پنجشنبه 7 شهريور 1387


خانه‌ي دوست کجاست!؟

به ذره گر نظر لطف بوتراب کند /// به آسمان رود و کار آفتاب کند
 





• لوح دل (داداش ايليا)
مشکوة
دلنوا
يوسفان فاطمه
دياموند
صميمانه


نوشته‌هاي قبلي
هفتای‌اول( بهمن83 تا آذر84 !!!) [7]
هفتاي‌دوم( آذر84 تا بهمن84) [7]
هفتاي‌سوم( بهمن و اسفند84) [7]
هفتاي‌چهارم( فروردين و ارديبهشت 85) [7]
هفتاي‌پنجم( ارديبهشت و خرداد 85) [7]
هفتاي‌ششم( خرداد و تير85) [7]
هفتاي‌هفتم( تير و مرداد85) [7]
هفتاي هشتم( شهريور تا آبان85) [7]
هفتاي نهم( آبان 85 تا...!) [6]


اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

با ارسال فرم فوق مي‌توانيد از به‌روز شدن وبلاگ باخبرشويد.

+ مدفن عشق سه‏شنبه 2 آبان 1385 - ساعت 3:28 عصر

نويسنده: ارميا معمر

در وسعت کبود شب، با يک بقل آرزو، رفتم براي چيدن صبح. رفتم به سوي آبي آرام شبستان، به پيشواز مسجد؛ در آستانه‌ ليلةالقدر. تنها نصيب من تماشا بود و تماشا. و در کوچه‌هاي خيس صورتم، يادت با گام‌هاي باراني دعا و دستان التماس به هم آميخت. [در حالي‌که کوله‌بارت را مي‌بستي، در گوشم آخرين و داغ‌ترين حلاوت سخنت را نجوا کردي. تمام تنم مور مور شد. بي‌خبر به راه افتادي. کمر سفر را محکم بسته بودي. هرگز راضي نشدي لحظه‌اي برگردي تا سيمايت را ببينم. گفته بودي که «وصال مدفن عشق است.» و رفتي و رفتي...]
و من هنوز در اين حسرتم، که چرا پر پروازي ندارم.


 


* * *


 


سلام


يک سال گذشت. ولي نه از رفتنت، که از ما گذشت. دردهايت شفا گرفتند. ولي بر دردهاي ما افزوده شد. يک سال کهنه‌تر شديم؛ فرسوده‌تر. و تو...


يک سال است که گمنام اهل زميني و ستاره‌ي آسمان. و چه‌قدر از ما دوري و به ما نزديکي. به حساب اين‌جا، شايد يک‌سال نوري از ما فاصله گرفتي! ولي هنوز در سينه‌هاي ما مي‌تپي! چه‌گونه‌ است؟


چه‌طور باور کنيم نبودنت را؟ چه‌گونه يک‌سال حضور ماندگارت را انکار کنيم؟ چرا به خود دروغ بگوييم؟ در حالي که هميشه و همه‌جا يادت با ما بود. نه تنها يادت، که حضور دائمي‌ات؛ در تمام فراز و نشيب‌هاي اين سال. سال تلخ و شيرين! در اوج غم‌ها و شادي‌ها. و چه اسراري که هنوز سربسته مانده‌اند!


اصلاً «نمي‌توانستيم» يادت را از حياط ذهنمان بيرون کنيم. درست در اوج شاديِ ديگران ناگاه با غم تو انگشت‌نما مي‌شديم. و آن‌گاه که همه ناراحت بودند، تازه ياد خنده‌هايت مي‌افتاديم! زندگي‌مان را تناقض زيبايي فرا گرفت. ما را با همه غريبه کردي. و آن قدر خسيس بودي که نمي‌خواستي حتي لحظه‌اي از لحظات سبز ما را از دست بدهي، در همه‌ي آن‌ها جا خوش کردي! راستي يادت مي‌آيد!؟ اگر حکم نبود رويم را از خانه بر مي‌گرداندم و قامت زيبايت را جست‌وجو مي‌کردم؛ آن‌گاه که قدم‌هايم را با ضرب آهنگ قدم‌هايت برمي‌داشتم و تو حج نرفته‌ات را به‌رخم مي‌کشيدي!


