سفارش تبلیغ
صبا

 

 ● ... چهارشنبه 85 اردیبهشت 13 - ساعت 8:50 عصر - نویسنده: ارمیا معمر

پیش‏نوشت(این پیش‏نوشت سه روز بعد از نوشته‏ی زیر ارسال گردیده است.) :
به علت برخی ابهامات بوجود آمده، عنوان یادداشت حذف گردید؛ و همچنین دو تا از پی‏نوشت‏ها. (همان‏طور که پیش بینی می‏کردم شد!!!)

* * *

در روزهای گذشته بحث مبارزه با بدحجابی و دستور ورود خانم‌ها به ورزشگاه‌ها خیلی داغ بود. یاد یکی از کارهای سید موسی صدر افتادم. نوشتم تا شما هم بخونید:



   در اواسط قرن بیستم میلادی و در کشوری چون لبنان که توسط برخی دولت‌مردان مغرور مسیحی اداره می‌شد، زن هنوز موجودیت و ارزش واقعی خود را نیافته بود. در واقع حضور انحصاری زنان در خانه و عدم شرکت ایشان حتی در مراسم مذهبی، بالاترین مقامی بود که می‌شد برای این قشر در نظر گرفت.
   بیروت که «سوییس خاورمیانه» خوانده می‌شد، در حقیقت عشرتکده‌ی شیخ نشین‌های عرب بود و بر اساس آمارهای موجود، در این شهر 16.000 مرکز فساد دایر بود که بیش از 85 درصد فاحشه‌های آن را «دختران شیعه جنوب» تشکیل می‌دادند، که به دلیل فقر و فلاکت از کُلفَتی به فساد کشیده می‌شدند.
   در لبنان مسئله حجاب و بی‌حجابی زن اصلا مطرح نبود؛ داستان برهنگی یا به تعبیر عرب‌ها «خلاعت» مورد بحث بود؛ که آن هم علل گوناگونی داشت. گذشته از نزدیکی لبنان به اروپا، روش مقامات مسئول، متنفذین و سرمایه داران بزرگ هم در این امر مؤثر بوده است. این دسته با زن تجارت می‌کردند. «تجارت با زن» تنها به معنای معروف این کلمه نبود؛ بلکه مجله و روزنامه یا فروش‌گاهی که با عکس‌های نیمه عریان زن و فروشندگان زیبا سطح فروش خود را بالا می‌برد، با زن تجارت می‌کردند. در لبنان برای جلب سیاح سعی می‌شد لباس‌های زن‌ها در خیابان‌ها، مجالس، هتل‌ها، کناره‌های دریا، فروش‌گاه‌ها و تفریح‌گاه‌ها و حتی ادارات دولتی طوری طراحی شود که غریزه بینندگان را به بهترین وجهی تحریک کند.... تهیه لباس‌های آخرین مد و افراط در تعدد و تنوع لباس خانم‌ها، بزرگترین رقم بودجه خانواده‌ها را تشکیل می‌داد! آنچه خطر این بی‌پروایی را می‌افزاید، مسئله بی‌سوادی و تهی‌مغزی و دور بودن آن‌ها از تعالیم اخلاقی و دینی است. این امر زره و وسیله دفاع زن را در برابر سیل فساد و هجوم شهوات، می‌ستاند.
   از این رو آن چه بیش از همه فکر او (سید موسی صدر) را مشغول کرده بود، بالا بردن سطح فکری و تربیتی خانم‌ها بود. ولی عدم حضور ایشان در مساجد و مجالس مذهبی این امر را مشکل می‌کرد.
   به علاوه چون شخصیت خانم‌ها غالبا با زیبایی، تظاهر به تجمل و مد آمیخته بود، ترس از دعوت به پوشیدگی و حجاب سبب شده بود که از روحانی و دعوت دینی فاصله بگیرند.
   سرانجام پس از مدتی مطالعه و بررسی فراگیر، به این نتیجه رسید که از روش دعوت غیر مستقیم استفاده کند.
   در اولین اقدام اعلام شد که زنان حق عضویت در جمعیت برّ و احسان را دارند.
   با تبلیغاتی که شد در مدتی کوتاه متجاوز از 200 نفر زن عضو شدند و در سال اول، خودشان هشت نفر از هیئت مدیره را انتخاب کردند. کسب جایزه فعال ترین عضو در سال 1960، به دلیل «روحیه مردم دوستی و عاطفه» توسط یکی از زنان فعال در امور خیریه هم سبب دل‌گرمی و استقبال بیشتر ایشان گردید. به سفارش سیّد، برای افزودن علاقه زنان به اهداف جمعیت، توزیع شهریه فقرا و رسیدگی به حال خانواده‌های فقیر هم به عهده ایشان گذاشته شد.
   خانم‌های عضو جمعیت رفته رفته جلسات سخنرانی ماهیانه، نماز جماعت روزهای جمعه و مجالسی ویژه اعیاد و وفیات بر پا نمودند و پس از یک سلسه بحث و گفتگو در لباس پوشیدن، حد متوسطی را انتخاب کردند. و کم‌کم امید به آینده ای روشن، موجب حرکت و رشد آن‌ها شد.

*
یک وقت عده ای پیش یکی از مراجع وقت، سعایت کرده بودند که سیّد موسی صدر در جلساتی که زنان بی‌حجاب شرکت دارند، حضور پیدا می‌کند و با آنان دست می‌دهد! گفته بودند که امام صدر اهل کتاب را پاک و مصرف ذبیحه آنان را جایز می‌داند و... ایشان هم در جواب گفته بودند که آقای صدر خود مجتهد است؛ بهتر از دیگران می‌داند که چگونه با مسایل اجتماعی برخورد کند!

*


   روحیه هم‌دلی و یک‌رنگی که در میان این قشر ایجاد شده بود، سبب شد خیلی زود بتوانند با جمع آوری اعانات، چند مؤسسه خیریه و مراکزی چون پرستاری و کودکستان را نیز تأسیس کنند. یکی از معروف‌ترین این مراکز «بیت الفتاه» یا خانه دختران بود که دختران بی‌سرپرست در آن نگه‌داری می‌شدند و با آموزش هنرهای مختلفی چون خانه‌داری، هنرهای دستی و حتی دفاع شخصی، استقلال از دست رفته‌ی خود را باز می‌یافتند.

سیّد موسی صدر - نگاهی به زندگی و مبارزات امام موسی صدر / بخش: زنان گران قیمت ولی تهی مغز / نویسنده: فرشته مرادی / از سری کتاب دانشجویی



