سفارش تبلیغ
صبا

 

 ● خانم زینب سلام الله علیها پنج شنبه 85 خرداد 11 - ساعت 2:23 عصر - نویسنده: ارمیا معمر

   دو فرزند خردسالش را روی زانوانش نشانده. قمر بنی‌هاشم(علیه‌السلام) یک طرف، عقیله بنی‌هاشم(سلام‌الله‌علیها) در مقابل. عباس(علیه‌السلام) کوچک‌تر است.

   - پسرم بگو واحد.
   - واحد.
   - قل اثنتان. (بگو دو.)

...

   - پدر جان! ... «شرم دارم» با زبانی که یک گفته ام، دو بگویم!

   امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) مسرور شد و «چشمان» عباس(علیه‌السلام) را بوسه زد!

   رو به دخترش کرد. دختر امّا دست پیش گرفت. قبل از سؤال پدر پرسید:

   - پدر! ... ما را دوست داری!؟
   - آری دخترم! فرزندان پاره های قلب ما هستند!

...

   - پدر! دو محبّت در دل مؤمن جا نمی‌گیرد. پس اگر باید دوست داشته باشی، «شفقت و مهربانی» را نثار ما کن و «محبّت خالص» را تقدیم خداوند!

   امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) آن دو را به سینه چسبانید! او به داشتن چنین فرزندان عالمی به خود می‌بالید و خدا را شکر می‌کرد.

 

* * *

میلاد علیا مخدره صدیقه صغری، خانم زینب کبری سلام الله علیها مبارک باد!


* ‏* *

ن و قـلم نـبـــی‌(ص)سـت و مـایـسـطـرون، حسین(ع)
طـــاق فلک علی‌(ع)ست، و عـالم ستون، حسین(ع)
خلقت تمام، حضرت زهرا(س)ست، خون، حسین(ع)
هستی تمـــام ظـــاهر و، مـا فی البطـون، حسین(ع)
بـا یـک قـیـــامـت اسـت هـم الـغـــالـبـــون، حسین(ع)

در این قیام، نقطه‌ی پرگار، زینب(س) است!

ســـــــردار ســـــرســـــپـــــرده‌ی جـــــــولان عشق کیست؟
تـــنـــهــــا امـیــــــــــر فــــــــــاتح مـــیـــــدان عشق کیست؟
عشق است حسین(ع) و، گوش به فرمان عشق کیست؟
روح دمـــــیـــــــده بـــــر تـــــن بـــــی‌جـــــان عشق کیست؟
عــــــــــلّــــــــــامـــــــه‌ی مـفـسـر قـــــــــرآن عشق کیست؟

اذن دخول در حرم یار، زینب(س) است!

زیـبـاترین ستاره‌ی دیـبـای خلقت است
زهـــراترین زهره‌ی زهـرای خلقت است
لیلی‌ترین لیـلـــی لیـــلای خلقت است
زیباترین سروده‌ی لب‌های خلقت است
شیـواترین سـؤال معـمـای خلقت است

گنجینه‌ی جزیره‌ی اسرار، زینب(س) است

. . .

از نـای من به نـاله چو افتاد نایِ نی
عالم شنید از پس آن های‌هایِ نی
تـو بـرفـــراز نیـــزه و مـن درقفای نی
آن‌قــدر سنگ خورده‌ام از لابلای نی
تا این‌که یــافتم ســرت از ردپای نی

عشق تو هست آتش و نیزار، زینب(س) است

.
.
.


* * *

 

سِـرّیست مابین دو اسم:

«حسین» ، «زینب»

که می‌داند چیست؟

 

 

حیدر مدد      

 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● امام و ارمیا - قسمت سوم چهارشنبه 85 خرداد 10 - ساعت 3:0 عصر - نویسنده: ارمیا معمر

   درب خانه‌ی سفید رنگ نیمه باز بود. از صبح که خبر را شنیده بودند، درب را نیمه‌باز گذاشته بودند. شهین و معمر، هر دو مطمئن بودند که ارمیا هر کجا باشد، برمی‌گردد. آن دو هم مثل همه‌ی مردم گرفته و ناراحت بودند. اندوهشان با هیجانی غریب توأم شده بود. آنها نمی‌دانستند ارمیا کجاست. نمی‌دانستند ارمیا چه حالی دارد و با چه حالی به خانه برمی‌گردد. انتظاری کشنده، روح آنها را قطره‌قطره می‌مکید. هر دو منتظر ارمیا بودند.


* * *

   حوالی غروب بود که ارمیا به خانه رسید. صبح بعد از شنیدن خبر، از معدن بیرون زد. معدن‌چی‌ها و رییس مات او را نگاه می‌کردند. نورعلی به سرعت ساک ارمیا را جمع کرد. ساک را به دست ارمیا داد. ارمیا تازه متوجه شد که بدون خداحافظی از معدن بیرون زده است. پیرمرد او را در آغوش گرفت. ارمیا مثل باران اشک می‌ریخت. خودش هم نمی‌دانست برای چه. نورعلی از گریه‌ی ارمیا گریه‌اش گرفته بود. پیرمرد برای امام هم گریه می‌کرد. به خاطر محبت ارمیا به امام، پیرمرد هم در دلش محبتی عظیم نسبت به امام احساس می‌کرد. اندوه ارمیا به واسطه مرگ امام، پیرمرد را هم اندوهگین کرده بود. پیرمرد زار می‌زد. ارمیا به پیرمرد گفت:
   - بی‌پدر شدیم، پیرمرد.
   و پیرمرد هم بدون تأمل حرف‌های ارمیا را تکرار می‌کرد و اشک می‌ریخت.
   - آقای ارمینا، بی‌پدر شدیم!
   کم‌کم معدن‌چی‌ها دور ارمیا جمع شدند. او را می‌بوییدند و می‌بوسیدند. به او تسلیت می‌گفتند. انگار پدر واقعی ارمیا مرده بود!
   پیرمرد خیلی دوست داشت با ارمیا برود. دوست داشت با ارمیا برود و جنازه‌ی دوست مشترکشان را تشییع کند. دوست داشت با ارمیا برود، گریه‌ی ارمیا را ببیند و با او گریه کند. اگر نبود نگاه پرسشگر معدن‌چی‌ها، پیرمرد با ارمیا می‌رفت. برای رفتن دلیلی نداشت. دور شدن ارمیا را نظاره می‌کرد و بلندبلند گریه می‌کرد. آن‌قدر ضجه زد تا حمید و مرتضی زیر بغلش را گرفتند و به داخل اتاق بردند.