و باز هم ما ... مدام دل‌هاي کوچکمان را پرپر مي‌کرديم و در پاي قدوم خاطرت مي‌ريختيم. ثانيه‌ها را وقف انتظارت مي‌گذاشتيم تا شايد شبي رؤياي وصلت را به تصوير بکشيم. قاب عکس نديده‌ات را سخت به سينه مي‌چسبانديم. و هر لحظه منتظر بوديم تا سواري، آشنايي يا حتي رهگذري، پيراهني از تو بر چشم دل پرپر شده‌مان مي‌انداخت و مي‌گفت:
يـوسف گم‌گشته باز آيد به کنعان غم مخور!
کلبه‌ي احزان شود روزي گلستان غم مخور!
ولي... چه بگويم؟ شکايت کنم؟ از تو؟ يا از خداي تو؟


مي‌خواهي در اين دل بشيني، بشين؛ ولي نه اين‌گونه! چرا عذابمان مي‌دهي؟ به‌راستي چه مي‌خواهي از اين دل؟ با غم عشقت هر ساعت پيرترمان مي‌کني. صاحب اين دل تو نيستي که آن‌را اين‌گونه پرپر مي‌کني! همان که مالک دل توست، اين قلب هم در کف اختيار اوست.
اگر آن‌را مي‌خواهي بايستي شفيع لکه‌هاي سياهش باشي.


قبول مي‌کني؟


مي‌داني چه‌قـــــــدر بي‌آبرويي در پس اين لکه‌ها خوابيده؟ اين زنگارها آبرويت را مي‌برند. بايستي آن‌ها را هم بخري.


قبول مي‌کني؟


درضمن...! دل من آداب نمي‌داند؛ بايد پا به پاي لنگش هم بيايي.


باز هم قبول مي‌کني؟؟؟


 


پس قبري براي اين «من» بکن تا سلطان قلب‌ها «ما» را با هم يکي کند!


 


عزيزم عيدت و تولدت مبارک!


 



 


* * *


 


 



من اي صبا ره رفتن به کوي دوست نمي‌دانم
تو مي‌روي به‌سلامت، ســـــلام مــا برساني
 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ فزت و ربّ الکعبه جمعه 21 مهر 1385 - ساعت 1:33 عصر

نويسنده: ارميا معمر

   عشق علي
   عاشق علي
 معشوق علي


              حق علي‌ و
           مشق علي
       سرمشق علي


ليلة القدر است؛ ملاقات علي شد با علي


ميزبان باشد علي


مهمان علي


هو يا علي


 


 


حيدر مدد       


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ رمضان است و سر خان خدا يار کجاست؟ ... جمعه 14 مهر 1385 - ساعت 12:11 عصر

نويسنده: ارميا معمر

وقتي که آب مي‏نوشي زير لب بگو يا حسين


حال که نمي‏نوشي آرام بگو يا ابالفضل!


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ آل‏يس باصداي سيدحسن‏نصرالله شنبه 18 شهريور 1385 - ساعت 8:0 صبح

نويسنده: ارميا معمر

کمي صبر کنيد و بعد بشنويد.

با تشکر از raahiel@yahoo.com (طراح)


 


* * *


 


دل مُستْمندم اي جان به لبت نياز دارد
به هـواي ديـدن تـو هـوس حـجـاز دارد


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ دوباره پيامبر! دوشنبه 13 شهريور 1385 - ساعت 6:0 عصر

نويسنده: ارميا معمر

إنَّ اللّهَ اصْطـَفـَى آدَمَ وَ نـُوحًا وَ آلَ إبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلـَى الْعَالَمينَ


ذُرِّيــَّـةً بَعْضُها مـِنْ بَعْضٍ وَ اللّهُ سَميـعٌ عَـليـمٌ


   اين آفتاب که امروز مشرق چشم‌هاي حسين(عليه‌السلام) را به ميهماني کهکشاني از لبخند برده است، اکبر است. اين شکوفه که بر شاخسار وجود ليلا شکفته، علي است. مي‌بيني!؟ هرچه زيبايي است خدا در تبسم اين کودک نشانده است!
   يازده شعبان است. ماه پيامبر
(صل‌الله‌عليه‌وآله) و پيامبر کوچک حسين(عليهما‌السلام) چشم گشوده است. پدر، پيشاني روشنش را مي‌بوسد. مادر نيز. سه تبسم در هم گره مي‌خورند و بهار در خانه حسين(عليه‌السلام) آغاز مي‌شود.
   کاروان کاروان شادي مي‌رسد. علي
(عليه‌السلام) در را مي‌نوازد. در گشوده مي‌شود. نوزاد را به آغوشش مي‌سپارند. مي‌پرسند نامش چيست و حسين(عليه‌السلام) نرم و متواضعانه پاسخ مي‌دهد: «به خدا سوگند، اگر هزار فرزند بيابم نام همه را علي خواهم گذاشت.» نسيم بوسه‌ي علي(عليه‌السلام) نيز بر پيشاني کودک مي‌نشيند. شگفتا! نسيمِ همه‌ي بوسه‌ها بر پيشاني مي‌وزد!
   فرشتگان آمده‌اند. همهمه‌ي بال‌هايشان سپيد در سپيد گستره‌ي خانه‌ي حسين
(عليه‌السلام) را پوشانده است.
   - مبارک باد اين نوزاد، خجسته و خوش فرجام باد اين فرزند! چه قدر شبيه پيامبر
(صل‌الله‌عليه‌وآله) است! چه قدر شبيه مسيح(علي‌نبيناوآله) ! يا حسين!
   جدّ مادرش، عروة بن مسعود ثقفي شبيه مسيح
(ع) بود. شبي که پيامبر(صل‌الله‌عليه‌وآله) سير آسمان مي‌کرد، در معراج خويش مسيح(ع) را ديد و با شگفتي گفت: چه قدر شبيه عروه است و اينک فرزند ليلا، ‌هم‌سان عيسي(ع) است. همانند عروه. دو پيامبر در فرزندت خلاصه شده‌اند. ما فرشتگان به زيارت دو رسول آمده‌ايم. به ديدار مسيح(ع) و مصطفي(صل‌الله‌عليه‌وآله)!
   در آشوب خيز اين سال –سال سي و سوم هجري– سال تلخ کامي مدينه، سال ازدحام ابرهاي سياه، سال‌اندوه و درد، 23 سال گذشته از تنهايي و غربت و صبوري علي
(عليه‌السلام)،‌ اين ولادت، شهدي است که در کام خانواده‌ي علي(عليه‌السلام) مي‌نشيند و بشارتي است که قلب‌هاي زخم زده را ميهمان شادابي و شگفتي مي‌کند. و چه خالي است جاي فاطمه(سلام الله عليها)!