   امیدوارم ماجرایی که نقل کردم مفید بوده باشد. ... سوال! وضع حجاب در کشور ما - یا بهتر بگویم در شهر تهران - به اندازه‌ی آن روزهای لبنان (بیروت) و دوران قبل از انقلاب که افتضاح نیست؟ هست؟ در ثانی حکومت الان ایران هم به هیچ وجه قابل مقایسه با حکومت آن زمان لبنان و باز دوران شاه ملعون نیست. پس اولا توانایی ما در روبرو شدن با پدیده‌ی بدحجابی بسیار زیاد است و راه‌های متنوعی هم در پیش روی ماست. ثانیا، ما به مشکل لاینحلی برخورد نکرده‌ایم.
   نکته‌ی دیگری که به ذهنم می‌رسد این است که فکر می‌کنم در ذهنیت اکثر دختران و زنان به اصطلاح بدحجاب (و همین طور آقایون بدحجاب‌تر) یک تصور ضد حزب اللهی شکل گرفته است. یک جور تعصب منفی پیدا کرده‌اند نسبت به همچین افرادی. متاسفانه در سال‌های گذشته جاذبه‌های ما کم بوده است! بایستی اول این تصور غلط پاک شود. این هم نه به زور پاک می‌شود و نه با نوازش! بایستی ارزش‌ها زنده شود. یک خانم چادری بایستی «در ظاهر» بسیار برتر از حتی یک خانم مانتویی ولی با حجاب جلوه داشته باشد. چرا در خیلی جا‌ها آن طور که یک مانتویی را تحویل می‌گیرند یک چادری را تحویل نمی گیرند؟ چرا با آن جوانی که محاسن دارد و پیراهنش روی شلوار است (یا حتی زیر شلوار!) رفتار متفاوتی دارند!؟ فکر نمی‌کنید اولش به خودمان بر می‌گردد که جاذبه نداریم!؟ و بعد به رفتار غلط بعضی از ظاهرالصلاح‏ها و در نهایت به کج فهمی طرف مقابل!؟
   و معضل دیگر: هر جا که یک کمی فاسد شد فوری بچه حزب اللهی‌ها خالیش کردند!
   - آی کوه نریدا! دختر و پسر تو هم می‌لولن! دختراش فلانند! پسراش بهمان!
   - اصلا زشته بچه حزب اللهی بره ورزشگاه!!! نهههههه! فحش میدن آب دار! فحشای خواب آور! بلههههه!
   - چی گفتی؟ دانشکده هنر!!!؟ می‌خوای بری فیلمساز بشی!؟ ... بچه‌ها بیاید براش فاتحه بخونید!
   ... و قص علی هذا. تازه همه‌ی آن‌هایی هم که وارد شدند با قیافه‌ی اصلی خودشان وارد نشدند تا حساب کار دست بقیه بیاید! البته بعضا هم حق داشتند بندگان خدا.
   گذشته از این‌ها... برگردیم به همان بخش زنان و... دختران! قبول کنیم برای اصلاح فردی باید خواسته‌های او را مورد توجه قرار داد. (ولی نه هر خواسته‌ای‌!) زنان و دختران امروزی آزادی «اجتماعی» می‌خواهند نه آزادی «وِلـِنگ و واری!» وقتی یک دختر نتوانست با فعالیت‌های اجتماعی خودش را در اجتماع بروز دهد، با یک چیز دیگر خودش را نشان می‌دهد! تو خونشه دیگه! باید بهش توجه بشه! وگرنه زن نیست! خب کافیه سطح فکری و فرهنگی اش پایین باشد، یا اطلاعات مذهبی کمی داشته باشد، یا تحت تاثیر محیط، یا هر عامل دیگری این جوری می‌شود! با بزک کردن و سرخ‌آب سفیدآب مالیدن خودش را نشان می‌دهد! با پاچه‌های کوتاه که هرچه گل و شیرنی هم برایش بخری با زمین آشتی نمی کنند! آقا جان! باید برای بالاخانه گل و شیرینی خرید نه...! لا اله الا ا...! البته گاهی اوقات هم پیش می‌آید که کرم از خود درخت است! جای نگرانی نیست! آن هم با کار بر روی همان بالاخانه درست می‌شود! توکل بر خدا!
   اما از شوخی گذشته، چقدر دلم می‌سوزد وقتی در خیابان دختران بدحجابی را می‌بینم که در کنار مادران چادریشان...!
- استغفر الله! من دیدم!؟ تکذیب می‌کنم آقا! تکذیب می‌کنم! ...

 

* * *

 

پی نوشت:

(1)این رو هم بخونید. نظر جالبی داده.

(2) مخلص همه‌ی معلّمین عزیز هستیم با خدمات پس از فروش!

 

* * *

 

حرف آخر:

می‌گویند: «مشتاقی است مایه‌ی مهجوری.» این صحیح است؛ اما عکس آن هم صحیح است که: «مهجوری است مایه‌ی مشتاقی!» کتاب مسئله حجاب / متفکر شهید استاد مرتضی مطهری (یادش گرامی! نثار روحش صلوات)

 

 

حیدر مدد      

 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● بخون دیگه! چی بگم؟ یکشنبه 85 اردیبهشت 3 - ساعت 1:0 صبح - نویسنده: ارمیا معمر

پیش نوشت:

(...)
یه حرف هایی هست که خیلی بزرگن! ... تو دلم! ... خیلی گنده هستن! ... شاید گنده‌تر از دهنم! اونقدر بزرگ که از حلق کوچیکم رد نمیشن! ته زبونم گیر میکنن و عین یه عقده، راه گلو رو میگیرن! اون وقته که...

خیلی وقت بود از ایلیا جان هیچی ننوشتم. چند تا دلیل داشت. سه تاشو میگم: 1) خیلی شلوغ شده بود! خواستم دوستای واقعی ایلیا غربال بشن! اون جوری که داشت پیش می‌رفت خیلی زود کم میوردم! 2) لیاقت نداشتم! 3) اصلا هربار که می‌خواستم بنویسم انگاری یه نیرویی جلومو می‌گرفت!
تو رو خدا منو ببخشید!

و تنها حرفی که میتونم بگم اینه که:
سلام ایلیا!
باقیش بمونه برای همون دل...

 

* * *

 

   قصد دارم هر چند وقت یک بار گزیده‌هایی از نامه‌های «مرحوم حامد امجد‍» رو براتون بفرستم. و چیزای دیگه؛ اگر پیدا بشن و منم بتونم بگم! ای کاش خبری از ایلیا جان می‌رسید!
   یادمه آخرین بار گفتم میخوام از کربلا رفتن شهید ایلیا بگم. ولی نگفتم. دلیلش بماند! بعید هم میدونم دیگه اونو واسه کسی تعریف کنم. اجازه بدید برای اینکه زیاد بد قولی نکرده باشم یکی از دست‌نوشته‌های خود شهید ایلیا رو که بی‌ربط هم به کربلا رفتنش نیست براتون کپی کنم (متن قرمز رنگ):

... چند روز پیش تو موسسه یه برگه‌ای رو میزش دیدم که مو به تنم سیخ شد. راستش نمیخواستم بهت بگم که خودت بعدا اصل نوشته رو ببینی ولی...
 
169
خب... امروز هم گذشت. الحمدلله که به خوبی گذشت.
پیش تر از قول سید مرتضی خوانده بودم که «هر که را از مرگ بهراسد از کربلا می رانند.» اما من به این نتیجه رسیده ام که هر که را از مرگ بهراسد از کربلا نمی رانند! هر که به کربلا برود دیگر از مرگ نمی هراسد.
اصلا به کربلا می برندش که مرگ را در آغوش بکشد!
می خواهم به ملاقاتش بروم اگر عمری باقی نبود! امید که مرا بپذیرد و...
لیله القدر و شب راز و نیاز است امشب
به گمانم امسال قدرش را می دانم
نه به اندازه قدرش... نه! که به قدر گنجایش ظرف ادراکم. تقبل الله!
ببخش که بد خط شد! خسته بودم
یا علی مددی

 

* * *

 

حرف آخر:

آی مسلمونا
... ..... .....
دیدن مریض ثوابه!

 

 

حیدر مدد      

 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● گازی بر یک تکه نان! چهارشنبه 85 فروردین 30 - ساعت 9:40 عصر - نویسنده: ارمیا معمر

نقدی بر فیلم سینمایی «یک تکّه نان»

   خدا رحمت کند آوینی را! می‌گفت: «فیلم‌ساز باید عارف باشد تا بتواند فیلم عرفانی بسازد.» به حق هم حرف راستی می‌زد. اما همان ایام، بعضی از همین سینمایی‌ها و به اصطلاح هنرمندان، به ریشش خندیدند و به‏اش گفتند اصلاً مگر چند کار حرفه‏ای انجام دادی که به خودت اجازه می‏دهی درمورد سینما حرف بزنی و کلی متلک بارش کردند و...! بگذریم...!