* * *

   حوالی غروب بود که ارمیا به خانه رسید. درب خانه نیمه باز بود. با این که در باز بود، زنگ زد. شهین و معمر از جا پریدند. از صبح منتظر ورود ارمیا بودند. داخل ایوان رفتند. درب خانه باز شد. موهای ارمیا تا نزدیک شانه‌اش می‌رسید. ریش‌هایش انبوه و درهم پیچیده بودند. با همه‌ی درهم ریختگیش، نظمی غریب در قیافه‌اش موج می‌زد. لباس مردانه‌اش را اگرچه تا دکمه‌ی آخری بسته بود، اما قسمت بالایی سینه‌ی مردانه و استخوان‌های محکم ترقوه‌اش مشخص بودند. آستین‌هایش را چند تا بالا زده بود. عضلات دستش درهم پیچیده بودند. در قیافه‌اش آثار خستگی مشهود بود. همین خستگی و لباس‌های خاکیش، هیبتی مردانه و غریب به او داده بود. ساکش را، یله، روی شانه‌اش انداخته بود. سینه‌اش را صاف گرفته بود. سرش را پایین انداخته بود. جلوی پایش را نگاه می‌کرد. آرام و مصمم گام برمی‌داشت. انگار روی هر قدمش فکر می‌کرد. خشمی در راه رفتنش بود که انگار با آرام راه رفتن آن را شدیدتر می‌کرد. در هر قدم دست‌هایش تکان می‌خوردند. ساک که از شانه‌اش آویزان بود، هر گام از ارمیا عقب می‌افتاد. انگار در سراشیبی راه می‌رفت. آرام و مصمم. به سنگ‌های ایوان رسید. سرش را بالا گرفت. شهین و معمر ایستاده بودند و او را نگاه می‌کردند. خیلی آرام سلام کرد اما آنها قدرت جواب دادن را نداشتند. با چشم‌های سیاهش به شهین نگاه کرد. شهین به چشم‌های ارمیا خیره شد. نتوانست نتوانست در چشم‌هایش نگاه کند. سرش را پایین انداخت. سر معمر را هم برق چشم‌های ارمیا، پایین انداخت. هر دو ساکت بودند. احساس می‌کردند، با همین یک نگاه، ارمیا از همه‌ی زندگی آنها مطلع شده است. شهین و معمر مثل دو بچه کوچک در مقابل ارمیا ایستاده بودند. سرهایشان را پایین انداخته بودند. انگار در قضیه‌ای مقصر باشند. ارمیا سرش را پایین انداخت. حرفی برای گفتن نداشت. در چشمان هر سه اشک آماده بود تا با اشاره‌ای سرازیر شود. ارمیا نمی‌خواست کسی گریه‌اش را ببیند. حتی نمی‌خواست گریه‌ی پدر و مادر را ببیند. اگر شانه‌های لرزانش نبود، باز هم با همان آرامش و صلابت به سمت اتاقش گام برمی‌داشت.
   شهین هیکل چهارشانه‌ی ارمیا را از پشت نگاه کرد. دوست داشت ار میا را در آغوش بگیرد. بغضش ترکید. به سمت ارمیا دوید. معمر با دست‌های سنگینش بازوی شهین را گرفت. شهین به دستان معمر تکیه داد. بغضش ترکید. ارمیا را از دست داده بود. گریه توان حرف زدن را از او گرفته بود.
   - می‌دونی معمر. ارمیا اصلاً ارمیا نیست. ارمیِ من کجاس؟ حتی وقتی از اون جا اومده بود، انقدر عوض نشده بود که حالا شده. قیافه‌ش رو دیدی. چرا این جوری شده بود. معمر، ما رو ندید. می‌فهمی چی می‌گم. اصلاً ما رو ندید!
   معمر سرش را تکان می‌داد. خوب می‌فهمید که شهین چه می‌گوید. ارمیا از پدر و مادر دورتر و دورتر می‌شد.


* * *

   ساکش را روی تخت انداخت. روی تخت نشست. دور و برش را نگاه کرد. کتاب‌هایش، میز تحریر، چراغ مطالعه‌ی فانتزی، ساعت، و قاب عکس. تا به حال متوجه این قاب عکس نشده بود. قاب عکس همیشه ارمیا را نگاه می‌کرده و او هیچ وقت قاب عکس را ندیده بود. به عکس خیره شد. انگار چیزی شورمزه در دهانش ریخته بودند. بغضش ترکید. مثل بچه‌های کوچک گریه می‌کرد. گریه امانش را بریده بود. حرف نمی‌زد. زارزار گریه می‌کرد. چیزی برای گفتن نداشت. ارمیا تا صبح گریه می‌کرد. همان طور که نشسته بود. گاهی خوابش می‌برد. گاهی بیدار می‌شد. کاری جز گریه کردن نداشت. نمی‌دانست وجودش تا این اندازه به وجود امام وابسته بوده است. حالا که امام نبود، انگار زندگی ارمیا تمام شده بود. روی تخت افتاده بود. صدایش آن‌چنان گرفته بود که توان حرف زدن نداشت. اصوات به طرزی بی‌معنی از حنجره‌اش بیرون می‌آمدند. اشک‌هایش تمام شده بود. گریه فقط چشم‌های سرخش را می‌سوزاند. روی تختش افتاده بود. با این که سعی می‌کرد داد بزند، هیچ صدایی از حنجره‌اش بیرون نمی‌آمد. به خودش می‌پیچید. گاه‌گاهی صوتی بی‌معنی، مثل جیغ را فریاد می‌کرد. روی تخت تکان می‌خورد. شیشه‌ی قاب عکس مرطوب شده بود. با لب‌هایش عکس را بوسید. مزه‌ای شور داشت. گریه مجال فکر کردن نمی‌داد. روی تخت چمباتمه زده بود. گاهی دراز می‌کشید. غلت می‌زد. و دوباره می‌نشست.
   ستون مهره‌هایش را کمان می‌کرد. بدنش مثل تیر از چله رها می‌شد. با سر و پا به زمین ضربه می‌زد. به هوا می‌پرید. در هوا گاهی غلت می‌زد. با شکم به زمین می‌افتاد. تعدادی از فلس‌هایش روی تخت کنده می‌شدند. 


* * *

   جنازه‌ی امام شب تا صبح در مصلی بود. قرار بود صبح بعد از خواندن نماز میت برای تدفین، جنازه را به بهشت زهرا(س) ببرند. امام تنها نبود. دور تا دور جنازه‌اش هزاران عاشق روی خاک‌های مصلای تهران نشسته بودند. بعضی‌ها شمع آورده بودند. شمع‌ها خاصیتی غیر از روشنایی داشتند. خاصیتی غریب که زمین را مثل آسمان می‌کرد. زمین مصلی با شمع‌های روشنش، آسمان‌تر از آسمان با ستاره‌های تکراریش بود.



* * *

   شب ارمیا را در خانه نگه داشته بود. جرأت نداشت شبانه به مصلی برود و امامش را ببیند. شهین و معمر مراقب بودند و دیدند که تا صبح چراغ اتاق ارمیا روشن بود. بالاخره صبح از جا بلند شد. مثل آدم‌هایی که جایی برای رفتن ندارند. شهین آرام، با ترسی غریب به در اتاق ارمیا چند ضربه زد.
   - بله!
   - ارمی جون! (بغضش ترکید.) الان می‌خوان برای امام نماز میت بخونن. من و معمر داریم می‌ریم. اگه توام میای، بیا که بابا منتظره.
   ارمیا گریه‌اش گرفته بود. زانوهایش را بغل گرفته بود. آن‌قدر به عکس امام خیره بود که شهین را در چهارچوب در نمی‌دید!

