سفارش تبلیغ
صبا

 

 ● ایلیا و امراض! سه شنبه 84 بهمن 11 - ساعت 3:15 عصر - نویسنده: ارمیا معمر


مددی


دل گـفـت:«مـرا عـــلم لـدنـّی هـوس اسـت
تعلـیـــم نمـا گـر که تـو را دسـتـرس اسـت»

گفتم که:«الفـ...» گفت:« دگر هیچ مگوی»!

گفتم که:«الف!؟»... گفت: « دگر هیچ مگوی...»
در خانه اگر کس است یک حرف بس است!


* * *

   امروز می خوام از مریضی هایی که شهید ایلیا باهاش درگیر بوده براتون بگم. ناراحتی های جسمی که خیییییلی عذابش می دادند، ولی کمتر کسی از اونا باخبر بود! راستش بعد از اون حادثه ی تلخ جرئت نمی کردم به نامه هاش یا آرشیو مسنجرم یا کامنتاش (که البته خیلیاشون رو به خاطر هک شدن وبلاگ از دست دادم.) سر بزنم و دوباره بخونمشون. مخصوصا نامه ای که تحت عنوان «ایلیا و امراض!» برام فرستاد و الان می خوام براتون کـُپیش کنم. تا اینکه دو سه نفر از دوستان که توی نشریه های مختلف کار می کنند درمورد مریضی های شهید ایلیا ازم سوال کردند. و من هم مجبور شدم برم سر وقت اون نامه و...
   یه روز توی چت چراغش رو خاموش کرد تا راحت تر بتونیم باهم حرف بزنیم. ولی یک دفعه گفت: «ارمیا جان ببخشید... نمیتونم ادامه بدم... حالم خوب نیست... یاعلی» اون روز سریع رفت ولی بعد ازش پرسیدم چی شد؟ چرا حالت بد شد؟ اولش درست جواب نمی داد! می دونستم که آسم داره (ر.ک.
مردان بی ادعا...) ولی فکر نمی کردم تا این حد اوضاعش خراب باشه. بهش گفتم خب مگه مجبوری با این حال خرابت بشینی چت کنی!؟ گفت: پدر و مادر بنده به خاطر شغلشون در حال حاضر در بلاد کفر به سر می برند! (توضیح: هردوشون مهندس هستند و توی پتروشیمی کار می کنند.) هر روز بعدازظهر ساعت 6 باهام تماس می گیرند و روزایی که حال و روزم خوب نیست و نمی تونم باهاشون صحبت کنم به چت پناه می برم! گاهی اوقات مجبورم با کپسول اکسیژن باهاشون صحبت کنم! ولی باز دقیقا نگفت ناراحتیش چیه. اول بهم میل زد و گفت: (پنجشنبه 19 خرداد 84)

سلام
دیدی ایلیا رو نشناختی... سرور!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ استغفرلله
نکنه چی؟
نکنه رو به قبله شدم؟
نه داداش در حال حاضر از این خبرا نیست دلتو واسه حلوا صابون نزن! ـ
چیز مهمی نبود بی خیال
اصلاً از اول اشتباه کردم که گفتم و بیخودی فکرتو مشغول کردم
خلاصه اینکه هر چه از دوست رسد نکوست، درداشم به جون میخریم
(...)


ولی من باز راضی نشدم. از من اصرار و از او انکار تا اینکه: (شنبه 21 خرداد 84)

(...)
بنده خوب خدا، من نخواستم سرتو درد بیارم و چشماتو خسته کنم اما حالا که خودت سرت درد میکنه واسه سر درد حرفی نیست، باشه

آسم فقط یه چشمه از امراض منه. چشمه دیگه کمبود پلاکت خونه که پارسال همین روزا متوجه ش شدم. خستگی مفرط، بی حالی، بی حسی، ناتوانی، خونریزی زیاد در اثر یه جراحت کوچولو و... از عوامل ناشی از کمبود پلاکت بود. یه دوره چند ماهه قرص هایی رو مصرف کردم که فکر کردن بهشون عذابم میده. قرص ها کورتن دار بودن و عوارض جانبی وحشتناکی داشتن. الانم هر چی میکشم از دست همین قرص هاست. اما خوردنشون هیچ تاثیری نداشت و به این نتیجه رسیدن که باید طحال منو در بیارن چون این طحال احمق من بود که اشتباهی پلاکت ها رو از بین میبرد. برای جراحی به بیمارستان رفتم. دوباره آزمایش خون دادم اما تعداد پلاکت ها چهار برابر شده بود و عمل جراحی کنسل. منم شاد و شنگول و گل و بلبل و چه چه و به به کنان عازم خونه شدم. این گذشت تا ماه رمضون. دهه آخر ماه بود داشتیم با بر و بچه های هیئت آش می پختیم که دستمو بریدم و فواره خون. اونقدر خون از دستم رفت که بیهوش شدم. اینجا بود که گفتند فایده نداره این طحاله باید در بیاد و خب جراحی کردن و درش آوردن. تا چند ماه سیر صعودی تعداد پلاکت ها خوب بود اما بعد از یه مدت روز از نو و روزی از نو
وقتی تعداد پلاکت ها کم میشه اولش تموم بدنم سرخ میشه و بعدش کم کم کبود میشه در اینجور مواقع واسه گرفتن بچه از شیر یا گرفتن شیر از بچه خوبم! و برای جلوگیری از وحشت و تشویش اذهان عمومی به بیمارستان تبعیدم می کنن(حالا بازم حرف از ارتباط حضوری بزن )ـ
ولی از شوخی گذشته چون کمبود پلاکت میتونه خیلی خطرناک باشه مثلا با یه ضربه کوچولو به سرم امکان خونریزی مغزی هم وجود داره، بیمارستان بستری میشم که تحت مراقبت های ویژه باشم. همین
ضمن اینکه هنوز هیچ احد الناسی نتونسته تشخیص بده که من چه مرگمه. عجایب الخلقه ای هستم و خبر نداری

