إنَّ اللّهَ اصْطـَفـَى آدَمَ وَ نـُوحًا وَ آلَ إبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلـَى الْعَالَمينَ
ذُرِّيــَّـةً بَعْضُها مـِنْ بَعْضٍ وَ اللّهُ سَميـعٌ عَـليـمٌ
.jpg)
اين آفتاب که امروز مشرق چشمهاي حسين(عليهالسلام) را به ميهماني کهکشاني از لبخند برده است، اکبر است. اين شکوفه که بر شاخسار وجود ليلا شکفته، علي است. ميبيني!؟ هرچه زيبايي است خدا در تبسم اين کودک نشانده است!
يازده شعبان است. ماه پيامبر(صلاللهعليهوآله) و پيامبر کوچک حسين(عليهماالسلام) چشم گشوده است. پدر، پيشاني روشنش را ميبوسد. مادر نيز. سه تبسم در هم گره ميخورند و بهار در خانه حسين(عليهالسلام) آغاز ميشود.
کاروان کاروان شادي ميرسد. علي(عليهالسلام) در را مينوازد. در گشوده ميشود. نوزاد را به آغوشش ميسپارند. ميپرسند نامش چيست و حسين(عليهالسلام) نرم و متواضعانه پاسخ ميدهد: «به خدا سوگند، اگر هزار فرزند بيابم نام همه را علي خواهم گذاشت.» نسيم بوسهي علي(عليهالسلام) نيز بر پيشاني کودک مينشيند. شگفتا! نسيمِ همهي بوسهها بر پيشاني ميوزد!
فرشتگان آمدهاند. همهمهي بالهايشان سپيد در سپيد گسترهي خانهي حسين(عليهالسلام) را پوشانده است.
- مبارک باد اين نوزاد، خجسته و خوش فرجام باد اين فرزند! چه قدر شبيه پيامبر(صلاللهعليهوآله) است! چه قدر شبيه مسيح(علينبيناوآله) ! يا حسين!
جدّ مادرش، عروة بن مسعود ثقفي شبيه مسيح(ع) بود. شبي که پيامبر(صلاللهعليهوآله) سير آسمان ميکرد، در معراج خويش مسيح(ع) را ديد و با شگفتي گفت: چه قدر شبيه عروه است و اينک فرزند ليلا، همسان عيسي(ع) است. همانند عروه. دو پيامبر در فرزندت خلاصه شدهاند. ما فرشتگان به زيارت دو رسول آمدهايم. به ديدار مسيح(ع) و مصطفي(صلاللهعليهوآله)!
در آشوب خيز اين سال –سال سي و سوم هجري– سال تلخ کامي مدينه، سال ازدحام ابرهاي سياه، سالاندوه و درد، 23 سال گذشته از تنهايي و غربت و صبوري علي(عليهالسلام)، اين ولادت، شهدي است که در کام خانوادهي علي(عليهالسلام) مينشيند و بشارتي است که قلبهاي زخم زده را ميهمان شادابي و شگفتي ميکند. و چه خالي است جاي فاطمه(سلام الله عليها)!
* * *
علي کوچک حسين(عليهماالسلام) ميخندد. حسين(عليهالسلام) نيز و همهي فرشتگان و آسمانيان لبخند ميزنند. گهواره تکان ميخورد. فطرس آمده است تا به پاس محبّتي که از حسين(عليهالسلام) ديده است، گهواره جنبان علي(عليهالسلام) باشد. دو فرشتهي بزرگ خدا، جبرئيل و ميکائيل که روزگاري، لايلايشان نغمهي آرامش کودکي حسين(عليهالسلام) بود، در کنار گهواره علي(عليهالسلام) نشستهاند. اين کودک محبوب زمين و آسمان است. مثل پيامبر(صلاللهعليهوآله)! آن قدر شبيه پيامبر(صلاللهعليهوآله) است که از خاطر جبرئيل يادهاي شيرين 23 سال همراهي با پيامبر(صلاللهعليهوآله) ميگذرد. مبارک باد ولادت دوباره پيامبر، خجسته باد ولادت اکبر(عليهالسلام) در ماه پيامبر(صلاللهعليهوآله).
* * *
پيشاني بر خاک بگذار ليلا! اکبر تو(عليهالسلام) شبيه جد شهيدت عروه است. عروه، مؤذن بود و سفير پيامبر(صلاللهعليهوآله) در طائف. مردم را به خدا و رستگاري ميخواند و نامردمان، تير بارانش کردند. اذان ميگفت و تيرها، زخم بر قامت غيورش مينشاندند. صدايش را تير در گلو شکست و علي کوچک تو(عليهالسلام)، مؤذن حسين(عليهالسلام) است. خدا را سپاس بگو که کودک شيرين تو هم از جد پدري نشان دارد و هم از جد مادري. نماز شيرين کودکت را فرشتگان به نظاره ميايستند. همچنان که اذانش را به زمزمه همراه ميشوند. عجيب هديهاي به تو دادهاند ليلا. هر صبح و شام، شاکر نعمت بزرگ خدا باش «و اما بنعمة ربک فحدث».