   - بریم برا امام نماز میت بخونیم! مامان حواست کجاس؟ من ِ ارمیا برم بگم خدا ارحم روح‌الله! خدا روح خودت رو بیامرز! . . . مامان کجای کاری؟ ما بریم از خدا بخوایم امام رو بیامرزه؟ حواست نیست مامان . . . هیچ کس نمی‌فهمه . . . چرا همه این جوری شدن؟ امام رو نباید دفن کرد. امام زنده‌س. مامان. امام زنده‌س!

   شهین از اتاق بیرون آمد و با اشاره به معمر فهماند که ارمیا نمیاید.


* * *

   دو ساعتی گذشته بود. مراسم نماز تمام شده بود. ارمیا دیگر گریه نمی‌کرد. بغض جایش را به خشمی غریب داده بود. این خشم با خشم‌های عادی فرق می‌کرد. کسی که خشمگین می‌شود، حرکاتش عصبی می‌شود و متشنج. اما ارمیا آرام بود. آرام و مصمم. بسیار خشمگین. خشمگین از زندگی. خیلی‌ها از زندگی افسرده می‌شوند ولی ارمیا خشمگین بود. انگار فکری ساختار یافته در ذهنش به تکامل رسیده باشد. بغضش را فرو خورده بود. از جا بلند شد. درب کمدش را باز کرد. جمدان را بیرون کشید. آن را باز کرد. بوی خاک بیرون زد. لباس‌های خاکی جبهه را آورد. انگار اسطوره‌ای برای مبارزه، لباس رزم می‌پوشد. لباس را به سینه فشرد. لباس را با دست جلوی صورتش گرفت. لحظه‌ای خودش را درون آن لباس تصور کرد. لباس‌ها هنوز خاکی بود. لباس‌ها را تکانی داد. خاک‌های جنوب با هوای تهران مخلوط شده بودند. ارمیا طوری نفس می‌کشید که انگار در سنگر خود ایستاده است. نمی‌خواست حتی ذره‌ای از خاک جنوب در هوای تهران حرام شود.


* * *

   ارمیا در لباس‌های خاکی جبهه قیافه‌ی دیگری شده بود. کفش‌هایش را پوشید. درب خانه را باز کرد. شهین و معمر پشت در ایستاده بودند. حتی کوچه‌ی خلوت آنها هم پر از جمعیت بود. شهین ارمیا را در لباس‌های خاکی دید. خیلی تعجب نکرد.
   - ارمی جان. نماز تموم شد مادر! دیگه الان دارن می‌رن برای دفن.
   ارمیا فقط به آرامی سری تکان داد.
   - مادر مواظب باش خیلی شلوغه!
   دوباره سری تکان داد. خواست را بیفتد که شهین مانع شد. ارمیا را با دست نگه داشت. چشم‌های سرخش را بست و شانه‌ی ارمیا را بوسید. ارمیا هم شانه مادر را بوسید. سرشانه‌های هر دو طعمی شور داشت.
   شهین و معمر با نگاه، ارمیا را در کوچه دنبال کردند. آنها هر دو ارمیا را در لباس‌های خاکی جبهه دیده بودند. اما به هنگام برگشتن، نه به هنگام رفتن. شهین و معمر طوری ارمیا را نگاه می‌کردند که انگار واقعاً به جبهه می‌رود.


* * *

   ارمیا آرام و مصمم به طرف انتهای کوچه گام بر می‌داشت. هنوز دو سه خانه‌ای از خانه سنگی سفید دور نشده بود که مردی صدایش زد.
   - آقای معمر!
   ارمیا ایستاد. سرش را به طرف صدا برگرداند. دختری پنج شش ساله ایستاده بود. چشم‌های سرخ خوب نمی‌بینند. با دقت بیشتری دختر را نگاه کرد. از چشمان معصوم دختر پایین آمد. دختر چیزی مثل کالسکه را در دست گرفته بود. نه، کالسکه نبود. ویلچر بود! کسی روی ویلچر نشسته بود. جای خالی پاهایش را با ملافه‌ای سفید پر کرده بودند. دکتر حیدری با نگاهی ملتمسانه به ارمیا نگاه می‌کرد.
   - آقای معمر! ارمیا! منم، حیدری. دکتر روان‌کاو. تو رو خدا منم با خودت ببر. دوس دارم با تو بیام. ساناز به مامانت بگو من با . . . من با یه مرد، با ارمیا، می‌رم!!
   ارمیا تازه او را شناخت. به چهره‌اش دقیق شد. تمام دشت‌های جنوب را که سنگر او و مصطفی بخشی از آن بودند، در چشم‌های دکتر می‌دید. خاک‌های جنوب مثل چشم عاشق بودند، وقتی که خوب گریه کرده باشد. سرخ و وسیع.

 

 

 

 

 

* * *

 

 

 

 

 

حیدر مدد      

 

 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● امام و ارمیا - قسمت دوم یکشنبه 85 خرداد 7 - ساعت 8:0 عصر - نویسنده: ارمیا معمر

   امام مثل بقیه نبود. با همه فرق می‌کرد. امام مثل هوا بود. همه آن را تجربه می‌کردند. به نحو مطبوعی، عمیقا آن را در ریه‌ها فرو می‌بردند. اما هیچ‌وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندنی است. امام دریا بود. ماهی حتی اگر نهنگ هم باشد، درکی از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهی‌ها به جز آب چه می‌دانند؟ تمام زندگیشان آب است. وقتی ماهی از آب جدا شود، روی زمین بیفتد، تازه زمینی که آرام‌تر از دریاست، شروع می‌کند به تکان خوردن. ماهی دست و پا ندارد! وگرنه می‌شد نوشت که به نحو ناجوری دست و پا می‌زند. تنش را به زمین می‌کوبد. گاهی به اندازه طول بدنش از زمین بالاتر می‌رود و دوباره به زمین می‌خورد. ستون مهره‌هایش را خم و راست می‌کند. مثل فنر از جا می‌پرد. با سر و دمش به زمین ضربه می‌زند. به هوا بلند می‌شود. با شکم روی زمین می‌افتد. و دوباره همین کار ا تکرار می‌کند. اگر حلال گوشت باشد و فلس داشته باشد، در طی این بالا و پایین پریدن‌ها مقداری از فلس‌هایش از پوست جدا می‌شود و روی زمین می‌ماند. البته بعضی ماهی‌گیرها اشتباه می‌کنند و روی شکم ماهی سنگ می‌گذارند تا بالا و پایین نپرد! علم می‌گوید ماهی به خاطر دورشدن از آب، به دلایلی طبیعی، می‌میرد. اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می‌کند که ماهی از بی‌آبی به دلایلی طبیعی نمی‌میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می‌کشد! خشم، عجز، تنهایی، اینها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی بی‌دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین!