 

این صفحه کامنت های وبلاگت چرا تعطیله ؟؟؟
(...)

 

*****


او تولد یافت طنازی کند * با الفبای جنون بازی کند
او تولد یافت گردد نـــــــــور عین * تا شود سرمست از جام حسین
او تولد یافت تا زینـب شود * در سخن علامه مکتب شود
در حوادث یار می خواهد حسین * محرم اســــــرار می خواهد حسین
عشق،مردم خودنمایی می کند * نام زینب دلـــــــــــــــربایی می کند
خلق را زینب شناسی نیست نیست * فاطــمه داند که زیـــــــنب کیست کیست

 

یا علی مددی


 

اینم قسمتی از نامه ی مرحوم آقا حامد:

امروز روز تولدشه. پارسال همین موقع داشت آماده میشد که ببرنش اتاق عمل
باید طحالشو در میاوردن
عمل سختی داشت. پلاکتش پایین بود
من و هادی داشتیم سکته میکردیم ولی اون رو تخت قه قهه میزد
اون ما رو دلداری میداد

خدا خوب میدونه به کی درد بده به کی نده

ایلیا همه ی امتحاناشو بیست شده بود
باااااااااااید به مقطع بالاتر میرفت
قبول کن که دنیا برای ایلیا خییییییییییییییییلی کوچیک شده بود. خیییییییلی

قانون دوستی های ایلیا این بود: غم ها و عصبانیت ها شما مال من، شادی ها و مهربونی های من مال شما
و همیشه هم همینطور بود
تو غم همه شریک میشد و هیشکی رو شریک غمش نمیکرد
شادی دیگران مال خودشون بود و شادی ایلیا هم مال اونا

ایلیا معمولا هر روز زیارت عاشورا رو میخوند
غروب آفتاب، رو پشت بوم، رو به کربلا، شروع به خوندن میکرد
جدای از این هر وقت هم که دلگیر و غمگین بود به زیارت عاشورا پناه میبرد
میگفت فکر کردن به مصائب حضرت زینب س موجب میشه که آدم غم خودشو هیچ بدونه و اصلا از یاد ببره

* * *

یه روز یه دفعه ای گفت: هفته ی بعد دارم میرم آلمان!
- آلمان!؟!؟!؟ برای چی؟
- برای مداوا!... دختر داییم با چند تا از دکترای اونجا صحبت کرده و ناراحتی منو براشون شرح داده. اونا ادعا کردن که میتونن منو عمل کنن! (ر.ک. بکش چون صید و در خونم بغلطان)
(همونطور که اشاره شد کوچکترین خون ریزی براش خطرناک بود چه برسه به عمل جراحی)
اما هفته ی بعدش شد و بی مقدمه گفت: «فردا دارم میرم کربلا!!!»


مطلب بعدی: کربلای شهید ایلیا

 

حرف آخر:

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثــبت است بر جـریـده ی عــالـم دوام مــا

 

حیدر مدد


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● نریمان عزیزم... پنج شنبه 84 بهمن 6 - ساعت 7:0 صبح - نویسنده: ارمیا معمر

   نریمان عزیزم، سلام گرم و درد آلود مرا بپذیر. از لطف تو خیلی متشکرم. نوار و عکس ها رسید. مرا به عوالمی فرو برد. می خواستم جوابی مفصل برای شما بنگارم که مرگ جمال* مرا منقلب کرد و رشته ی افکارم را گسست... راستش را بخواهی، یک سال و نیم پیش نامه ای برای تو نوشتم، بحث و تحلیلی از اوضاع این جا بود. ولی هیچ گاه ختمش نکردم و هر وقت به نامه نیمه کاره نگاه می کردم به یاد تو می افتادم. روزگار، فراز و نشیب فراوان دارد. و گویی به جوینگان حق و حقیقت مقدر شده است که لذتشان در اشک و تکاملشان در تحمل شکنجه ها باشد. من در روزگار حیات خود جز حق نگفته ام. جز رضای خدا و طریقه ی حقیقت راهی را نرفته ام. دلی را نیازرده ام. به کسی ظلم نکرده ام (جز به خودم و نزدیک ترین کسانم. آن هم در راه حق)... همیشه سعی داشته ام حتی موری را آزار ندهم. همیشه سمبل مهر و وفا و فداکاری بوده ام... ولی همیشه درد و رنج، قوت و غذایم بوده است.
   من همیشه خود را برای مرگ آماده کرده بودم. اما مرگ خودم، نه مرگ جمال... مرگ جمال، برای من قابل هضم نیست و هنوز باور ندارم که جمال من، مرده است. و این فرشته ی آسمانی، دیگر نخندد، دیگر ندود و دیگر در اطرافیانش روح و نشاط ندمد...
   متأسفانه رنج من فقط جمال نیست... همان طور که در نوار خود ضبط کرده ای و حقیقت را با زبان بی زبانی بازگو کرده ای من همه ی آن ها را از دست داده ام!**
   جمال را، سال پیش از دست داده بودم و برای من فقط یک آرزو بود. یک تخیل، یک امید که شاید روزی تجلی کند و حیات پدر خویش را دنبال نماید و وارث موجودیت و شخصیت پدرش باشد... با این حساب من همه را از دست داده ام و مرگ جمال، دردی اضافی بر آن درد دائمی قبلی است که مرا رنج می داده و رنج می دهد...