   آقا چرا یک سرباز بی‌سواد!؟ چرا یک جوانی که در طول عمرش در بیابان‌ها شتر می‌چرانده!؟ چرا یک انسان عجیب و متفاوت با بقیه در گفتار و کردار!؟ آیا نظر کرده خدا فقط کسانی هستند که در بیابان‌ها و روستاهای دور افتاده زندگی می‌کنند!؟ یعنی ماها نمی‌توانیم نظر کرده باشیم!؟ هرچند که همه‌ی ما نظر کرده‌ی اوییم! زیرا همیشه با ماست و نگاهمان می‌کند. ولی آیا یک جوان شهری، کسی که دور و برش پر گناه است، کسی که تا چشم بچرخاند، توی کوی و برزن نگاهش آلوده به نامحرم می‌شود، ولی «می‌بیند و رو برمی‌گرداند»؛ آیا همچین جوانی نمی‌تواند به معنا پی‌ببرد!؟ فقط سربازی که در برخورد با نامحرم نور آفتاب چشمش را می‌زند و او را در مقابل تیر شیطان محفوظ نگه می‌دارد، می‌تواند عارف باشد!؟ کسی که اگر راه را اشتباه برود به زمین می‌خورد و متوجه می‌شود!؟ این جوان اگر کاری هم نکند به مرور زمان کم کم به معنا پی خواهد برد! پس هنر نکرده!
   می‌دانم! مطمئناً منظور آقای تبریزی این نبوده که فقط این افراد می‌توانند به معنا پی‌ببرند. و درست است که افرادی که نان حلال بخورند و گناه نکنند عارف می‌شوند. اما چرا یک جوان شهری را که مصداق بیشتری برایش وجود دارد مثال نزنیم!؟ و این باور را در او تقویت نکنیم که تو هم می‌توانی؟ کسی‌که در آشفته بازار شهر افتاده و نان شبه‌ناک دور و ورش زیاد است، ولی می‌تواند پاک زندگی کند! و چرا به او تلقین کنیم که تو نمی‌توانی به معنا پی ببری!؟
   آقای تبریزی خسته نباشید! واقعاً فیلم زیبایی ساختید.
به جد عرض می‌کنم. اثر شما الحق و الانصاف هم بایستی سیمرغ بهترین فیلم معنا‌گرا را دریافت می‌کرد. در مقابل یک مشت فیلم دیگر مثل چهارشنبه‌سوری و... واقعاً هم این اثر بهترین فیلم معنا‌گرا بود! هرچه باشد بیانگر بازگشت به خویشتن بود. ولی یادمه وقتی چراغ‌های سینما روشن شد اولین جمله‏ای که به دوستم گفتم این بود: «این کمال تبریزی هم عجب ((تخیّل)) زیبایی دارد!» و زن و مردی را می‌دیدم که هنوز مات و مبهوت روی صندلی‌ها خشکشان زده بود! واقعاً چرا!؟ باور کنید منی که این‌قدر به خودم فشار آوردم تا غرق در فیلم نشوم در راه بازگشت به منزل، تفکر قدیمی‌ام به سرم افتاد که ای کاش می‌شد از این شهر بیرون زد! از خانواده دل کند و به کوه و کمر پناه برد! در یک روستای دور افتاده! آقای خودت باشی و زندگی‌ات را بکنی! تنها باشی! تنهای تنها! نان حلال بخوری و «عارف» شوی!!! اما شانس آوردم که سریع وجدانم مرا بشکون گرفت که «تو» (یعنی من) حتی اگر هم از شهر بیرون بزنی، خسر الدنیا و الآخره خواهی شد! چون به رضای خدا راضی نبودی! باز -عارف که چه عرض کنم- آدم هم نمی‌شوی!!!
   خداییش جدای از فضای تصنعی و مجازی فیلم و دیگر انتقادات جدّیی که به آن وارد است، اثر زیبایی بود! ارزش یک بار دیدن را دارد! خیلی قشنگ اعتقادات پاک مردمی بومی که در نقطه‌ای مرزی زندگی می‌کنند را به تصویر کشید. فضاسازی‌های مستند گونه‌اش حرف نداشت. خیلی قشنگ گونه‌های مختلف آدم‌ها را به نمایش گذاشت: کربلایی که هنوز بعد از عمری عبادت و جانماز آب کشیدن، اسیر نفسش می‌باشد! آدم‌های سودجویی که از آب گل‌آلود هم ماهی می‌گیرند! سرگروهبان غرغرویی که برای اهداف شخصی خودش به مأموریت می‌رود! عوام الناس!! آدم‌های پولدار!! جوانی که مثل اسب می‌دود ولی برای دنیا! مادرها! پسرعموهای ریا کار! پسر بچه‌ای که با یک سلام و خداحافظی کردن و دختری که با «یک تکه نان» شفا یافتند و عزیز ِ نظرکرده‌ای که گفت: «من فقط سوره‌ی مریم را بلد شدم. نرید پشت سرم بگید عزیز حافظ کل قرآن شده!» و... (ولی همه‏ی این‏ها ارزش حرفه‏ای فیلم هستند. و به نظر من ارزش هنری محسوب نمی‏شوند! زیرا هنر یعنی دمیدن روح تعهد در انسان‏ها!)
   اما این وسط آن پیرمردی که در سه هیبت ظاهر شد چند تا علامت سوال دارد! (رضا کیانیان ِ همیشه استاد!) قبل از اینکه در موردش سوال کنم: «سلام علیکم»!!! ... / چرا اینقدر بدترکیب بودن؟ نمی‌دونم شاید به خاطر پیریشون بوده! اما... / این چه طرز خندیدن بود!؟ بیشتر به خنده‌های شیطانی شبیه بود! / و بالاخره اینکه نقششون این وسط چی بود؟ پیر؟ مراد؟ راهنما؟ دعا نویس؟ آقا؟ فرشته!!؟ تخیلات آن جوان؟ ...؟؟؟ / ولی بعضی از حرفاشون خیلی زیبا بود. اولی که گفت: «و هو معکم أینما کنتم! خیییییلی خوبه که خدا همیشه با ما باشه! ... نه!؟ ... خدا همیشه باهاته! ... چی از این بهتر؟ » دومی که گفت: «همه‌ی موجودات عالم کار می‌کنند. من دارم گندم می‌برم، بعدش نون شیرمال درست می‌کنم و.... این درختا رو نگاه کن! اینا هم دارن کار می‌کنن! ... اصلا کار عبادته! ... خود خدا هم کار می‌کنه! اون که از همه کارش بیشتره! خسته هم نمیشه! ... حالا این وسط بعضیا شرمشون نمیاد که بی‌کار نشستن!؟!؟!؟ ... هان!؟» و سومی هم که گفت: «یا رفیق من لا رفیق له! ... راه امام‌زاده از این‌وره! نمی‌دونم چرا مردم از اون‌ور می‌رن!؟ انگاری که بخوان لقمه رو این‌جوری تو دهنشون بزارن! ... حالا می‌خوای یه راه بهت نشون بدم!؟ ... چشماتو ببند! ... ببند دیگه! ... چی میبینی!؟
   جوان: هیچ کسو نمی بینم!
   پیرمرد: آفرین! تو هم قشنگیا!!! ... هیچ کسو می‌بینی! هیچ کس یعنی او! پس اونو می‌بینی! ...»
   انتظار ندارم با نوشتن این چیزها جوابم را بگیرم! اصلا مگر اینجا چقدر بازدید کننده دارد!؟ شاید به نوعی خالی کردن خودم بود نوشتنشون! ای کاش آقای کمال تبریزی یا یک کس دیگر جوابم را می‌داد! کمال تبریزی سنت شکن در فیلم دفاع مقدس با اثر «لیلی با من است»؛ کمال تبریزی برزخی(!) با «گاهی به آسمان نگاه کن»؛ جنجال آفرین با «مارمولک» و کمال تبریزی شبه معناگرا با «یک تکه نان» و...! آقا کمالی که هنوز روی این تفکر غلط که «به تعداد مخلوقات عالم راه برای رسیدن به خدا هست!» تکیه دارد و خیلی زیرکانه این نظریه‌ی «دکتر سروش» را یک بار دیگر در فیلمش آورد! ...

   خدا رحمت کند آوینی را!

 

* * *

 

پی نوشت:
(1)چند وقتی است که دوستی با یک نام مستعار که اتفاقی عنوان پست قبلی وبلاگ با نام ایشان یکی درآمد اینجا کامنت‌ می‌گذراد. ولی هیچ نشانی از خودش به‌جا نمی‌گذارد! می‌خواهم به‌شان بگویم راه جالبی را انتخاب کرده‌اید! بی‌نشان و یک‌طرفه! و اینکه متشکرم!

(2)هرکسی از ظنّ خود شد یار ما ...

(3) رفقای شهید ایلیا منتظر پست بعدی باشند!

 

حرف آخر:
توی پست قبلی حرف آخری ننوشتم. راستش نوشتم ولی پاکش کردم! ترسیدم درموردم قضاوت بدی بکنند! آخه روز عید بود! الان هم اون حرف مناسب این پست نیست. ان شاء الله در مطلب بعدی خدمتتان عرض خواهم کرد!