   همه همین طور بودند. اگرچه در گفتگوها اسمی از امام برده نمی‌شد، اگرچه در بسیاری جاها فقط تصویر کاغذیش حضور داشت، اگرچه خیلی از جاها فقط پای جمله‌ای اسمش را نوشته بودند، اما همه جا حضور داشت. خیلی چیزها بدون اسمش هیچ معنیی نداشت. جبهه، خط مقدم، بسیجی و حتی چیزهای بزرگ‌تر مثل انقلاب. امام برای آنهایی که دوستش داشتند، یک حضور دایمی نامحسوس بود. وقتی امام می‌گفت

   - من بازوی شما را می‌بوسم.

   گرمایی از بازوی چپ تا قلب هزاران هزار بسیجی جریان پیدا می‌کرد. این گرما وجود داشت. انگار که امام بازوی تک‌تک آنها را بوسیده باشد. حال آن که بسیاری از آنها هیچ وقت امام را ندیده بودند. بسیجی بدون امام معنی نداشت. وقتی وجود آدم تا این درجه به وجود دیگری وابسته باشد، هیچ وقت در مورد وجود دیگری فکر نمی‌کند. کسی باور نمی‌کرد امام بمیرد. به فکر کسی هم نمی‌آمد که امام می‌میرد. مرگ امام در مخیله‌ی هیچ کس نمی‌گنجید و از این رو بود که پس از اعلام خبر مرگ، همه گیج بودند. بدترین قشرهای اجتماعی، در مورد مسایل اجتماعی، فئودال‌ها و بورژواها هستند. زاویه‌ی دیدشان نسبت به مسایل اجتماعی، از بدترین جهت است. در ایران، البته بعد از انقلاب، این دو دسته با هم مخلوط شده بودند. انقلاب طبقه‌ی فئودال را بورژوا می‌کند. جنگ طبقه بورژوا را فئودال می‌کند. در ایران بلافاصله بعد از انقلاب، جنگ شده بود!

   شاید تعریف بورژوا همین باشد. کسی که فقط از زاویه دید خودش به مسایل اجتماعی نگاه می‌کند. همه‌ی بورژواها و فئودال‌های ایرانی همین خاصیت را دارند. اما سوگ امام برای آنها هم عجیب بود. زاویه دید آنها را حتی چیزی مثل شوک اجتماعی پذیرش صلح به هم نزده بود. در هنگام پذیرش قطع‌نامه که پاوزیسیون‌ها از به هدر رفتن نیروی نهفته‌ی جوانان می‌گفتند، هنگامی که بسیجی‌ها بدون دلیل واضحی ناراحت بودند، وقتی که مردم همه گیج بودند، طبقه‌ی بورژوا مشغول پرتنش‌ترین معاملات اقتصادی بودند. پشت آنها را مرگ صدها هزار نفر هم نمی‌لرزاند!

   اما حالا مرگ یک نفر زاویه‌ی دید آنها را عوض کرده بود. همه گیج بودند. وقتی خبر مرگ امام را می‌شنیدند، باور نمی‌کردند. آقای رییسِ معدنِ سنگ‌های ساختمانی، اگر قبل از این که به فکر معدنش باشد، به فکر سودش باشد، گیج می‌شود. او که علی القاعده وقایع اجتماعی آن‌جایی برایش اهمیت پیدا می‌کند که به سود شخصیش مربوط شود، نمی‌تواند گیجیش را پنهان کند. این طبقه همه همین طور بودند. خیلی‌ها سعی می‌کردند خود را ناراحت نشان ندهند. چرا که نظام سیاسی-اجتماعی فقط یک بستر است برای فعالیت اقتصادی. این بستر هر چه باشد، تفاوتی ندارد. اگر زیاد رنگ عوض کند، فعالیت‌های اقتصادی متنوع‌تر می‌شود. اگر ثابت باشد، سود را باید در کارهای بلندمدت اقتصادی جستجو کرد. همه می‌دانستند با مرگ امام این بستر تکان نمی‌خورد اما چیزی فرای زمین بستر تکان می‌خورد. این تکان حتی این طبقه را هم گیج کرده بود. همه گرفته و ناراحت بودند. حتی آنهایی که با امام هیچ رابطه‌ای نداشتند.

   اندوهی غریب در چهره‌ی مردم ریشه دوانده بود که به یقین از ترس برای آینده نبود. ایرانی‌ها هیچ وقت آینده‌نگر نبوده‌اند. وقتی پدر یک خانواده می‌میرد، اندوه بر همه مستولی می‌شود. فرق پدر با بقیه شاید در بزرگ‌تر بودن است. این اندوه برای همه یکسان است. پسر چه عاشق پدر باشد و چه نباشد، اندوهگین می‌شود. پسر حتی اگر کینه‌ی پدر را به دل داشته باشد، در مرگ پدر افسرده می‌شود. بزرگ‌تر چیزی مثل سایه. بی‌سبب نیست که به مثل می‌گویند:

   - خدا سایه‌ی بزرگ‌تر را از سر کسی کم نکند.

   سایه از سر همه کم شده بود. بورژوا، فئودال، اپوزیسیون، انتلکتوئل، معدن‌چی، بسیجی، چپی، راستی، هیچ کدام فرق نمی‌کردند. سایه بزرگ‌تر از سر همه کم شده بود.

   این بار کسی از دریا ماهی نگرفته بود. از ماهی، دریا را گرفته بودند. ماهی‌های حلال گوشت و حرام گوشت، همه به نحو تأثر برانگیزی بالا و پایین می‌پریدند. ستون فقراتشان را خم می‌کردند. مثل کمان. بعد عین تیر که از چله رها می‌شود، با سر و دمشان به زمین ضربه می‌زدند و به هوا پرتاب می‌شدند. دوباره با شکم به زمین می‌خوردند و این کار مرتب تکرار می‌شد!!!

   ماهی‌ها خودکشی می‌کردند!

 

 

 

 

 

* * *

 

 

 

حیدر مدد      

 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● امام و ارمیا - قسمت اوّل پنج شنبه 85 خرداد 4 - ساعت 7:0 صبح - نویسنده: ارمیا معمر

. . .