   ما، اغلب خود را محور دنیا و مافیها فرض می کنیم و فکر می کنیم که همه ی دنیا به خاطر ما می گردد، آسمان و زمین و ستارگان به خاطر خوش آمد ما، در سیر و گردشند. فکر می کنیم که آسمان در غم ما خواهد گریست و یا دل سنگ از درد ما آب خواهد شد؛ یا گردش ستارگان متوقف خواهد گشت... اما بعد می فهمیم که در این دنیای بزرگ میلیون ها انسان مثل ما آمده اند و رفته اند و هیچ تغییری در گردش روزگار بوجود نیامده است... این ما هستیم که مغروریم و خود را بزرگ می پنداریم... ولی از کاهی کوچک هم، کم تریم که در اقیانوس هستی به دست طوفان های بلا و امواج متلاطم بالا و پایین می رویم، بدون آن که از خود اختیاری داشته باشیم و یا قدرتی که مسیر امواج را، یا حرکت خویش را تغییر دهیم... با درک این حقیقت باید از مرکب غرور پیاده شویم و طریقت رضا و تسلیم را شیوه ی خود کنیم. دردها را بپذیریم. به لذات زودگذر غره نشویم. خود را ابدی فرض نکنیم و از آمال و آرزوهای دور و دراز چشم بپوشیم...

   من می خواستم عشق زن را با پرستش خدای یگانه مخلوط کنم. می خواستم «پروانه» را بپرستم و این پرستش را در فلسفه وحدت، جزئی از پرستش خدا بشمارم؛ می خواستم در وجود او محو شوم و «حالت» فنا را تجربه کنم. می خواستم زندگی زناشویی را به پرستش و فنا و وحدت بیامیزم. می خواستم خدا را لمس کنم؛ می خواستم جسم و روح را به هم بیاویزم؛ می خواستم هستی را در خدا و خدا را در پروانه خلاصه کنم... ولی او چنین ظرفیتی نداشت و شاید دیگر کسی پیدا نشود که چنین ظرفیتی داشته باشد... درک این واقعیت یک یأس فلسفی در من ایجاد کرده. احساس تنهایی شدیدی می کنم. تنهایی مطلق. یک تنهایی که من در یک طرف ایستاده ام و خدا در طرف دیگر و بقیه همه اش سکوت، همه اش مرگ، همه اش نیستی است... گاهی فکر می کنم که خدا نیز تنها بوده که انسان را آفریده تا از تنهایی به درآید. خدا، اول آسمان و زمین و ستارگان و فرشتگان و موجودات را آفرید، ولی هیچ یک جوابگوی تنهایی او نبود. سپس انسان را به صورت خود آفرید. به او درد و عشق داد؛ و روح او را با خود متحد کرد تا جبران تنهایی خود را بنماید. ولی من انسان، از او می ترسم. تنها در برابرش ایستاده ام و از احساس این که جز او کسی را ندارم و جز او به طرفی نمی توان رفت و فقط و فقط باید به طرف او بروم، از این اجبار از این عدم اختیار، از این طریقه انحصاری وحشت زده شده ام و بر خود می لرزم.

   می دانم که باید با همه چیز وداع کنم، از همه ی زیبایی ها، لذت ها، دوست داشتن ها، چشم بپوشم. باید از زن و فرزند بگذرم؛ حتی دوستان را نیز باید فراموش کنم. آن گاه در آن تنهایی مطلق، خدا را احساس کنم. باید از تجلیاتش، درگذرم و به ذاتش درآویزم. باید از ظاهر، فرار کنم و به باطن فرو روم. و در این راه هیچ همراهی ندارم. هیچ دستیاری ندارم. هیچ هم دردی ندارم. تنهایم، تنهایم، تنها...
   آری این سرنوشت انسان است. سرنوشت همه ی انسان ها، که معمولا در کشاکش مشکلات و در غوغای حیات نمی فهمند و مانند مردگان، ولی می جنبند، حرکت می کنند و چیزی نمی فهمند...
   سرنوشت ما نیز، در ابهام نوشته شده است که نه گذشته به دست ما بوده و نه آینده به مراد ما می گردد. دردها و ناراحتی ها همراه با لذت های زودگذر و غرور بی جا، آدمی را در خود می گیرند و حوادث روزگار، ما را مثل پر کاه به هرگوشه ای می برند و ما هم تسلیم به قضا و راضی به مشیت او به پیش می رویم، تا کی اژدهای مرگ ما را ببلعد.