* * *
چه با وقار مينشيند. چه رشيد برميخيزد و چه دلنشين قدم ميزند. اين نوجوان که دلربا و روحافزا قرآن زمزمه ميکند و شکوه رفتار و فصاحت گفتارش در همگان شگفتي و شيفتگي ميآفريند علياکبر توست يا حسين(عليهالسلام)!
کلمات که از زبانش ميتراود، پيران قوم در نهبت و سکوت، با خويش نجوا ميکنند که اين پيامبر(صلاللهعليهوآله) است. جمال او، جمال رسول(صلاللهعليهوآله) است. جلال او، جلال علي(عليهالسلام) و کمال او، جلوه گاه همهي آيات، همهي زيباييها.
حمد را به فصاحت پيامبر(صلاللهعليهوآله) ميخواند. عبدالرحمن سلمي را به پاس آموختن سورهي حمد به او، سپاس گفتي و نواختي و دهانش را از مرواريد آکندي. اينک عبدالرحمن مينشيند، گوش ميسپارد تا حمد را از اکبر تو(عليهالسلام) بياموزد تا گوش را به صداي پيامبر(صلاللهعليهوآله) آشنا کند، به زيباترين صدا.
آن روز دهان عبدالرحمن را پر از گوهر ساختي و سخاوتمندانه و کريمانهاش نواختي؛ امروز با اکبر(عليهالسلام) چه ميکني که حمد ميخواند و استاد به شاگردي مينشيند و در طنين حمد نوجوانيش جاري ميشود!؟ اگر ميخواند و ظرائف و لطائف نهفته در حمد را پيامبرانه باز ميگويد و هزار هزار عبدالرحمن به گوهر گوهر کلامش جان و دل ميسپارند و وحي را ديگر گونه ميشنوند؛ از جنس همان لحظههايي که جد تو پيامبر(صلاللهعليهوآله) پس از بارش بکر وحي، باز ميخواند و زمزمه ميکرد.
نوجوان تو يا حسين بوسيدني است. برخيز و ببوس اين لبهاي متبرک و متبسم را. پيامبر لبها، تو را ميبوسيد؛ تو نيز لبان پيامبر کوچکت را ببوس. بوسه بر اين لبهاي تلاوتگر، بوسه بر قرآن است.
* * *
فصل انگور نيست که از پدر خوشهاي ميطلبي. اينجا مسجد است؛ تاکستان نيست! اما تا اشاره ميکني ستون مسجد لبيک ميگويد. پدر را شکيب خواهش چشمهاي تو نيست. تو ميخواهي و حسين(عليهالسلام) بيتاب ميشود و طلوع انگور از ستون مسجد همه را شگفت زده ميکند و مگر حسين(عليهالسلام) کم از صالح است که به خواهش او از کوه شتر سر بيرون آورد.
تازه پدر ميگويد: «ظهور انگور چندان شگفت نيست، آنچه نزد خداست براي دوستانش بيش از اين است.»
* * *
مهماننوازي اکبر تو(عليهالسلام)، زبانزد همه است. از دوردستها ميآيند تا کرامت و نوازش و منش او را ببينند. وصف سفرهي شبانگاه او کران تا کران اين بيابان را پر کرده است. مدينه يک مهمانسرا دارد و آن مهمانسراي اکبر توست. پانزده ساله است اکبر تو، اما به شيوهي بزرگان مينوازد و مهمان ميسازد. اين خانه که براي او ساختهاي، مأمن و ملجأ رهنوردان و مسافراني است که خسته از راه شبانگاه به مدينه ميرسند و با ديدن شعلهي آتش بر تپه، ميفهمند که کريمي بزرگوار به ميهماني و ضيافتشان خوانده است.
اين شيوهي شيرين مهمان نوازي را تو به او آموختهاي. اين رسم خانوادهي شماست که مهمان و يتيم و اسير را بنوازند. پيش از اين نيز چنين بودهايد و سورهي دهر گواه است که خانه و خانوادهي شما پناه بيپناهان است.
علياکبر تو(عليهالسلام) جز خضوع و افتادگي نميشناسد. پاي برهنه ميايستد، مهمان را استقبال و بدرقه ميکند و کامها را آنچنان به لقمههاي محبت و لطف خويش مهمان ميکند که تا هميشه، زبان به ستايش و خاطرهگويي از شيوهي مرضيه او ميگشايند.