* * *

   - آقای... ببخشین، اسمتون خاطرم نیست.
   - ارمیا. ارمیا معمر.
   - آقای ارمیا... ارمیا، درست گفتم که، بیاین این‌جا. آقا ما شما رو هنوز نمی‌شناسیم. البته پیش‌کار گفت که یه کارگر جدید اومده این‌جا. دوست داشتم ببینمتون.
   حتی در ارمیا این میل هم به وچود نیامد که بگوید کارگر نیست. برایش مهم نبود که او را کارگری ساده بدانند.
   - شما خودتون باید حسابتون رو با کاووس بکنین. شما که با ما کاری ندارین؟
   ارمیا سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد. خیلی مایل نبود حرف بزند. رییس هم این را فهمیده بود. به معدن‌چی‌ها نگاه می‌کرد. مثل یک بچه‌ی پنج شش ساله وقتی از باز کردن اسباب‌بازی نو خوشحال می‌شود، تمام معدن‌چی‌ها دور جعبه‌ی رادیو ایستاده بودند. روی چهره‌شان لبخندی مثل خنده‌ی همان بچه‌ی پنج شش ساله نقش بسته بود. حتی زن علی هم می‌خندید. رییس هم از اوضاع راضی به نظر می‌رسید. او هم به طرزی ناخودآگاه از خوشحالی معدن‌چیان، خوشحال بود. رادیو را از جعبه درآوردند. نایلون رادیوی نو را به دقت باز کردند. مرتضی سیم رادیو را به رادیو وصل کرد و دو شاخه را به برق زد.
   - بچه‌ها یواش. انقدر بهش ور نرین. یه نفر، یه نفر اون دکمه رو بزنه. نه پیرمرد یواش. چه خبرته نورعلی!؟ حمید تو روشن کن. آروم. یه فشارش بدی روشن می‌شه. آروم. دکمه‌ی رادیوه، اهرم مته که نیست!
   رادیو هنوز موجی را نگرفته بود. با صدای بلند خرخر کرد. از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند.
   - خب حالا آنتنش رو باز کنین. یواش. همون قده. بُلن‌تر نمی‌شه. خب حالا پیچشو بچرخون تا موجشو بگیری. یواش...
   در اتاق نورعلی، چهار معدن‌چی، زن علی، آقای رییس و ارمیا منتظر بودند تا حمید موج رادیو را پیدا کند. حمید به آرامی پیچ رادیو را می‌چرخاند. موج رادیو پیدا شد.

   - . . . ساعت هفت بامداد. این‌جا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران . . . بسم الله الرحمن الرحیم. انا لله و انا الیه راجعون. روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان، حضرت امام خمینی به ملکوت اعلی پیوست . . .

   رادیو داشت حرف می‌زد. همه خوشحال بودند. انگار برای اولین بار رادیو را کشف کرده بودند. پیرمرد بلند بلند می‌خندید، آن چنان قهقه می‌زد که دندان‌های زردش به نحو نامطبوعی مشخص شده بود.
   - عجب موجش صافه!
   - آقای رییس دستت درد نکنه،‌خیلی عالیه.
   - خب حق شماها بود. این چند وقته خیلی خوب کار کرده بودین.

   - . . . به همین مناسبت از سوی حجت الاسلام سید احمد خمینی، فرزند امام خمینی، بیانیه‌ای به این شرح منتشر شد. بسم الله الرحمن الرحیم. انا لله و انا الیه راجعون. یا ایتها النفس المطمئنة. ارجعی الی ربک راضیة مرضیة. فادخلی فی عبادی. وادخلی جنتی. روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان، حضرت امام خمینی به ملکوت اعلی پیوست و دل مالامال از عشق به خدا و بندگان رنج کشیده‌ی صالحش از تپش ایستاد. اما دل‌های دردمندی که لب‌ریز از عشق به خمینیست تا ابد خواهد تپید و خورشید امام، تابناک‌تر از گذشته به عالم و آدم خواهد تابید . . .

 

   همه محو صدای رادیو بودند. ارمیا مثل دیوانه‌ها شده بود. کسی به ارمیا توجه نداشت. از جا بلند شد. رییس متوجه راه رفتن ارمیا شد. مقداری از پوست سفید ارمیا که از کنار انبوه ریش‌هایش مشخص بود، سرخ شده بود. رگ‌های گردنش به اندازه قطر انگشت، کلفت شده بود. عضلات گونه‌اش می‌لرزید. انگار نه انگار این همان ارمیای آرام چند لحظه پیش است. حلقه‌ی معدن‌چیان را که مشتاق و از خودبیخود دور رادیو ایستاده بودند، کنار زد. صدایش می‌لرزید. هیچ کس باور نمی‌کرد این صدای بلند، مردانه و خشن، متعلق به ارمیا باشد.
   - تو داری چی می‌گی؟ حواست هست!؟
   ساکت شدند. هرکس فکر می‌کرد که ارمیا با او است. ارمیا به طرف هیچ کدام نرفت. رادیو را با دو دست بلند کرد. رادیو را جلوی صورت گرفته بود. انگار صورت دشمنش را در میان دو دست گرفته باشد.
   - تو نمی‌فهمی داری چی می‌گی! مَرد، مگه امامم می‌میره!؟ داری چی می‌گی؟
   سرش را بلند کرد. به معدن‌چیان که حالا کم‌کم از حرف‌های او و رادیو چیزهایی دستگیرشان می‌شد، نگاهی کرد.
   - شماها مگه نمی‌فهمین این داره چی میگه؟ این نمی‌فهمه! حواسش نیست! اشتباهی داره می‌گه!
   حالتی عصبی پیدا کرده بود. صدایش می‌لرزید. اشک مثل باران از چشمش سرازیر بود. در عین حال می‌خندید. شوکه شده بود. آرام‌تر حرف می‌زد.
   - این اشتباه می‌کنه. شماها باور نکنین. حواسش نیست. داره پرت می‌گه. امام؟ آخه مگه می‌شه؟ ما واسه‌ی امام زنده‌ایم. نه حواسش نیست . . .
   گوینده‌ی رادیو با صدایی لرزان ادامه می‌داد:

   - . . . خدایا اگر اینک بنده‌ی عاشق تو در جوار رحمت متعالیت مأوا گرفته است و توفان عشق دل دریاییش، بر کرانه‌ی قربت به اطمینان و سکون رسیده است اما تو خود می‌دانی که این مصیبت عظمی، توفان غم ارتحال پیامبر عظیم الشأن اسلام را در دل‌ها بر پا کرده است و مصیبتی این چنین باعظمت را تنها لطف تو می‌تواند تسلی بخش باشد . . .

   رادیو را به صورتش نزدیک کرد.
   - تو داری چی می‌گی؟ این دیگه چه شوخییه؟ مگه می‌شه امام بمیره؟ مگه امامم می‌میره؟ می‌فهمی چی داری می‌گی؟!
   رادیو تز دست ارمیا رها شده بود و روی میز افتاده بود. پوسته‌ی پلاستیکیش ترک خورده بود اما برای کسی مهم نبود. رادیو همچنان ادامه می‌داد.

   - . . . خدایا به جان واصل امامی که شهامت و شهادت و عزت و سربلندی را در سیاه‌ترین دوره‌ی حاکمیت استکبار به امت مظلوم بخشید، به دل دردمند بندگان خوبت که حق رهبری امام بزرگ خویش را به خوبی ادا کرده و می‌کنند، صبر و سلابت عنایت فرما. خمینی روح خدا در کالبد زمان بود و روح خدا جاودانه است. و این سنت تغییر ناپذیر ربوبی است که مردان بزرگ که مظهر حقیقت ناب‌اند چون درگذرند، خورشید وجودشان در افقی بالاتر در آسمان جان انسان‌های حقیقت‌جو طلوع خواهد کرد. و اندیشه و آرمانشان سلسله جنبان تاریخ خواهد شد . . .