   سؤالات زیادی کرده بودی که اکنون، فرصت جوابش را ندارم و حوصله ای نیز برایم نمانده که همه را تجزیه و تحلیل کنم. هم اکنون که این نامه را به پایان می رسانم دو روزی از جنگ اعراب و اسرائیل می گذرد. هواپیماهای اسرائیلی از بالای سر ما می گذرند و جنگنده های اسرائیلی در آب های صور در مقابل چشمان ما رژه می روند. فداییان فلسطینی گروه گروه اسلحه به دست به سوی سرنوشت درگذرند. به صحنه می روند و بازگشتشان با خداست. معلّمین و دیگران اغلب گوششان به رادیوست. روزنامه ها مملو از فتوحات مصر و سوریه است... هر لحظه خبری می رسد و یا رادیوی مصر و سوریه اعلام می کنند که چند تا هواپیمای اسرائیلی سرنگون شده... و اسرائیل تکذیب می کند! امیدوارم که خدای بزرگ به اشک های یتیمان و خون شهدای فراوان رحمی کند و شر ظلم و ستم اسرائیل را از سر آوارگان و بیچارگان عرب کم کند! ترس و خوف دائمی و خطر تهاجم و بمباران اسرائیلی ها همیشه وجود دارد. این بار شاید به خواست خدا از قدرت و سیطره جهنمی آن ها کاسته گردد. نامه را ختم می کنم و به تو و همه ی دوستان درود می فرستم. سلام گرم مرا به همه ی دوستان برسان.
ارادتمند مصطفی چمران
12 اکتبر 1973
___________________

* فرزند سه ساله دکتر
** همسر و فرزندانش

برگرفته از کتاب «خدا بود و دیگر هیچ نبود»


* * *

آیا اگر بگویم آب دستتان است بزارید زمین و بروید این کتاب را بخرید و مطالعه کنید؛ اگر بگویم تا به الان در عرض چهار پنج سال 13 مرتبه تجدید چاپ شده؛ اگر بگویم ای کاش قبل از آن که دانشجویی وارد دانشگاه شود و طلبه ای به حوزه رود و معلمی سر کلاس رود و سربازی دفترچه اعزام به خدمت بگیرد و کاسبی وارد بازار شود و کارگر و کارمند و...یی شروع به کار کند و مسئولی منصوب شود و جوانی سر سفره ی عقد بنشیند و زنی مادر شود و قبل از آنی که انسانی بخواهد نـَفـَسی جانانه بکشد، به او این کتاب را می دادند تا مطالعه کند؛ و آیا اگر بگویم این کتاب هدیه ی امام رضا علیه السلام بود که در ظهر عید غدیر به من داد و همچون آرام بخشی مرا آرام کرد و همچون چراغی راه را به من نشان داد؛ و آیا اگر بگویم از این به بعد هر وقت به مزار شهدا روم و سنگ قبر عجیب دکتر را ببینم دیگر این سوال در ذهنم بوجود نمی آید که «چرا با بقیه ی قبور شهدا فرق دارد!؟» ؛ کافی است که بگویم چه قققققققققققدر مجذوب شخصیت شهید دکتر مصطفی چمران قرار گرفته ام!؟


حرف آخر:

«الهی! خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند، که پیری خود شکستنی است!»

حیدر مدد


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● نود روز گذشت... دوشنبه 84 بهمن 3 - ساعت 11:0 صبح - نویسنده: ارمیا معمر


سلام
دیشب خوابشو دیدم.
تو حرم امام رضا (ع) بودیم.
داشتیم از جلوی پنجره فولاد رد می شدیم.
بهش گفتم ایلیا بیا ببندمت به پنجره فولاد بلکه شفا بگیری
گفت: من خیلی وقته شفا گرفتم. شما برو دلتو گره بزن ....
.
.
.
چند روز قبل از اینکه بره آلمان، یه روز با هم زدیم بیرون. از شهر خارج شدیم. به منطقه ای رسیدیم که همش مزرعه ی آفتابگردون بود. ایلیا با دیدن این صحنه ها کلی ذوق زده شد. ماشینو کنار یکی از مزارع نگه داشت و پیاده شد و شروع به نماز خوندن کرد. نمازش که تموم شد، وقتی نگاه کنجکاو منو دید گفت:
« بی انصافیه اگه بعد از دیدن این مناظر نماز شکر نخونی! »
بعد همونجا کنار مرزعه نشست و خیره شد به گلهای آفتابگردون.
گفت: « ببین حامد! این گلا تا وقتی که کوچیک هستن و نیاز به رشد و تکامل دارن به سمت خورشید میگردن و نگاهشون همیشه به خورشیده؛ اما همین که بزرگ میشن، سرشونو به سمت خودشون خم می کنن و فقط خودشونو می بینن! دیگه به خورشید نگاه نمی کنن. با این حال خورشید هیچ وقت ازشون رو برنمی گردونه و همیشه هواشونو داره! حکایت این گلها، حکایت ما آدماست! »
بعد از چند لحظه به گلهایی اشاره کرد که علی رغم اینکه خیلی بزرگ بودن و سنگین، اما باز هم  به سمت خورشید برگشته بودن. گفت:
« استثنا هم وجود داره. اینا با اینکه بزرگ شدن ولی بازم نگاهشون به سمت خورشیده. ازش مدد می خوان و پرستشش می کنن. می دونن اگه خورشید نباشه از بین میرن حتی اگه خیلی هم بزرگ و قدَر باشن. کاش ما هم بتونیم از جنس این گلا  باشیم! »