 

 

حیدر مدد      

 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● ظهور! شنبه 85 فروردین 26 - ساعت 12:39 عصر - نویسنده: ارمیا معمر

   دو دیده بگشا ای محمد! ... چشم باز کن ای امام رحمت! ... نظری کن ای مخلوق کامل! ... دیدگان خود به این جهان بگشا! منوّر کن این ظلمت‌کده را! ... بیا که طاق کسری تشنه‌ی فروریختن است! دریاچه ساوه آرامش می‌طلبد! آتشکده‌ی فارس مشتاق دین توست! بیا که لات و هبل‌ها نیز خسته شده‌اند از جهل این مردم! ... بیا ... بیا ای محمّد! ... دیده بگشا! ... دمی کش و بازدمی ساری ساز! نفس بکش که اینجا هوا تنگ است! ... نفس! ای محمّد!
   آه که حتی شتر دایه ات نیز انتظارت را می‌کشد! بیا و ثابت کن این تویی که روزی حلیمه و شویش را می‌دهی! بیا که سینه‏ی‌ او حتی برای فرزندش هم شیر ندارد! ... تو را به خدا بیا! بیا که همه‌ی عالم تشنه‌ی لب‌های توست! ... بیا ... دو دیده بگشا ای محمد!
   بیا که عام الفیل است! بیا که ابرهه دندان تیز کرده برای کعبه! بیا که لشکر فیل آمده! ای محمد! طاعونی دیگر بینداز به جان ابرهه و یارانش. ببین! ... نگاه کن! ... مگر این‌ها که بر زمین افتاده اند، امّت تو نیستند؟ اصلاً این درخت تنومند که سرافراز ایستاده، مگر خون هزاران شهید از فرزندان پاک تو به پایش نریخته؟ تصوّر کرده‌اند می‌توانند ریشه‌اش را بزنند!!! ای محمّد! ما پای این شجره طیّبه ایستاده‌ایم.
   بیا که منسوخ شد مروّت و معدوم شد وفا! ما هم می‌سوزیم وقتی بارگاه فرزندان برگزیده‌ات را خراب شده و بی سقف می‌بینیم! ای محمد! اگر تو می‌توانی اهانت‌های عده ای ضعیف و بوزینه صفت که به ساحت مقدّست روا می‌دارند تحمل کنی، ما نمی‌توانیم! آخر مثل تو حلیم و بردبار نیستیم! چه کنیم!؟ ... بیا! ... قسمت می‌دهم بیا! ... بیا و خون تازه‌ای در رگ‌هایمان جاری کن! ... تو را به خدا ... نگه داشتن دینت چون نگه‌داری آتش بر دست شده! ... ای آخرین فرستاده، بیا! ... دو دیده بگشا ... ای محمد!
   جانم به فدایت! در فراقت نپخته می‌سوزیم! جوان ناشده پیر می‌گردیم! مدار زندگی‌هامان به عکس می‌چرخد! ماشین‌ها آدم شده‏اند و انسان‌ها ماشین! نظم دنیا به هم ریخته! غنچه‌ها نشکفته پرپر می‌شوند! خارها لب دیوار نشسته‌اند! نهنگ‌ها دسته جمعی خود را می‌کشند! روبکان قرآن سر نیزه می‌کنند! به فریاد زمین برس ای پیامبر اُمّی! زنان مرد شده‌اند و مردان زن! بشر گمراه گردیده! دزدی رسم شده! شکم، پرستشگاه؛ شهوت، نیاز هرجا و خشونت هنر زیبا!
   آه ای محمّد! دلمان گرفته ... مثل این آسمان! ... چشممان روشنی ندارد ... مثل این شب بی‏مهتاب! ... تنمان لرزان است ... مثل این زمین! گاه بغضمان می‌ترکد، مثل این کوه! بی‌تاب می‌شویم مثل این باد! از کوره درمی‌رویم مثل این دریا! ... ای محمد! ... به خدا دلمان تنگ است!
   دو دیده بگشا! ... چشم باز کن! ... نظری کن یتیمانت را! ... رحمی بنما بر ابناء آدم! هابیل‌ها را کشتند! خوبانمان یک به یک از بینمان رفتند! ما ماندیم و خورشید پشت ابر! ما ماندیم و یک دنیا حسرت و آرزو؛ بیم و امید؛ خوف و رجا! ... ای محمد! به خدا که اگر نبودی من هم نبودم! هیچ مخلوقی نبود! پس حالا که هستم به خاطر توست! به اذن تو نفس می‌کشم. از صدقه سری تو روزی می‌گیرم. حیاتم به برکت وجودت می‌باشد. ... ای محمد! ... به خودت قسم که زندگی این دنیا حیات نیست! لهو و لعب است! همه‌اش بازیست! نمی‌خواهم بازیچه باشم! نمی‌خواهم تن به این عادت دهم! نمی‌خواهم در این دنیا مردگی کنم! کمکم کن! خسته‏ام! ... خسته‌ی خسته! دلم آسمان می‌خواهد! سینه‌ام گنجایش کهکشان‌ها را جستجو می‌کند! چشمانم طاق ابروانت را می‌طلبند! گوشهایم به سمت زبانت می‌چرخند! لبانم در عطش یک جرعه از جام تو می‌سوزند! سرم قدوم پاکت را می‌خواهد! دستانم به گدایی کرمت بلندند! پاهایم منزلت را جستجو می‌کنند! ... ای محمد! ... کجایی پدر جان!؟ بیا بابای خوبم! بیا و دستی بر سر یتیمانت بکش! به خدا که جز محبّت تو در دلم نیست! اگر هست آن محبّت حقیقی نیست. گرد و غباری است که با گوشه‌ چشم تو پاک می‌شود. اشکم را در می‌آوری! بیا که تشنه‌ام! بیا که دارم می‌سوزم! بیا که غرق می‌شوم! بیا که اگر نیایی معصومیتم را از دست می‌دهم! ... بیا که می‌خواهم اینجا، از ستیغ کوه ‌چون خورشید، سرود فتح را خوانم! ... بیا ای محمد! ...


* * *

   پس چرا نمی‌آیی!؟ منتظر چه هستی!؟ پدر نداری!؟ مگر نه اینکه «تو را یتیم یافت، پس پناه داد؟»(1) جز این است که تو را یگانه و دردانه دید؟ مگر نگفته‌اند که یتیم یعنی بی‌مانند، دردانه؟(2) پس تو را بی‏پدر وارد این جهان می‌کند! می‌خواهد بگوید: «ای محمّد! ای فرزند عبدالله! (هم او که عبدالمطلب عوضش 100 شتر برایم قربانی کرد! هم او که از شدت زیبایی دختران باکره مکّه عاشقش بودند!) ای فرزند عبدالله! «تو» باید پدر این امّت باشی! ... تو و علی! علیِ اعلی! من آن‌ها را به سوی تو می‌کشم! تو نیز آن‌ها را به سمت من دعوت کن!» ... آری! به راستی‌که تو پیامبر رنج و شکیبایی هستی! و چه زود با مادر نیز وداع می‌کنی! این‌بار تو می‌خواهی به خدا بگویی: «مادرم آن آخرین دخترم می‌باشد که خلقت من هم به خاطر اوست! امّ ابیها!»
   آه ای محمّد سخنم مشوش است! دلم بی‌تاب! دوست دارم فقط با تو سخن بگویم! فقط تو را بخوانم! تنها نام تو را بنویسم: ای محمّد! ای احمد! ای مصطفی! ای مقام محمود! ای سراج منیر! ای امام رحمت! ای خاتم النبیّین! ای سیّد المرسلین! ای رسول الله! ای حبیب الله! ای خلیل الله! ای نجیب الله! ای نبیّ الله! ای صفیّ الله! ای رحمت الله! ای خیرة الله! ای نور الله! ای محمّد! ای محمّد! ای محمّد!

بیا! ... تو را به خدا بیا! ... دو دیده بگشا ای رسول خاتم!
ظهور کن ای پیامبر اعظم!

ظهور! ای « م ح م د » !