* * *
تو در خانه پيامبر(صلاللهعليهوآله) داري، علي(عليهالسلام) داري و آفتابي که از همهي خورشيدها بينيازت ساخته است. همين ديروز بود که مردي مسيحي شتابان قدم به مسجدالنبي(صلاللهعليهوآله) گذاشت. چشمها به اشارات و صراحت به او گفتند: برو! مسجد جاي تو نيست. و او به التماس و اشک ميگفت: «فرصت دهيد. ديشب خوابي شگفت ديدم. ديدم پيامبر شما آمده بود در همين مسجد و عيسي بن مريم(ع) نيز با او بود. مسيح ژرف در من نگريست و گفت: «در محضر خاتم الانبياء(صلاللهعليهوآله) اسلام اختيار کن که پيامبر برگزيدهي خداست.» من اسلام اختيار کردم و اينک آمدهام تا اسلامم را به نزديکترين و محرمترين انسان به رسولخدا(صلاللهعليهوآله)، عرضه کنم و با او بيعت کنم.» همه تو را نشان دادند يا حسين. تو به مسجد آمدي. مرد خود را به پاي تو انداخت. شانههايش را نواختي. خواب خويش را بازگفت و تو علياکبر(عليهالسلام) را صدا زدي. نقاب بر چهره داشت. به مسجد آمد و کنارت نشست. با دستان مهربان نقاب از چهرهي اکبر(عليهالسلام) گرفتي. مرد سيماي پيامبر گونهي علياکبر(عليهالسلام) را ديد. بيهوش شد. با خنکاي آب به هوش آمد. بيتابانه و مقطع ميگفت: «خود اوست؛ خود پيامبر! همان است که در خواب ديدم.» و خود را بر پايش افکند که يا رسول الله خوش آمدي!
باز دست مهربان تو بود و شانه هايش که: «اي مرد! اين پيامبر(صلاللهعليهوآله) نيست. اين اکبر(عليهالسلام) است. فرزند من.» و مرد پيدرپي ميگفت: «به خدا قسم شبيه پيامبر(صلاللهعليهوآله) است. شبيه همان که در خواب ديدم.» کاش نميشنيد امتداد گفتههايت را که به او گفتي: «اگر پسري چون او داشتي، اگر خاري بر پاي نازک جوانت بخلد؛ اگر زخماندک بر لطافت بدن فرزندت بنشيند چه ميکني؟» و او گفت: «مولاي من، ميميرم! مناندوه فرزندم را شکيب نميتوانم!» و تو آهسته در گوشش گفتي: «ميبينم آن روز را که اين فرزند را مقابل نگاه اشکبار من «قطعهقطعه» ميکنند!»
اي کاش نميشنيد تا آنگونه صيحه نزند. آنگونه دست بر سر نکوبد و ديگر بار بيهوش نشود. يا حسين! هيچ کس تاب نميآورد شنيدن اين قصه را. همه شيفتهي اين نوجوانند. قصهي اندوهناک فرداي اين نوجوان را مگو. هيچ سينه تاب نميآورد. هيچ خاطري باور نميکند. يا حسين نگو! آسمان ميلرزد. زلزله بر ارکان عالم ميافتد. يادت هست روزي که پيامبر(صلاللهعليهوآله) رفت چه گذشت؟ مادرت زهرا چه ميکرد؟ نه نگو! تا داغ پيامبر(صلاللهعليهوآله) تازه نشود. تا دوباره مدينه سوگوار نشود. هنوز فرشتگان از سوگ آن روز فارغ نشدهاند.
ميگويي بگو؛ اما ليلا نشنود که مادر را شکيب اين خبر نيست. گيرم فردا مادر نباشد، اما شنيدن اين خبر کافي است تا روز ليلا را شب کند. و شب ليلا را به صبح يا صبح ليلا را به شب نرساند. نه، نگو! اصلاً خودت تاب ميآوري بازگفتن اين روايت هستي سوز را؟ نه! به جان اکبر(عليهالسلام) مگو!
برگرفته از کتاب «دوباره پيامبر» / محمد رضا سنگري
* * *
« خدايا گواه باش جواني را به سوي اين سپاه ميفرستم که شبيهترين مردم در صورت و سيرت و سخن و منطق به رسولالله(صلاللهعليهوآله) است. خدايا هرگاه بي تاب و دل تنگ پيامبر(صلاللهعليهوآله) ميشديم او را مينگريستيم. »
ز اشــــــــــکـم آب پـــــاشـــيـــــدم تـــا زود بـــرگـردي
هـمـي ســـاعتشـمـاري کـردهام تـا جـلـوهگـر گردي
مـسـيـــر خـيـمـه تـا نـــعـــش تـو را بـا اشـک پيمودم
دو لـــب واکـن تـــا سيـــــــراب از خـــــون جـگـر گردي
دلـــم خـواهـد تـــو را در بـَــــر کـشم اما از آن تـرسم
اگر دستم رسد بر « پ ي ک ر ت » پاشيدهتر گردي!
* * *
يازدهم شعبان، ميلاد رسول الله ثاني، حيدر کربوبلا، ذبيح اول آلمحمّد، علي اول شاه شهيدان
.jpg)
مبارکباد!
* * *
حرف آخر:
مريد پير مغانم ز من مرنج اي شيخ که وعـده تـــو کردي و او بـهجا آورد
حيدر مدد