یا علی مدد

یکی از نامه های مرحوم حامد امجد (مورخ 20 آبان 84) که بدون دخل و تصرف در نوشتار آن خدمتتان عرضه شد.
هم او که در ایام اربعین شهید ایلیا پطروسیان همراه با همسر جوانش که تازه ازدواج کرده بودند به دیار باقی و دیدار خانواده ی شهیدش و صمیمی ترین دوستش (شهید ایلیا) شتافت!
شادی روحشان صلوات با یک فاتحه


* * *

پ.ن:

یه استاد داریم؛ خیلی باحاله! از کراماتش همین بس که وسط یه بحث داغ علمی، یک دفعه می بینی یه بحث داغ غیر درسی راه میندازه! یک روز بعد از کلی صحبت در مورد زلزله برگشت گفت: «می دونید چیه بچه ها!؟ احتمال اینکه یک زلزله ی خیلی بزرگ توی تهران بیاد تقریبا صفره!»
- چرا استاد!؟
- « چون ایران مملکته امام زمان (علیه السلامه)! تهران هم پایتخت و مهم ترین شهر این مملکته! اگر بخواد زلزله ی خیلی بزرگی توی این شهر بیاد که همه چیز رو خراب کنه، ایران ضربه ی مهلکی خواهد خورد! اون وقت باید به دو چیز شک کرد: 1) در بین مردم تهران انسان های پاک و خدا ترس پیدا نمیشه و اکثرشون گناه کار هستند! هرچند اگر به ظاهر توی خیابون ها و یا در اخبار چیزایی می بینیم و می شنویم که...! (اینا همشون مگسانند به دور شیرینی!) 2) این مملکت به امام زمان (عج) تعلق نداره! و ایشون محافظ و نگه دارش نیستند!»
تو دلم گفتم: «هرچند که حرفش درسته! ولی اگر همه ی مهندسا و مسئولین ما توی تصمیم گیریاشون این طرز فکر رو داشته باشند خدا به داد این ملت برسه!!!»

اینا رو گفتم فقط برای اینکه شعری رو که همین استاد آخر برگه ی سوالات پایان ترمش نوشته بود رو براتون بنویسم. اصل شعر به زبان کردی است. مثل یه مناجات خیلی قشنگه:

با حضور تو چشمه ها جوشیدند.
و درختان پیچیده در گل شدند.
شاخه خشک درخت نام تو را می داند.
و پرنده بی آشیان درون دست تو لانه اش را می سازد.
تو از خواب بچه های شیرخوار باخبری.
و مسیر کوچ پرستوها را می دانی.
آب ِ مشکِ تو عطش دِروگران را می نشاند.
و خروس سحرگاهان به یاد تو می خواند.


* * *

نود روز گذشت...

حرف آخر:

...

یا رب آیینه ی حُسن تو چه جوهر دارد؟
کــه درو آه مــرا قـــوّت تــأثـیـر نــبـود!؟

...


حیدر مدد


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● یا علی مددی پنج شنبه 84 دی 29 - ساعت 10:0 صبح - نویسنده: ارمیا معمر

 

ایوان نجف عجب صفایی دارد!       حـیـدر بنگر چه بارگاهی دارد!

* * *

خیلی دلم می خواد بنویسم؛ ولی...

قلم را آن زبان نبود که سرّ عشق گوید باز       وَرای حـدّ تــَـقـریـرست شـــرح آرزومـنـدی

پس فقط

اگرچه اینم کار قلمه! ولی قلمش از قلم من گرانتره! هر وقت از عشق امیرالمؤمنین واله میشم این تصویر برام تداعی میشه! حیدر مدد!

باقی همه فسانه است...!

..... ... ..... .. ... ............ ...(ع) ... .. ....... ..... ..... .... .. .. ...!

 

* * *

 

یک خیابان کرده مجنونم تو می دانی کجاست!

کاظمین

سامرا

 

حیدر مدد


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش سه شنبه 84 دی 27 - ساعت 3:42 عصر - نویسنده: ارمیا معمر

لــَوْ اَجـتـَمـَع النّاس عَلی حُبِّ عَلی ابن ابیطالب(علیه السلام) لـَما خـَلـَق الله عَزّوَجَل النّار

* * *

   شعر زیر یکی از سروده های حضرت حافظ(علیه الرحمه) می باشد که از دیوان ایشان حذف کرده اند؛ ولی در نسخه های قدیمی موجود است! تا کور شود چشم هر آنکه نتْـواند دید!