 

سـتـاره‌ای بـدرخـشـیـد و مـاه مجلس شد
دل رمیـــده‌ی ما را انیـــس و مــونــس شد

نگـار من که به مکتب نـرفت و خط ننوشت
به غـمـــزه مسئله آمـوز صــــد مدرس شد

بـه بـوی او دل بیـمـار عـاشـقـان چـو صـبـا
فــدای عارض نسرین و چشـم نرگس شد

طـرب‌سـرای مـحـبّـت کنون شـود مـعـمـور
که طـاق ابـروی یــار مـنـش مهنـدس شد

کرشـمه‌ی تـو شـرابی به عـاشقان پیمود
که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد

ز راه مــی‌کـده یــــاران عـنــان بـگـردانـیــد
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد

 

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
   (1) سوره ضحی / آیه 6
   (2) «یتیم یعنی بی‌مانند؛ یعنی دردانه. تو را یگانه و دردانه یافت و مردم را به سوی تو کشاند.» امام صادق علیه السلام

 

 

حیدر مدد      

 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● اخراج یهودی‏ها از مدینه سه شنبه 85 فروردین 15 - ساعت 4:58 عصر - نویسنده: ارمیا معمر

نوشته‌ی زیر را با تأمل بخوانید و با حوادث تلخی که در سال گذشته روی داد مقایسه کنید و از خدا بخواهید تاریخ، مشابه ولی بهتر از این تکرار شود! به امید نابودی هرچه زودتر صهیونیستهای جنایتکار.


* * *

   کلام در عربستان دارای اهمیت و اثر بود و کلامِ منظوم (شعر) بیشتر اثر داشت و در مبارزات سیاسی، اثر «هجا» که نوعی از شعر است به قدری بزرگ شمرده می‌شد که اعراب عقیده داشتند زخم هجا مثل زخم شمشیر و نیزه کشنده است.
   یکی از شعرای مدینه که علیه محمّد(صل الله علیه و آله) و مسلمین هجا می‌سرود «کعب بن الاشرف» بود. او به مکّه رفت و چند ماه آنجا ماند و سکنه‌ی مکّه را علیه پیامبر(صل الله علیه و آله) و مسلمین تحریک کرد و بعد به مدینه مراجعت نمود.
   کعب بن الاشرف بعد از مراجعت به مدینه اشعاری را که در هجای محمّد(صل الله علیه و آله) و اسلام می‌سرود در میدان‌های عمومی و در هر نقطه که مردم اجتماع می‌کردند با آهنگ‌های مخصوص می‌خواند یا خوانندگان را وامیداشت که آن اشعار را بخوانند.
   از دیگر شعرای معروف مدینه که علیه پیامبر(صل الله علیه و آله) و مسلمین هجا می‌سرود، زنی بود به نام «اسما - بنت مروان» که از زن‌های زیبای مدینه به شمار می‌آمد و هم قریحه داشت. شعرهای هجو او علیه محمّد(صل الله علیه و آله)، مسلمان‌ها، قرآن، جبرئیل و خداوند، مسلمین مدینه را بسیار متأثر می‌کرد. حتی پیغمبر اسلام(صل الله علیه و آله) هم از شعرهای زننده‌ی آن زن متألم می‌شدند. ولی محمّد(صل الله علیه و آله) مردی است حلیم؛ و هرگز بردباری را از دست نمی‌دهد.

...