* * *

   ارمیا مثل دیوانه‌ها دور اتاق راه می‌رفت. گاهی سرش را به دیوار تکیه می‌داد. مثل باران از گونه‌هایش اشک می‌ریخت. همه گیج بودند. هنوز باور نکرده بودند. نورعلی ارمیا را در آغوش گرفت.
   - آقای ارمینا مهم نیست. گریه نکن. حالا شاید دروغ باشه. معلوم نیست. رادیوش نو بوده!
   پیرمرد نمی‌دانست چه می‌گوید. از گریه‌ی ارمیا گریه‌اش گرفته بود. بقیه گیج بودند. رییس هم سعی می‌کرد ارمیا را آرام کند.
   - پسرم گریه نکن. اونم مثل ماها آدم بوده. هر آدمی یه روز می‌میره. دیگه خواست خدا بوده. از دست ماها که کاری ساخته نیست.
   رییس، حتی خودش هم حرف‌های خودش را باور نکرد. امام مثل آنها نبود!
   معدن‌چی‌ها تازه به حالت عادی برگشته بودند. حمید شله، ناخودآگاه ترک پوسته‌ی رادیو را به دقت بررسی می‌کرد!

 

 

 

* * *

 

 

 

 

 

حیدر مدد      

 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● چون او گفتن شنبه 85 اردیبهشت 30 - ساعت 4:33 عصر - نویسنده: ارمیا معمر

   - چه کار بلده؟
   - هرکاری ارباب ازم بخواد!
   - چی می‌پوشه؟
   - هرچی ارباب بده!
   - چی می‌خوره؟
   - هرچی ارباب بگه!
   - اسمش چیه؟
   - هرچی ارباب صدام کنه!
... عجب!
   فصل خربزه شد! خربزه گرفتند. گفت اول به اون غلام بدین بخوره؛ چون خیلی با ادبه! پاره کردند و یک قاچ به‌اش دادند. شروع کرد به خوردن. خیلی با ولع می‌خورد. عجیب بود! باز هم به‌اش دادند. باز هم با ولع خیلی زیادی خربزه را گاز می‌زد و می‌خورد!
   این غلام با ادب و این طور خربزه خوردن!؟ بعید بود!
   - به من هم بدهید ببینم!
   گاز زد. مثل زهر مار بود! تلخ تلخ! نتوانست بخورد!
   - چه طور این خربزه را می‌خوری!؟

   - هرچی از دست ارباب بگیرم برام شیرینه! . . .


* * *

   خدا بلا که می‌دهد یا برای تأدیب است یا برای مَقام! در هر دو حالت شیرین است! یا می‌خواهد گوشت را بپیچد یا می‌خواهد مقامت را بالا ببرد.

اگـر و مـگـر، چـون و چـرا، بین خـطاست!       هرچه که از دوست رسد خود عطاست!
(شعر با مضمون!)

   تا یه چیز می‌شه فوری با خدا قهر می‌کنه! شکایت می‌کنه! ناامید می‌شه! زشت نیست!؟ گرفتاری داری؟ مریض شدی؟ ان‌شاءالله که زودتر شفا بگیری! ولی بدون! یا نتیجه‌ی کارای بدته یا می‌خواهد به تو مقام بدهد! برو خدا رو شکر کن و راضی باش!
   بعضیا فکر می‌کنن خدا دعاشون رو مستجاب نمی‌کنه! اصلاً همین که بهت اجازه می‌ده بگی یاالله، خودش اجابت دعاست! اجازه می‌ده زبونت بگه یا حسین(ع)! یا زهرا(س)! خودش اجابت دعاست! ولی ما این چیزا رو نمی‌فهمیم! معرفت نداریم! نوکر مگه چی می‌خواد!؟ بله! خدا جواب می‌دهد! خوب هم جواب می‌دهد. ولی باید رمز را وارد کنی! تلفن که می‌زنی باید شماره را درست بگیری تا طرف مقابل جواب بدهد! درست است یا نه!؟ پس...

   ادعونی استجب لکم!


* * *

پی‌نوشت:
(1) می‌گویم چه‌قدر بده که آدم چوب بخورد برای این‌که ادب بشود؛ ولی نفهمد برای چه دارد عذاب می‌کشد و هی با خدا کـَل‌کـَل کند!
و بدتر از آن چوب بخورد که مقامش بالا برود؛ ولی باز نفهمد و ناشکری کند! فرش دست‌بافت را دیده‌ای؟ هرچه‌قدر زیر دست و پا بیفتد ارزشش بیشتر می‌شود!
و بدتر از همه این‌که انسان اصلاً هیچ چوبی نخورد! بعضی وقت‌ها به خودم می‌گویم آدم چه‌قدر می‌تواند از پروردگارش دور بشود که ارحم الراحمین با او «کمتر» کار داشته باشد!؟ در ناز و نعمت و عیش و نوش غرق بشود و بر خودش و دیگران ظلم کند. سنت خداست دیگر! خودش هم گفته. تو کتابش! به‌شان فرصت می‌دهد که بر بار گناهاشان اضافه کنند و نتیجه‌ی همه‌اش را یک‌باره ببینند!

(2) این چون او گفتن هیچ ارتباطی با اون چون او گفتن ندارد! اما اگر مشابه این نوشته را توی وبلاگ آقای کورش علیانی پیدا کردید حتماً حتماً بهم خبر بدید.


* * *

حرف آخر:

«اوس کریم، نوکریم!»

 

 

حیدر مدد      



 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● دعا... شنبه 85 اردیبهشت 23 - ساعت 10:41 عصر - نویسنده: ارمیا معمر

... 

 

 

* * *

 

 

 

یا مَن إسْمُهُ دَواء وَ ذِکْـرُهُ شِـفاء وَ طاعَـتُهُ غِـنا

إرْحَم مَنْ رَأسُ مالِهِ الرَّجاء وَ سِلاحُهُ الْـبُکاء


یا من اسمه دواء و ذکره شِفاء...

 

* * *

.
.
.

ای مسیـحای علی اعجاز کن
مشکل ِ مشکل‌گشا را باز کن

.
.
.

* * *

 

پی‌نوشت:

برای دو تا مریضی که تو کُما به‌سر می‌برند، شدیداً التماس دعا داریم. یکیش یه دختر 5 ساله است که اگر به‌هوش بیاد می‌فهمه دیگه نه پدری بالاسرش مونده، نه مادری و نه...!
و دیگری هم برای یکی از بچه‌های دانشگاه که خبرش همه رو شوکه کرد.

 

* * *

 

حرف آخر:

می‌گفت: «اهل بیت(علیهم‌السلام) در شداید روزگار به عمو پناه بردن را از مادرشان حضرت زهرا سلام الله علیها به ارث برده‌اند!»
آن وقت که به‌اش می‌گفتند یا شب گریه کن یا روز، قبر حمزه سید الشهداء(علیه‌السلام) محرم رازهای راز خلقت بود!

 

 

حیدر مدد      

 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● امانت سه شنبه 85 اردیبهشت 19 - ساعت 1:55 عصر - نویسنده: ارمیا معمر

   السلام علیکم و رحمة الله و برکاته ... الله اکبر ... الله اکبر ... الله اکبر. اصلاً نفهمیدم چی خوندم! به طرف چپ نگاه کردم. خیلی آرام و مطمئن نشسته بود و تسبیحات می‌گفت. خونسردی و آرامش در چهره اش موج می‌زد. به گوشه‌ای خیره شده بود. داشت فکر می‌کرد. ولی من از او نگران‌تر بودم! گویی در این دنیا هیچ چیز برای از دست دادن ندارد. راحتِ راحت!...