ای دل غـلام شـاه جـهان بـاش و شـاه بـاش       پـیـوسـتـه در حـمــایـت و لـطـف الـ"ـــه بـاش
از خــارجـی هــــزار بـه یـک جـو نـمـی خـرنـد       از کـــوه تــا به کـــوه مـنــافـق سـپــاه بــاش
چـون احـمـدم(ص) شفیـع بـود روز رستـخـیـز       گــو ایـن تـن بـلاکــش مـن پــر گـنــاه بــاش!
آن را که دوستی عـلی(ع) نیست کافر است       گـــو زاهـــد زمــانــه و گــو شــیـخ راه بــاش
امـروز زنـده ام بـه ولای تـو یــا عــــــــلـی(ع)       فـردا بـه روح پـــاک امــامــان (ع) گــواه بـاش
قبر امـام هـشتم و سلطــان دیـن رضـــــا(ع)       از جــــان بـبـوس و بـر در ِ آن بــارگــــاه بـاش
دستـت نـمی رسد که بـچـینی گـلی ز شاخ       بـــاری بـه گـلـــبـن ایــشــــان گـیــــاه بــاش
مــرد خــدا شـنــاس کـه تـقـوی طـلــب کـند       خواهی سـپـیـد جامه و خـواهی سیـاه باش
حـــافـظ طـریـق بـنـدگـی شـــاه پـیـشـه کـن
وآنــگـاه در طــریـــق چــو مــــردان راه بـــاش

* * *

   همچنین اسنادی موجود می باشد که نشان می دهد حافظ در حدود سال 770 هـ.ق. به ولایت امیرالمؤمنین علی علی السلام ایمان آورده و شیعه شده است! به دلیل طولانی شدن مطلب از ارائه آنها معذورم. ان شاء الله در فرصتی دیگر به این موضوع هم می پردازم.

* * *

پی نوشت:
(1) در روز عید غدیر (29 دی) ساعت 10 صبح منتظر یک آپ دیت توپ از طرف ارمیا باشید!
با این سرویس جدید پارسی بلاگ خیلی حال می کنم! آدم میتونه وقتی هم که نیست آپ دیت کنه! مطلب رو مینویسی و بهش میگی در فلان تاریخ و فلان ساعت ارسالش کن!

(2) به دوستان شهید ایلیا مژده بدم که یکی از خاطراتش را در هفته ی بعد – ان شاء الله – براتون خواهم فرستاد! ببخشید که یه مدت نبودم!

 

حرف آخر:
«ذکر علی فوق عبادة»

حیدر مدد


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● عشرتگه خورشید - ادامه از لوح دل! جمعه 84 دی 2 - ساعت 4:24 صبح - نویسنده: ارمیا معمر

خـــــــب! ... پس میخواهید از حج شهید ایلیا بدونید!؟ درسته!؟ پس اول اینو بخونید، تا براتون تعریف کنم ماجرا از چه قراره!
http://louhedel.parsiblog.com/14777.htm

بازم تأکید می‏کنم، تا اونو نخوندین متوجه ادامه مطلب هم نمیشیدا !
«عشرتگه خورشید»
http://louhedel.parsiblog.com/14777.htm

 

 

 

خوندینش!؟ پس دل بدید تا شهید ایلیا هم بهتون قلوه بده! (البته من خودم هم از ماجرا خبر نداشتم. بعد از فوت شهید ایلیا، آقا حامد گل گلاب برای بنده تعریف کردند):

   می دونید «طرفی» که شهید ایلیا ازش اسم برده و تو وبلاگش نوشته: « اما این بار « طرف » فقط گفت: ظاهراً این بار طلبیده شدم.» کی بود؟

   درسته! ... «طرف» خود شهید ایلیا ست! همون‏طور که اونجا هم نوشته چند باری قرار بود بره، ولی نمیشد. مثلا فروردین همین امسال، چند روز قبل از پرواز حالش بد شد و دکتر اجازه نداد بره. تو قرعه کشی انجمن هم بار اول و دوم که اسمش دراومد هی می گفت: «حالم خوب نیست، نمی تونم برم، من برا دو قدم راه رفتن هم مشکل دارم و...» راست هم می گفت. اون روزا حالش تعریف چندانی نداشت. ولی وقتی بار سوم هم اسم خودش دراومد دیگه نتونست چیزی بگه اما...

   اما این بار هم نرفت! تو انجمنی که شهید ایلیا ازش اسم برده، یه پیرمرد پنجاه و شش ساله هست که به قول خودش وزیر چاییه! طفلک اونم خیلی آرزو داشت مدینه رو بیبنه. ظاهرا یه روز می شینه و سفره دلشو واسه ایلیا پهن می کنه. ایلیا هم می گه شما به جای من برو! ایلیا به «حاج قربون» گفته بود که قضیه سکرت بمونه ولی ایشون در عرض سه سوت ملت رو خبردار کرد. بعضیا به ایلیا می گفتن چرا چنین کاری کردی و این سفر قسمت خودت بوده و از این جور حرفا. ایلیا هم چند بیت شعر از مولوی نوشت و زد تو تابلو اعلانات انجمن:

ای قـوم بـه حـج رفـتـه کـجـایـیـد کـجـایـید؟
مـعـشـوق هـمـیـن جـاسـت! بـیایید بیایید

یـک دسـتـه ی گـل کـو اگـر آن باغ بدیدید!؟
یـک گـوهـر جـان کـو اگـر از بـحـر خـدایـید!؟

مـعـشـوق تـو هـم سـایـه ی دیوار به دیوار
در بـادیـه سـرگـشـته شما در چه هوایید!؟

گـر صـورت بـی صـورت مـعـشـوق بـبـیـنـید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بـــــــار از راه بـه آن خــــانه بــــرفـــتـیـد
یــک بـار از ایــن خـانه بـر ایـن بـام بـرآیـیـد
.
.
.
و می گفت:
کعبه خود سنگ نشانی است که ره گم نشود
حـاجـی احـرام دگـر بـنـد بـبـیـن یـــار کـجـاسـت

   همین آقای «حاج قربون»، وقتی ایلیا رفت، می زد تو سرش و می گفت: «یتیم شدم!»

( او مرا یاد فرماندهان جوان زمان جنگ می اندازد. فرماندهانی که در شباب دل از « پیر » و «جوان» می ربودند! )


***

اینم روزی امروزمون:

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
که وعــده تـو کردی و او بـجای آورد!
(حضرت حافظ علیه‏الرحمة)

   سه شب خواب دید و بعد آن به فرزندش گفت: خداوند تو را قربانی خویش می خواهد! اسماعیل گفت: ای پدر، دست و پای مرا ببند تا جان دادنم دلت را نلرزاند! چشمم را بپوشان که مبادا مهر پدری مانع انجام وظیفه ات گردد!

   خنجر سنگ را برید اما اسماعیل قربانی نشد! « و فدیناه بذبح عظیم.» آن روز ابراهیم (علیه السلام) « نفس » خویش را شهید کرد تا سرافراز از بلاء سخت الهی بیرون آید. و حاجیان هرساله قربانی های خود را به درگاه الهی می برند تا حجشان قبول افتد و اجازه یابند از احرام خارج شوند!

   ولی ما یک حاجی بیشتر نمی شناسیم! که او هم معرف عالم هستی، « حاج حسین کربلایی » ست! هم او که حج را با نیت عمره ی مفرده به پایان برد و آن گاه عزم رحیل را این چنین با کاروانیان در میان نهاد:
   «... مرگ بر بنی آدم، چون گردن آویزی بر گردن دختری زیبا آویخته است، و چه بسیار است وَلــَه و اشتیاق من به دیدار اسلافم! چون اشتیاق یعقوب به دیدار یوسف! و برای من قتلگاهی اختیار شده است که اکنون می بینمش. گویا می بینم که بند بند مرا گرگان بیابان، بین نوا و یس و کربلا از هم می درند و از من شکمبه های خالی و انبان های گرسنه ی خود را پر می کنند. ... گریزگاهی نیست از آنچه بر قلم تقدیر رفته است. رضایت خدا، رضایت ما اهل بیت است؛ بر بلایش صبر می ورزیم و او نیز با ما در آنچه پاداش صابرین است وفا خواهد کرد. اگر پود از جامه جدا شود، اهل بیت نیز از رسول خدا جدا خواهند شد! ... آنان در حظیرة القدس با او جمع خواهند آمد؛ چشمش بدانان روشن خواهد شد و بر وعده ای که به آنان داده است وفا خواهد کرد.
   اکنون آنکه مشتاق است تا خون خویش را در راه ما بذل کند و نفس خود را برای لقای خدا آماده کرده است... پس همراه ما عزم رحیل کند که من چون صبح شود به راه خواهم افتاد. ان شاء الله!»
   «پیر مغان» ما به وعده ی خود عمل کرد و یک به یک قربانی هایش را با دست و پای باز و چشم بینا به قربان گاه کربلا فرستاد! هم او که تن اربا ً اربای اکبرش را در عبایش پیچید و...! هم او که قنداقه ی اصغرش را باز کرد تا طفل راحت بال بال بزند و « دَم  مظلومش » را به آسمان پاشید! و خدا را شکر که به زمین باز نگشت!

الهی بدم المظلوم ... بدم المظلوم ... بدم المظلوم
عجل لولیک الفرج

***

حرف آخر:
چهل شب دیگر تا اولین شب برپایی خیمه های عزای حسین بن علی علیه السلام باقی مانده. و تو چه کردی ای دل؟ می مانی یا می روی؟
حـاجیا مکه می رن؛ ولی ما روضه می ریم!
اونا قربونی می دن؛ ولی ما قربون میشیم!

لـبـاس احـرامـشـون مـثـل رنـگ گـل یـــاس
لـبـاس احـرام مـا، تـیـره و رنـگـش سیـاس!

 

عنوان مطلب بعدی مشخص نیست. اما مطمئن باشید ماجراهای شهید ایلیا تمام نشده! پس تا آینده ای نامشخص:

 

 

حیدر مدد       


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● دیدار با مقام معظم رهبری دوشنبه 84 آذر 28 - ساعت 7:7 عصر - نویسنده: ارمیا معمر

   اینجا هوا ابریه و بارون هم نم نم می باره! افتخاری و اسپیکرها هم مشغول هستند:

تنیده یاد تو ...
تنیده یاد تو، در تار و پودم!
بود لبریز از ...
بود لبریز از، عشقت وجودم!
تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی
فدای نام ...!
فدای نام تو، بود و نبودم!
.
.
.

