؟ تمام زندگيشان آب است. وقتي ماهي از آب جدا شود، روي زمين بيفتد، تازه زميني که آرامتر از درياست، شروع ميکند به تکانخوردن. ماهي دست و پا ندارد! وگرنه ميشد نوشت که به نحو ناجوري دست و پا ميزند. تنش را به زمين ميکوبد. گاهي به اندازه طول بدنش از زمين بالاتر ميرود و دوباره به زمين ميخورد. علم ميگويد ماهي به خاطر دورشدن از آب، به دلايلي طبيعي، ميميرد. اما هر کس يک بار بالا و پايين پريدن ماهي را ديده باشد، تصديق ميکند که ماهي از بيآبي به دلايلي طبيعي نميميرد. ماهي بهخاطر آب خودش را ميکشد!