( ... )

   همیشه محمد‌رضا برام یه الگو بوده. الگوی مردونگی و غیرت! وقتی با دستای زُمخت و پینه‌بسته‌اش دست می‌دم، یک احساس خاصی بهم دست می‌ده. نه مثل بچه قرطیا با نوک انگشت یا با سه بند انگشت دست میده و نه مثل زنا مچشو موقع دست‌دادن میشکونه! مردونه و محکم! بیخ تا بیخ!
   بنده‌ی خدا از بچگی - به خاطر مرگ پدرش - مجبور بوده کار کنه. حالا واسه خودش یه پا اوستا که چه عرض کنم، از نظر خیلیا بهترین استادکار تاسیسات شهره. از نظر ابزار آلات هم خیلی مجهزه. با اینکه تنها چند ماه از من بزرگتره، اما تو زندگیش خیلی خیلی بیشتر از من سختی کشیده. اصلا به او که نگاه می‌کنم می‌بینم چقدر تو ناز و نعمت بزرگ شدم! هنوز سختی ندیدم...!
   یه موتور وسپا داره! ... وسپا که چه عرض کنم! رخش رستم! به قاعده‌ی یک وانت ازش بار میکشه! اما شبا مجبوره سمند قهوه‌ای رنگشو توی کوچه، به امون خدا رها کنه و بره! آخه آپارتمانشون حیاط و پارکینگ نداره. یک خونه‌ی سی چهل متری، که خودش و مادرش و خانمش توش زندگی می‌کنن.
   خیلی وقت پیشا یه روز ازم پرسید: «فلانی! ... تو مغز خر خوردی!؟ چه جوری موتورت رو با یه قفل فرمون زِپرتی - که با یه زور میشه شکوندش - کنار خیابون، توی کوچه، صبح تا شب دم در دانشگاه، کنار سینما ... همین جوری میزاری و میری!؟ چرا یه قفل زنجیر مردونه بهش نمی‌بندی!؟ کار یه دفعه میشه ها...!»
   گفتم: «اولا هیچ بشری به این سمند پیر ما نگاه هم نمیکنه! چه برسه به اینکه بخواد وسوسه بشه و ببرتش! مگه دیگه طرف اِندِ دَله دزد باشه! خواهشا پیرزنو از تاکسی خالی نترسون داش من! ثانیا یه ذکری بلدم که خیلی هم بهش اعتقاد دارم.»
   - ذکر؟
   - بله جانم! ذکر!
   - این دیگه چه صیغه‌ایه؟
   - ببین ... خرافات نیست، درویش بازی هم نمی‌کنم! اثرش رو دیدم که دارم بهت میگم. اصلا این که ذکر نیست یه جور «معرفته».
   - ایول! «معرفت»! خب بگو ببینم آقای با مرام!
   - بامرام باباته! نگاه کن ... موتورم رو که می‌خوام جایی پارک کنم، وقتی همون قفل فرمونِ - به قول شوما - زپرتی رو می‌بندم، تو دلم میگم: «بـأمانَتِک یا امیرالمؤمنین» یا علی سپردمش دست خودت. همین ... دیگه خیالم تخته تخته! «حتی اگر هم دزد ببره بازم خیالم راحته.»

* * *

   مدتی گذشت. یک روز ازش پرسیدم: «اون کاری که یادت دادم انجام میدی؟» جواب داد: «آره. شبا که موتور رو قفل می‌کنم می‌گم: «بامانتک یا امیرالمؤمنین و یا اباالفضل العباس!» دیگه هرکی ... داره بهش نگاه چپ بکنه!!!»
   منم انگار که یه ذکر مهمی بهش یاد داده باشم؛ یا رمزی را برایش باز کرده باشم، مدام بهش گیر می‌دادم که باباجون! اگر می‌خوای پای حضرت عباس رو هم وسط بکشی باید بگی «بامانتکما»! این یک. ثانیا من شنیدم که می‌گن یا امیرالمؤمنین. مگه امیرالمؤمنین(ع) کم بود که پسرش رو هم اضاف کردی!؟ سوما (ببخشید یک کلمه‌ی فارسی را با تنوین عربی جمع نمی‌کنند!) سوم اینکه امانت را، دست، یک نفر، می‌سپارند، نه، بیشتر!
   خلاصه کلی ملانقطی می‌شدم! اونم به گیردادنای من اعتنا نمی‌کرد. کار خودش رو می‌کرد. حرف دلش رو می‌زد!

* * *

   دو سه هفته‌ی پیش - جاتون خالی - رفته بودیم امامزاده سید محمد و سیده حمیده خاتون (علیهما السلام) (خواهر و برادر ناتنی امام رضا علیه السلام). توی باغ فیض؛ طرفای پونک. امامزاده‌ی باصفاییه. یه باغ کوچولو هم داره که در ضلع جنوبی امامزاده قرار گرفته. بیرونش هم پارک کوچکی ساخته‌اند. از همون اول که وارد حیاط بزرگش میشی، همییییییین جورییییییی قبر چیندن تااااااا دم در خود امامزاده! مرده ها حتی تا کنار قفسه های کفش هم اومدن جا گرفتن!!
   داشتیم با محمد‌رضا وارد صحن مسقف امامزاده می‌شدیم. دیدم مثل بقیه یه کیسه مخصوص کفش برداشت و سَندَلش رو - که انگار تازه هم خریده بود - از پاش درآورد. اومد که بزاره تو کیسه بهش گفتم: «نون خشکیه! جوجه پاره بیار دمپایی کهنه ببر! (خندید!) ... چیه!؟ می‌ترسی ببرنش!؟ خجالت بکش مرد!» منظورم رو گرفته بود. برگشت. نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت. سندل رو محکم کوبوند توی جاکفشی! نیشش باز شده بود ولی خیلی جدی گفت: «بامانتک یا ابالفضل العباس»!

* * *

   خیلی خوشش اومده بود. می‌گفت خوبه آدم همه‌ی زندگیشو، دار و ندارشو بسپره دست حضرت عباس! منم ذکرشو واسش ساختم: «نفسی و دینی و ایمانی و مالی و ... (و همه چیزی!) بامانتک یا امیرالمؤمنین» (البته او که می‌گفت یا ابالفضل العباس!)
   گویی ذکر که می‌گویند حتما بایستی یک عبارت عربی - با رعایت تمام قواعد دستوری - باشد! انگاری ائمه علیهم‌السلام زبون ما رو بلد نیستن! مثلاً یادمون رفته که امام حسین(ع) داماد ایرانیاست!