   وصف الحال منه!
   دارم به درخت اناری که تو حیاطه نگاه می کنم. همه ی برگاش ریخته و فقط اناراش مونده! این درخت رو دو سال پیش با ایلیا کاشتیم. این اولین سالیه که ثمر داده. دلم نمیاد بدون ایلیا اناراشو بچینم!
   عجب هوای دلگیریه! ایلیا عاشق قدم زدن یا کوهپیمایی تو این هوا بود!
   گفتم کوهنوردی... ما تقریبا هر جمعه با رفقا می رفتیم کوه. یکی دو سال پیش بود، یه روز جمعه تو کوه ... آقا هم اومده بودن. ایلیا طبق معمول جلوتر از همه بود با اینکه آسم داشت و.... زیارت عاشورا رو حفظ بود. داشت زیارت عاشورا می خوند و می رفت بالا. تو حال و هوای خوش خودش بود که یه دفعه سرشو بلند کرد و آقا رو مقابل خودش دید! ایشون داشتن برمیگشتن. نمی دونم! نمیدونم چه حرفایی بینشون رد و بدل شد. ما خیلی عقب تر بودیم.
   وقتی بهشون رسیدیم، بعد از اینکه یه مقداری با هم گپ زدیم، موقع خداحافظی، آقا دستشونو  گذاشتن رو شونه ی ایلیا و گفتن: «مواظب این دوستتون باشید و قدرشو بدونید!»

***

   ...

ندارم چون متاعی دیگر ای عشق
بگیــــر انگشت و این انگشتر از من

 

(از خاطرات یکی از دوستان شهید ایلیا)

 

***

حرف آخر:

«اگرچه عقل نیز، اگر پیوند خویش را با سرچشمه ی عقل نبریده باشد، بی تردید عشق را در راهی که می رود تصدیق خواهد کرد. آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست! » (شهید سید مرتضی آوینی)

 

مطلب بعدی: حج شهید ایلیا (به خوانندگان لوح دل پیشنهاد می کنم حتما مطلب بعدی رو  بخونن!)

 

حیدر مدد


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه 96 مهر 1

d
خانه c
d سجل c
d
نامه رسون c


خانه‌ی دوست کجاست!؟


به ذره گر نظر لطف بوتراب كند /// به آسمان رود و كار آفتاب كند


همسر مهربان
عرفه (حسین آقا)
عمداً (مهدی عزیزم)
مختصر (روح‌اله رحمتی‌نیا)
ترنج
راز خون (سجاد)
مشکوة
لب‏گزه
دیاموند

 


ارمیا نمایه

امام مثل بقیه نبود. با همه فرق می‌کرد. امام مثل هوا بود. همه آن ‌را تجربه می‌کردند. به نحو مطبوعی، عمیقاً آن ‌را در ریه‌‌ها فرو می‌بردند. اما هیچ‌‌وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندنی است. امام دریا بود. ماهی حتی اگر نهنگ هم باشد، درکی از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهی‌‌ها به‌‌‌جز آب چه ‌می‌دانند؟ تمام زندگیشان آب است. وقتی ماهی از آب جدا شود، روی زمین بیفتد، تازه زمینی که آرام‌تر از دریاست، شروع می‌کند به تکان‌خوردن. ماهی دست و پا ندارد! وگرنه می‌شد نوشت که به ‌نحو ناجوری دست و پا می‌زند. تنش را به زمین می‌کوبد. گاهی به اندازه طول بدنش از زمین بالاتر می‌رود و دوباره به زمین می‌خورد. علم می‌گوید ماهی به خاطر دورشدن از آب، به دلایلی طبیعی، می‌میرد. اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می‌کند که ماهی از بی‌آبی به دلایلی طبیعی نمی‌میرد. ماهی به‌خاطر آب خودش را می‌کشد!

ارمیا / رضا امیرخانی


نوشته‌های قبلی
هفتای‌اول( بهمن83 تا آذر84 !!!)
هفتای‌دوم( آذر84 تا بهمن84)
هفتای‌سوم( بهمن و اسفند84)
هفتای‌چهارم(فروردین‏واردیبهشت 85)
هفتای‌پنجم( اردیبهشت و خرداد 85)
هفتای‌ششم( خرداد و تیر85)
هفتای‌هفتم( تیر و مرداد85)
هفتای هشتم(شهریورتاآبان85)
هفتای نهم( آبان 85 تا آخر 86)
هفتای دهم(بهار،تابستان و پاییز87)
هفتای یازدهم(اسفند87 تا مهر88)

 


آوای ارمیا


 


جستجو در متن وبلاگ


 


کل بازدیدها: 227777
بازدید امروز: 8

بازدید دیروز:18


اشتراک در خبرنامه
 
با ارسال فرم فوق می‌توانید از به‌روز شدن وبلاگ باخبرشوید.