   در قرآن به دفعات راجع به صبر و بردباری صحبت شده و هر دفعه خداوند به مردم توصیه کرده است که حلیم باشند و بردباری را از دست ندهند و پیغمبر اسلام(صل الله علیه و آله) نیز از بردباری بسیاری برخوردار هستند.
   مسلمین نمی‌توانستند مانند محمّد(صل الله علیه و آله) صبر نمایند و هجای شُعرا، آن‌ها را سخت می‌آزرد. زیرا می‌شنیدند که شُعرای مزبور، به پیغمبرشان و خداوند بدگویی می‌کنند. آن‌ها بدگویی نسبت به خود را می‌توانستند تحمل نمایند؛ اما هجا سرودن علیه مقدساتشان از طرف آن شعرا برایشان غیر قابل تحمل بود.
   یک شب مردی مسلمان و نابینا به خانه‌ی اسما -بنت مروان- رفت و خنجر خود را تا دسته در سینه‌ی آن زن فرو کرد و اسما به قتل رسید.
   روز بعد وقتی معلوم شد که اسما، شاعره‌ی هجوسرا، بدست یک مرد نابینا به قتل رسیده، سبب حیرت مردم گردید. چون نمی‌توانستند بفهمند که آن مرد نابینا چگونه وارد خانه‌ی اسما شد و او را در آن خانه یافت و به قتل رسانید.
   تا اینکه معلوم شد آن مرد از خویشاوندان نزدیک اسما است و سال‌ها با او به سر می‌برده و همه جای خانه اش را می‌شناخته و از عاداتش اطلاع داشته و می‌دانسته که آن زن در کجا می‌خوابد.
خبر قتل اسما به دست یک مسلمان نابینا در مدینه شایع شد و همه از آن مطلع گردیدند و محمّد(صل الله علیه و آله) هم در مسجد از این خبر مستحضر شد.
   قاتل نابینا به مسجد آمد و پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسیدند: «آیا تو اسما را به قتل رساندی؟»
   مرد نابینا گفت: «آری یا رسول الله! و من دیشب او را کشتم. ولی کوچکترین پشیمانی ندارم! و می‌دانم که این موضوع به قدری بدون اهمیت است که حتی دو بُز هم برای این مسئله شاخ به شاخ نمی‌شوند!»
   ولی پیغمبر اسلام(صل الله علیه و آله) از این واقعه به شدت متأثر شدند. برای اینکه از جنایت نفرت دارند. اما ایشان نمی‌توانستند برای مجازات قاتل اسما اقدامی بکنند. چون طبق قانون مدینه، هرقبیله در داخل خود استقلال داشت و وقتی قاتل و مقتول از یک قبیله بودند، قبلیه‌ی دیگر نمی‌توانست برای مجازات قاتل اقدام نماید و مجازات آدم‌کُش، موکول می‌شد به تصمیم اعضای خانواده؛ چون تمام افراد یک قبیله عضو یک خانواده‌ی بزرگ به شمار می‌آمدند. منتها بعضی نسبت به هم خویشاوند نزدیک بودند و برخی خویشاوند دور.
   بعد از اسما، شاعر دیگر یعنی کعب بن الاشرف به دست یکی از مسلمین به قتل رسید؛ و این مرتبه نیز قاتل و مقتول از یک قبیله بودند و محمّد(صل الله علیه و آله) نتوانست برای مجازات قاتل اقدام کند.
   یک شاعر دیگر هم در مدینه بود موسوم به «ابوعفک». که او نیز خداوند و محمّد(صل الله علیه و آله) را هجو می‌کرد. او نیز به دست یکی از مسلمین که هم قبلیه‌ی ابوعفک بود به قتل رسید و بدین ترتیب سه شاعر هجائی یکی بعد از دیگری به دست مسلمین کشته شدند؛ بی آنکه پیامبر(صل الله علیه و آله) بتواند اقدامی جهت مجازات قاتلین آن‌ها بکند.
   بعد از قتل آن سه شاعر، این‏بار نوبت یهودی‌ها بود که علیه محمّد(صل الله علیه و آله) و مسلمین هجو سرایی کنند و مسلمین را آزار دهند.
   پیامبر اسلام(صل الله علیه و آله) از یهودی‌ها دعوت کرد که دست از آزار مسلمین بردارند و به آن‌ها گفت شما طبق قانون اساسی مدینه عهد کرده اید که با مسلمان‌ها دوستانه زندگی کنید و با کسانی که خصم مسلمین هستند متّحد نشوید. حتی یک روز برای فراهم کردن وسیله‌ی بهبود مناسبات مسلمین و یهودی‌ها به منزل رئیس طایفه‌ی زرگران رفت. (یهودی‌ها در مدینه سه طایفه‌ی بزرگ بودند و هر کدام حرفه ای داشتند که عبارت بودند از: کشاورزان، زرگران و دباغان.)
   رئیس طایفه‌ی زرگران چون اطلاع داشت که تا چند هفته‌ی دیگر یک قشون بزرگ متشکل از چند هزار سرباز برای سرکوبی مسلمین از مکّه به مدینه خواهد آمد، محمّد(صل الله علیه و آله) را با برودت پذیرفت. او از کسانی بود که پنهانی با طایفه‌ی قریش در مکّه پیمان بست که بعد از ورود قشون مکّه به مدینه، به آن‌ها کمک کند که و مسلمین را نابود نماید؛ و احتیاج به تفصیل نیست که با این عمل قانون اساسی مدینه را نقض کرد.
   محمّد(صل الله علیه و آله) بعد از اینکه وارد خانه‌ی رئیس طایفه‌ی زرگران یهودی شد و نشست، اول راجع به قانون اساسی مدینه صحبت کرد و فرمود: «رعایت احترام قانون اساسی مدینه بر همه اعم از مسلمین و یهودی‌ها واجب است و هیچ یک از آن‌ها نباید کاری کنند که مغایر با قانون اساسی مدینه باشد.» بعد صحبت را به مناسبت یهودی‌ها و مسلمین در مدینه کشاند و اظهار کرد: «با اینکه از طرف مسلمان‌ها کوچکترین اقدامی مغایر با روح قانون اساسی مدینه نشده و در صدد آزار یهودیان برنیامده‌اند، یهودیان با سرودن اشعار هجو و هزل باعث آزار مسلمین می‌شوند و چون مسلمان‌ها شکیبائی می‌نمایند، بر تهور یهودیان افزوده شده و فکر می‌کنند که مسلمین از یهودی‌ها می‌ترسند. درصورتی‌که اینطور نیست و مسلمین به طوری‌که در جنگ اخیر (بدر) ثابت کردند از کسی باک ندارند. ولی نمی‌خواهند با اقدام متقابل، مناسبات بین مسلمین و یهودیان را تیره‏تر نمایند و بهتر است که یهودی‌ها هم دست از آزار مسلمین بردارند و اصول قانون اساسی مدینه را محترم بشمارند.»
   رئیس طایفه زرگران یهودی برای اینکه پیغمبر اسلام(صل الله علیه و آله) را مورد کم اعتنائی قرار دهد، نامش را که محمّد(صل الله علیه و آله) بود ذکر نکرد. بلکه کنیه اش را ذکر نمود و گفت: «ای ابوالقاسم! جنگ بدر تو و پیروانت را مغرور کرده و تصور می‌نمایی چون در آن جنگ بر عده ای از سکنه‌ی مکّه که از حیث کثرت افراد برتر از قشون تو بودند غلبه کردی، می‌توانی در همه جا فاتح شوی؟ غافل از اینکه در جنگ بدر کسانی که تو با آن‌ها می‌جنگیدی افرادی بودند از نژاد تو. و تو هنوز با یهودی‌ها نجنگیده ای تا بدانی مردان سلحشور چگونه هستند. ما مردانی هستیم دلیر و دارای استقامت، و در فنون جنگی تخصص داریم و هرکس با ما پیکار کند شکست خواهد خورد!!!»
   پیامبر(صل الله علیه و آله) فرمودند: «ما نمی‌خواهیم با شما بجنگیم؛ بلکه میل داریم با شما دوست باشیم. ولی من حس می‌کنم که چون شایع است از مکّه یک قشون بزرگ به سوی مدینه می‌خواهد بیاید، شما میل ندارید که با ما دوست باشید. ولی می‌توانید بعد از آمدن آن قشون بی‏طرف بمانید.»
   یهودی‌ها طوری از آمدن قشون مکّه دل‏گرم بودند که رئیس طایفه‌ی زرگران حتی حاضر نشد به طور صریح قول بی‌طرفی بدهد و گفت: «این موضوع موکول است به رفتار مسلمین و اگر رفتار مسلمان‌ها تا آن موقع رضایت بخش بود بعد از اینکه قشون مکّه آمد ما بی‌طرف خواهیم ماند.»
   مسلمین برای اینکه به دست یهودی‌ها بهانه ندهند و آن‌ها را نسبت به خویش بدبین‌تر ننمایند، در قبال نیش زبان شعرا و سخنوران یهودی سکوت می‌کردند و جواب نمی‌دادند. چون می‌دانستند اگر یهودی‌ها با مسلمین خصومت داشته باشند، بعد از اینکه قشون مکّه به مدینه رسید بین دو شمشیر قرار خواهند گرفت و قشون مکّه از خارج و یهودی‌ها از داخل به مسلمین حمله‏ور خواهند شد.
   در حالی‌که مسلمین با یهودی‌ها مدارا می‌کردند، روزی یک دختر جوان مسلمان از محله‌ی زرگران یهودی می‌گذشت و عده ای از جوانان یهودی اطرافش را گرفتند و حرف‌های جلف بر زبان آوردند و به این اکتفا نکردند و خواستند که جامه‌ی دختر جوان را از تنش بیرون بیاورند.
   وقتی پسران جوان یهودی دختر مسلمان را احاطه کردند، یک زرگر یهودی از دکانش خارج شد و دامان-پیراهن آن دختر را به میخی متصل کرد. وقتی دختر جوان خواست بگریزد چون دامانش متصل به میخ بود جامه‌اش درید و از بدنش جدا شد و دختر عریان ماند.
   یک مرد مسلمان که از آنجا می‌گذشت به زرگر یهودی نزدیک گردید و مشت را بلند کرد و بر سرش کوبید. جوانان یهودی به حمایت از آن زرگر به مرد مسلمان حمله ور شدند و او را به قتل رساندند.
   مسلمین از طایفه‌ی زرگران یهودی دیه خواستند و آن‌ها حاضر به پرداخت دیه نشدند.
   وقتی طایفه‌ای مبادرت به قتل کرد و خون‌بها را نپرداخت، طبق مقررات زندگی اعراب، بدوی باید برای جنگ آماده باشد.
   مسلمین تصمیم گرفتند که با طایفه‌ی زرگران یهودی بجنگند. ولی زرگران که شمار مردانشان به هفتصد نفر می‌رسید، در خانه‌هایشان که شباهت به قلعه داشت سنگر گرفتند. آن‌ها از جنگ با مسلمین بیم نداشتند. چون تصور می‌نمودند که تا چند روز دیگر قشون بزرگ مدینه به فرماندهی ابوسفیان(علیه العنة) خواهد رسید و فقط از این تأسف داشتند که چرا جنگ چند روز زودتر شروع شد!
   مسلمین محله‌ی سکونت زرگران یهودی را محاصره کردند و مدت دو هفته، زرگران محصور بودند.
   در آن دو هفته نه از مسلمین کسی مجروح و مقتول شد و نه از یهودیان. و پس از دو هفته یهودی‌ها فهمیدند که قشون مکّه حتی از آن شهر خارج نشده، تا چه رسد به اینکه به مدینه نزدیک شده باشند!
   چون زرگران یهودی در مضیقه قرار گرفتند تسلیم شدند؛ ولی محمّد(صل الله علیه و آله) با آن‌ها با ملایمت رفتار کرد و غیر از سلاح هیچ چیز از آن‌ها نگرفت و به آن‌ها فرمود: «مختارید مسلمان شوید یا از مدینه بروید.»
   پیامبر(صل الله علیه و آله) به آن‌ها فرمودند: «هنگام رفتن از مدینه می‌توانید هرچه دارید با خود ببرید، غیر از زمین را. زیرا زمین مال شما نیست بلکه مال خداست.»
   زرگران یهودی تمام اموال خود - حتی درها و پنجره‌های منازل - را از مدینه خارج کردند و پس از اینکه شهر را ترک کردند دو دسته شدند. یک دسته از آن‌ها راه جنوب یعنی مکّه را پیش گرفتند تا در مکّه به قشون قریش ملحق شوند و برگردند و مسلمین را نابود نمایند. دسته‌ی دیگر هم رفتند که خود را به یکی از بلاد یهودی نشین جزیرة العرب برسانند.
   گرچه با خروج زرگران یهودی از مدینه، از دشمنان اسلام در آن شهر کاسته شد ولی هنوز در مدینه یهودی وجود داشت. ولیکن طایفه‌ی قریش از خروج زرگران یهودی از مکّه ضرر کرد. برای اینکه هفتصد مرد جنگی را که هنگام حمله‌ی قریش به مدینه به کمک آن طایفه برمی‌خاست از دست داد.

 

منبع: «محمّد(صل الله علیه و آله) پیغمبری که از نو باید شناخت» / کونستان ویرژیل گیورگیو (دانشمند و محقق رومانیایی) / ص262

 

* * *

 

حرف آخر:

« به‏راستی زیباتر از محمّد واژه‏ای هست!؟ »

 

حیدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● پیامبر اعظم صل الله علیه و آله شنبه 85 فروردین 5 - ساعت 9:12 عصر - نویسنده: ارمیا معمر

«دعای آن حضرت در درود بر رسول خدا صل الله علیه و آله»

   وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی مَنَّ عَلیْنَا بِمُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ دُونَ الْأُمَمِ الْمَاضِیَةِ وَ الْقُرُونِ السَّالِفَةِ، بِقُدْرَتِهِ الَّتِی لَا تَعْجِزُ عَنْ شَیْ‏ءٍ وَ إِنْ عَظُمَ، وَ لَا یَفُوتُهَا شَیْ‏ءٌ وَ إِنْ لَطُفَ.