* * *

   چند روز پیش سوار موتورش بودیم. داشتیم از سر کار برمی‌گشتیم. (اون روز من موتور نبرده بودم.) کلی هم ابزار و وسایل بار موتورش کرده بود. طوری که جای نشستن کم داشتیم. هی بهش می‌گفتم: «بابا این موتوره! وانت که نیست این‌قدر بارش می‌کنی!» اما بنده خدا حق داشت. کاری نمی‌شد کرد. ابزار کارش هستن. بایستی همراهش می‌برد. اگر دروغ نگفته باشم یه چیز در حدود سیصد چهارصد هزار تومن -بلکی هم بیشتر- جنس و ابزارآلات روی موتورش بود. یک جعبه ابزارِ بزرگ، (که اونقدر توش آچار ماچار و... ریخته وزنش حدود بیست سی کیلو شده!) یک جعبه اتصالات لوله آهنی و برنجی، یک جعبه اتصالات لوله سبز (سفید)، دو تا دریل با تمام مته‌هایش، (یکی کوچیک یکی بزرگ) دستگاه فرز، اُطوی لوله، حدیده دستی و چیزای دیگه که یادم نیست. پدر صلواتی دو تَرکه، با این همه بار و بندیل، چه سرعتی هم می‌رفت! من که خودم اِند لایی کِشیم کـُپ کرده بودم!
   نزدیکای صلاة ظهر بود. الله اکبر اذان رو که گفتند، جلو یه مسجد زد رو ترمز. ما سِوَی الله هرچی رو موتور بود به امون خدا ول کرد و رفت توی مسجد!
   - محمد‌رضا!؟ ... وسیله‌ها!؟ چه کارشون می‌کنی؟ نمیخوای که همین جوری ولشون کنی!؟ ... می‌بَرَنِشونا!؟
   برگشت. دوباره نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت، همان‌طور که با عجله وارد مسجد می‌شد، خنده‌ای کرد و گویی که می‌خواهد چیز جدیدی یادم بدهد گفت:
   - آدم دمپایی رو که به حضرت عباس نمیسپره!

* * *

   السلام علیکم و رحمة الله و برکاته ... الله اکبر ... الله اکبر ... الله اکبر. اصلاً نفهمیدم چی خوندم! به طرف چپ نگاه کردم. خیلی آرام و مطمئن نشسته بود و تسبیحات می‌گفت. خونسردی و آرامش در چهره‌اش موج می‌زد. به گوشه‌ای خیره شده بود. داشت فکر می‌کرد. ولی من از او نگران‌تر بودم! گویی در این دنیا هیچ چیز برای از دست دادن ندارد. راحتِ راحت!...

(اینجا بود که فهمیدم «معرفت» به ذکر و دعا و نماز و زیارت خشک و خالی نیست! تحصیلات بیشتر «معرفت» بیشتر نمی آورد. «معرفت» به چهار کلمه بیشتر دونستن نیست! ... «معرفت» ... «معرفت» به خیلی چیزا نیست. «معرفت» به.... نمیدونم! نـمـیییدووونـم! ... شما بگید!)

   همیشه محمد‌رضا برام یه الگو بوده. الگوی مردونگی و غیرت! وقتی با دستای زُمخت و پینه‌بسته‌اش دست می‌دم،...

 

مرداد1384

 

* * *

 

پی نوشت:

(1) تابستان پارسال رفتم پیش یکی دو تا از دوستان، که مثلاً کار یادبگیرم! در عرض سه ماه شاگردی یک چیزهایی از لوله‌کشی و آب و فاضلاب و برق و... (کلاً تأسیسات) حالیم شد! این خاطره را در همان ایام نوشتم. ولی توی وبلاگ نزدم. به یک نفر نشون دادم که اگر صلاح می‌داند آن‌را بفرستم برای یک جایی تا منتشر بشود. ولی طرف گفت: «بد نیست! خوبه! اما یه مقدار بوی منبر و موعظه میده!» منم بی‌خیال شدم! ولی الان افسوس می‌خورم که چرا حداقل توی وبلاگ نزدم! چون مطمئنم شهید ایلیا با خواندن این خاطره خیلی حال می‌کرد! حالا هم خیلی جای نگرانی نیست. چون می‌دانم که می‌خواند! ولی بامرام نظر نمی‌دهد!!

(2) امیدوارم وقتی ریحانه خانم (دختر محمدرضا) بزرگ شد یک روزی این خاطره را بخواند و بیشتر بفهمد که باباش چه آدم مشدیی بوده!

 

* * *

 

حرف آخر:

« إرْمیایی وَ لوحِ دِلَهُ بـِـأمانـَتـِکَ یاأمیرَالْمُؤْمِنین!! »

 

 

حیدر مدد      

 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنج شنبه 96 آذر 2

d
خانه c
d سجل c
d
نامه رسون c


خانه‌ی دوست کجاست!؟


به ذره گر نظر لطف بوتراب كند /// به آسمان رود و كار آفتاب كند


همسر مهربان
عرفه (حسین آقا)
عمداً (مهدی عزیزم)
مختصر (روح‌اله رحمتی‌نیا)
ترنج
راز خون (سجاد)
مشکوة
لب‏گزه
دیاموند

 


ارمیا نمایه

امام مثل بقیه نبود. با همه فرق می‌کرد. امام مثل هوا بود. همه آن ‌را تجربه می‌کردند. به نحو مطبوعی، عمیقاً آن ‌را در ریه‌‌ها فرو می‌بردند. اما هیچ‌‌وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندنی است. امام دریا بود. ماهی حتی اگر نهنگ هم باشد، درکی از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهی‌‌ها به‌‌‌جز آب چه ‌می‌دانند؟ تمام زندگیشان آب است. وقتی ماهی از آب جدا شود، روی زمین بیفتد، تازه زمینی که آرام‌تر از دریاست، شروع می‌کند به تکان‌خوردن. ماهی دست و پا ندارد! وگرنه می‌شد نوشت که به ‌نحو ناجوری دست و پا می‌زند. تنش را به زمین می‌کوبد. گاهی به اندازه طول بدنش از زمین بالاتر می‌رود و دوباره به زمین می‌خورد. علم می‌گوید ماهی به خاطر دورشدن از آب، به دلایلی طبیعی، می‌میرد. اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می‌کند که ماهی از بی‌آبی به دلایلی طبیعی نمی‌میرد. ماهی به‌خاطر آب خودش را می‌کشد!

ارمیا / رضا امیرخانی


نوشته‌های قبلی
هفتای‌اول( بهمن83 تا آذر84 !!!)
هفتای‌دوم( آذر84 تا بهمن84)
هفتای‌سوم( بهمن و اسفند84)
هفتای‌چهارم(فروردین‏واردیبهشت 85)
هفتای‌پنجم( اردیبهشت و خرداد 85)
هفتای‌ششم( خرداد و تیر85)
هفتای‌هفتم( تیر و مرداد85)
هفتای هشتم(شهریورتاآبان85)
هفتای نهم( آبان 85 تا آخر 86)
هفتای دهم(بهار،تابستان و پاییز87)
هفتای یازدهم(اسفند87 تا مهر88)

 


آوای ارمیا


 


جستجو در متن وبلاگ


 


کل بازدیدها: 229417
بازدید امروز: 14

بازدید دیروز:22


اشتراک در خبرنامه
 
با ارسال فرم فوق می‌توانید از به‌روز شدن وبلاگ باخبرشوید.