   فَخَتَمَ بِنَا عَلَى جَمِیعِ مَنْ ذَرَأَ، وَ جَعَلَنَا شُهَدَاءَ عَلَى مَنْ جَحَدَ، وَ کَثَّرَنَا بِمَنِّهِ عَلَى مَنْ قَلَّ.

   اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ أَمِینِکَ عَلَى وَحْیِکَ، وَ نَجِیبِکَ مِنْ خَلْقِکَ، وَ صَفِیِّکَ مِنْ عِبَادِکَ، إِمَامِ الرَّحْمَةِ، وَ قَائِدِ الْخَیْرِ، وَ مِفْتَاحِ الْبَرَکَةِ.

   کَمَا نَصَبَ لِأَمْرِکَ نَفْسَهُ ؛

   وَ عَرَّضَ فِیکَ لِلْمَکْرُوهِ بَدَنَهُ ؛

   وَ کَاشَفَ فِی الدُّعَاءِ إِلَیْکَ حَامَّتَهُ ؛

   وَ حَارَبَ فِی رِضَاکَ أُسْرَتَهُ ؛

   وَ قَطَعَ فِی إِحْیَاءِ دِینِکَ رَحِمَهُ ؛

   وَ أَقْصَى الْأَدْنَیْنَ عَلَى جُحُودِهِمْ ؛

   وَ قَرَّبَ الْأَقْصَیْنَ عَلَى اسْتِجَابَتِهِمْ لَکَ ؛

   وَ وَالَى فِیکَ الْأَبْعَدِینَ ؛

   وَ عَادَى فِیکَ الْأَقْرَبِینَ ؛

   و أَدْأَبَ نَفْسَهُ فِی تَبْلِیغِ رِسَالَتِکَ ؛

   وَ أَتْعَبَهَا بِالدُّعَاءِ إِلَى مِلَّتِکَ ؛

   وَ شَغَلَهَا بِالنُّصْحِ لِأَهْلِ دَعْوَتِکَ ؛

   وَ هَاجَرَ إِلَى بِلَادِ الْغُربَةِ، وَ مَحَلِّ النَّأْیِ عَنْ مَوْطِنِ رَحْلِهِ، وَ مَوْضِعِ رِجْلِهِ، وَ مَسْقَطِ رَأْسِهِ، وَ مَأْنَسِ نَفْسِهِ، إِرَادَةً مِنْهُ لِإِعْزَازِ دِینِکَ، وَ اسْتِنْصَاراً عَلَى أَهْلِ الْکُفْرِ بِکَ.

   حَتَّى اسْتَتَبَّ لَهُ مَا حَاوَلَ فِی أَعْدَائِکَ ؛

   وَ اسْتَتَمَّ لَهُ مَا دَبَّرَ فِی أَوْلِیَائِکَ.

   فَنَهَدَ إِلَیْهِمْ مُسْتَفْتِحاً بِعَوْنِکَ، وَ مُتَقَوِّیاً عَلَى ضَعْفِهِ بِنَصْرِکَ،

   فَغَزَاهُمْ فِی عُقْرِ دِیَارِهِمْ.

   وَ هَجَمَ عَلَیْهِمْ فِی بُحْبُوحَةِ قَرَارِهِمْ حَتَّى ظَهَرَ أَمْرُکَ، وَ عَلَتْ کَلِمَتُکَ، وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ.

   اللَّهُمَّ فَارْفَعْهُ بِمَا کَدَحَ فِیکَ إِلَى الدَّرَجَةِ الْعُلْیَا مِنْ جَنَّتِکَ ؛

   حَتَّى لَا یُسَاوَى فِی مَنْزِلَةٍ، وَ لَا یُکَافَأَ فِی مَرْتَبَةٍ، وَ لَا یُوَازِیَهُ لَدَیْکَ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ، وَ لَا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ.

   وَ عَرِّفْهُ فِی أَهْلِهِ الطَّاهِرِینَ وَ أُمَّتِهِ الْمُؤْمِنِینَ مِنْ حُسْنِ الشَّفَاعَةِ أَجَلَّ مَا وَعَدْتَهُ.

یَا نَافِذَ الْعِدَةِ، یَا وَافِیَ الْقَوْلِ، یَا مُبَدِّلَ السَّیِّئَاتِ بِأَضْعَافِهَا مِنَ الْحَسَنَاتِ، إِنَّکَ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ.

 

   سپاس مخصوص خداوندی است که با «محمّد» پیامبرش - که درود خدا بر او و خاندانش باد. - بر ما منت نهاد. منتی که امّت های گذشته و مردم پیش از ما از آن بی بهره بودند؛ به قدرت و توانایی خود که از انجام هر چیز هرچند بزرگ ناتوان نیست؛ و چیزی از آن دور نمی ماند هرچند کوچک باشد.
   و ما را خاتم همه امّت ها قرار داد؛ و ما را بر منکرانش گواه گردانید؛ و به نعمتش ما را بر کسانی که اندک بودند فزونی بخشید.
   خدایا بر «محمّد» که امین بر وحیت، و برگزیده ات در میان آفریدگان، و دوست تو از بندگانت، و پیشوای رحمت و مهربانی، و پیشوای خیر و نیکی، و کلید برکت است درود فرست.
   همچنان که او خود را برای انجام فرمانت آماده نمود؛
   و در راه تو بدن خویش را در معرض آزارها قرار داد؛
   و در راه دعوت به سوی تو، با خویشاوندانش درافتاد؛
   و برای خشنودی تو با قبیله اش کارزار نمود؛
   و در راه زنده کردن دینت از خویشاوندانش دوری گزید؛
   و نزدیکانش را بر اثر انکارشان از خود دور گردانید؛
   و بیگانگان را به دلیل پذیرفتن دین به خود نزدیک نمود؛
   و در راهت با بیگانگان دوستی نموده؛
   و با نزدیکان دشمنی کرد؛
   و در راه رساندن پیام تو تن خود را فرسود؛
   و با دعوت به دینت خود را به رنج افکند؛
   و به نصیحت و پند کسانی که آنان را دعوت کرده ای پرداخت؛
  
و به دیار غربت کوچ کرد؛ و به جایگاهی که از شهر و زادگاهش، و از محل انس و الفت گرفتنش دور بود هجرت کرد؛ و هدف او از این هجرت عزیز داشتن دینت، و یاری خواستن علیه اهل کفر بود.
   سرانجام آنچه درباره ی دشمنانت بود تحقق یافت؛
   و آنچه درباره ی دوستانت می اندیشید انجام پذیرفت.
   پس در حالی که به یاری‌ات امید داشت، و با وجود ضعف به یاری تو نیرو می یافت،
   به جنگ کفار قیام نمود و با آنان در خانه هایشان جنگید.
   و در شهرهایشان ناگهان بر آنان تاخت تا آن که امر و فرمانت آشکار شد؛ و کلمه‌ات بلند گردید؛ هرچند مشرکان کراهت داشتند.
   خدایا به رنجی که آن حضرت در راه تو کشید او را در بالاترین درجه و مقام بهشت خود قرار ده؛
   تا هیچ کس در مقام و منزلت با او مساوی نبوده؛ و در هیچ مرتبه ای همانند وی نباشد؛ و هیچ فرشته ی مقرّب و پیامبر فرستاده شده با او برابری نکند.
   و او را از شفاعت نیکو درباره ی خویشان پاکیزه اش و امّت با ایمانش بیش از آنچه که به آن حضرت وعده داده ای عطا فرما.
ای خدایی که به تمام وعده ها عمل کنی؛ و به گفته هایت وفا کنی؛ و ای آن که بدی ها را به چندین برابر آن از خوبی ها مبدل می سازی؛ به درستی که تو صاحب احسان و نیکی بزرگ می باشی.

صحیفه سجادیه / دعای دوم

* * *

 

پی نوشت:
(1) سه شنبه (هشتم فروردین) ساعت 16:15 حتما ً حتما ً فیلم سینمایی شبکه اول سیما رو ببینید. «خداحافظ رفیق» / کار آقای بهزاد بهزادپور. قشنگه!

(2) بعضی از عکس های اردوی راهیان نور رو آپلود کردم. می تونید از اینجا ببینیدشون.

 

* * *

 

حرف آخر:

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غـمـزه مسئله آموز صـــد مـدرس شد

 

 

حیدر مدد      

 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ● نوروز حسینی دوشنبه 84 اسفند 29 - ساعت 10:0 عصر - نویسنده: ارمیا معمر

(1)

هفت سین انتخابی از آیات قرآن

سَلَمٌ عَلَی إلْ یاسِینَ * درود بر پیروان الیاس (صافات / 130)

سُبْحانَ الـَّذی خَلَقَ الاَزْواجَ کُلَّها مِمَّا تُنبِتُ الاَرْضُ وَ مِنْ أنْفُسِهِمْ وَ مِمَّا لایَعْلـَمونَ * منزه است کسی که تمام زوجها را آفرید، از آنچه زمین میرویاند، و از خودشان (آدمیان)، و از آنچه نمیدانند. (یس / 36)

سَنَفْرُغُ لَکُمْ أیُّهَا الثَّقَلانِ * ای جن و انس، زودا که به شما بپردازیم. (رحمن / 31)

سُنَّةَ اللهِ الَّتی قَدْخَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَبْدیلاً * سنت الهی از پیش همین بوده، و در سنت الهی هرگز تغییری نخواهی یافت. (فتح / 23)

سُورَةٌ أنْزَلْناها وَ فَرَضْناها وَ أنْزَلْنا فیها آیاتٍ بَیِّناتٍ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرونَ * (این) سوره ای است که آنرا نازل و آنرا فرض گردانیدیم و در آن آیاتی روشن فروفرستادیم، باشد که شما پند پذیرید. (نور / 1)

سَیَذَّکِّرُ مَنْ یَخْشَی * آن کس که ترسد، به زودی عبرت گیرد. (اعلی / 10)

سَلَمٌ هِیَ حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ * (آن شب) تا دَمِ صبح، صلح و سلام است. (قدر / 5)


* * *

(2)

بهار

   سخن با نام زیبا آفرین آغاز بنمایم که او ربّ جمیل است و کریم است و رحیم است و به مخلوقات خود بسیار وهّاب. سپس یادی کنم از حجّتِ بر حقّ آن خالق که مکشوف است در دل ها و در جان ها؛ اگرچه جـِسم دنیایی آن حضرت بُوَد از چَشم دنیا دوستان غایب.

   بهاری است جلابخش! کجایید!؟ بیایید و ببینید صمیمیت و زیبایی این فصل نکو را که در اقلیم زمان بهتر از این فصل نباشد. تو اگر چند نظر در چپ و در راست کنی، نیک بیابی که طبیعت شده زیبا و تحوّل شده پیدا به زمینی که در اوییم و زمانی که در آنیم. سپس ای دوست بیندیش در این خاک مکدّر که چه سان گُلبُن رنگین ثمر آورده و سرسبز شده است و نظری کن تو به رسوایی سنگی که همان است که بود.

   بهار است. کجایید؟ بیایید و ببینید خداوندیِ حق را به در و دشت. سپس از ته دل بانگ برآریم که معبود عظیم است و خداوند جلیل است و مُنزه بُوَد از شُبهه و نُقصان. معاد است در این گاه و وصال است در این هنگ و جمال است در این رنگ. بکوشیم که الهام بگیریم از این فصل بهاران. بهار است، ولی حیف که نا نیست! و درحال گذر کردن از ماست به تندی!

(معلم شهیدم محمد جواد حسن زاده / روحش شاد و راهش پر رهرو باد!)

* * *

(3)

اربعین

   مولای من! کاش می دانستم در آن هنگام که بی تاب باده وصل یار بودی و لبهای بی قرارت جام وصل را انتظاری سخت می کشید، تو بیشتر تشنه دیدار یار بودی، یا او تشنه دیدار تو.

   کاش می توانستم به دل دریاها سری بکشم و سوز دلشان را احساس کنم و مرواریدهای اشک را از دیدگان ماهیان دریا پاک کنم و با خروش و فریاد امواج و ساحها هم ناله شوم و آن زمان که دست سهمگین امواج بر سینه ستبر ساحل می خورد با آنها برای تو سینه بزنم.

   اماما! صد قافله دل را به کربلا کشانده ای بدین سان کربلا شد بهشت عشاق و اینک این بهشت دارالاماره قلبهاست. هنوز که هنوز است دلها از این دارالاماره فرمان می گیرند و در آن نماز عشق و بندگی خوانده و درس جهاد فرا می گیرند.

   مولانا! آتش عشق تو نمی سوزاند، زندگی داده و حیات می بخشد؛ حیاتی طیبه. ما با زیارت تو همه شهیدانمان را یک جا زیارت می کنیم، مگر می شود شهدایی که شمع وجودشان بودی در جنت حق، پروانه شمع وجود تو نباشند.

(دوست شهیدم ایلیا پطروسیان / گاهی چقدر دلم برایش تنگ می شود!)

کاش از شهدا رسمشان را می آموختیم؛ نه فقط اسمشان را!

 

* * *

(4)

سال 1385

زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی
مدد ز غیر تو ننگ است یا علی مددی

 

* * *

 

حرف آخر:

زیباترین بهار، پایان انتظار است...!

 

 

حیدر مدد      


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه 96 مرداد 6

d
خانه c
d سجل c
d
نامه رسون c


خانه‌ی دوست کجاست!؟


به ذره گر نظر لطف بوتراب كند /// به آسمان رود و كار آفتاب كند


همسر مهربان
عرفه (حسین آقا)
عمداً (مهدی عزیزم)
مختصر (روح‌اله رحمتی‌نیا)
ترنج
راز خون (سجاد)
مشکوة
لب‏گزه
دیاموند

 


ارمیا نمایه

امام مثل بقیه نبود. با همه فرق می‌کرد. امام مثل هوا بود. همه آن ‌را تجربه می‌کردند. به نحو مطبوعی، عمیقاً آن ‌را در ریه‌‌ها فرو می‌بردند. اما هیچ‌‌وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندنی است. امام دریا بود. ماهی حتی اگر نهنگ هم باشد، درکی از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهی‌‌ها به‌‌‌جز آب چه ‌می‌دانند؟ تمام زندگیشان آب است. وقتی ماهی از آب جدا شود، روی زمین بیفتد، تازه زمینی که آرام‌تر از دریاست، شروع می‌کند به تکان‌خوردن. ماهی دست و پا ندارد! وگرنه می‌شد نوشت که به ‌نحو ناجوری دست و پا می‌زند. تنش را به زمین می‌کوبد. گاهی به اندازه طول بدنش از زمین بالاتر می‌رود و دوباره به زمین می‌خورد. علم می‌گوید ماهی به خاطر دورشدن از آب، به دلایلی طبیعی، می‌میرد. اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می‌کند که ماهی از بی‌آبی به دلایلی طبیعی نمی‌میرد. ماهی به‌خاطر آب خودش را می‌کشد!

ارمیا / رضا امیرخانی


نوشته‌های قبلی
هفتای‌اول( بهمن83 تا آذر84 !!!)
هفتای‌دوم( آذر84 تا بهمن84)
هفتای‌سوم( بهمن و اسفند84)
هفتای‌چهارم(فروردین‏واردیبهشت 85)
هفتای‌پنجم( اردیبهشت و خرداد 85)
هفتای‌ششم( خرداد و تیر85)
هفتای‌هفتم( تیر و مرداد85)
هفتای هشتم(شهریورتاآبان85)
هفتای نهم( آبان 85 تا آخر 86)
هفتای دهم(بهار،تابستان و پاییز87)
هفتای یازدهم(اسفند87 تا مهر88)

 


آوای ارمیا


 


جستجو در متن وبلاگ


 


کل بازدیدها: 226192
بازدید امروز: 3

بازدید دیروز:22


اشتراک در خبرنامه
 
با ارسال فرم فوق می‌توانید از به‌روز شدن وبلاگ باخبرشوید.