* * *


   علي کوچک حسين(عليهماالسلام) مي‌خندد. حسين(عليه‌السلام) نيز و همه‌ي فرشتگان و آسمانيان لبخند مي‌زنند. گهواره تکان مي‌خورد. فطرس آمده است تا به پاس محبّتي که از حسين(عليه‌السلام) ديده است،‌ گهواره جنبان علي(عليه‌السلام) باشد. دو فرشته‌ي بزرگ خدا، جبرئيل و ميکائيل که روزگاري، لاي‌لايشان نغمه‌ي آرامش کودکي حسين(عليه‌السلام) بود، در کنار گهواره علي(عليه‌السلام) نشسته‌اند. اين کودک محبوب زمين و آسمان است. مثل پيامبر(صل‌الله‌عليه‌وآله)! آن قدر شبيه پيامبر(صل‌الله‌عليه‌وآله) است که از خاطر جبرئيل يادهاي شيرين 23 سال همراهي با پيامبر(صل‌الله‌عليه‌وآله) مي‌گذرد. مبارک باد ولادت دوباره پيامبر، خجسته باد ولادت اکبر(عليه‌السلام) در ماه پيامبر(صل‌الله‌عليه‌وآله).


* * *


   پيشاني بر خاک بگذار ليلا! اکبر تو(عليه‌السلام) شبيه جد شهيدت عروه است. عروه، مؤذن بود و سفير پيامبر(صل‌الله‌عليه‌وآله) در طائف. مردم را به خدا و رستگاري مي‌خواند و نامردمان، تير بارانش کردند. اذان مي‌گفت و تيرها، زخم بر قامت غيورش مي‌نشاندند. صدايش را تير در گلو شکست و علي کوچک تو(عليه‌السلام)، مؤذن حسين(عليه‌السلام) است. خدا را سپاس بگو که کودک شيرين تو هم از جد پدري نشان دارد و هم از جد مادري. نماز شيرين کودکت را فرشتگان به نظاره مي‌ايستند. هم‌چنان که اذانش را به زمزمه همراه مي‌شوند. عجيب هديه‌اي به تو داده‌اند ليلا. هر صبح و شام، شاکر نعمت بزرگ خدا باش «و اما بنعمة ربک فحدث».


* * *


   چه با وقار مي‌نشيند. چه رشيد برمي‌خيزد و چه دلنشين قدم مي‌زند. اين نوجوان که دل‌ربا و روح‌افزا قرآن زمزمه مي‌کند و شکوه رفتار و فصاحت گفتارش در همگان شگفتي و شيفتگي مي‌آفريند علي‌اکبر توست يا حسين(عليه‌السلام)!
   کلمات که از زبانش مي‌تراود، پيران قوم در نهبت و سکوت، با خويش نجوا مي‌کنند که اين پيامبر
(صل‌الله‌عليه‌وآله) است. جمال او، جمال رسول(صل‌الله‌عليه‌وآله) است. جلال او، جلال علي(عليه‌السلام) و کمال او، جلوه گاه همه‌ي آيات، همه‌ي زيبايي‌ها.
   حمد را به فصاحت پيامبر
(صل‌الله‌عليه‌وآله) مي‌خواند. عبدالرحمن سلمي را به پاس آموختن سوره‌ي حمد به او، سپاس گفتي و نواختي و دهانش را از مرواريد آکندي. اينک عبدالرحمن مي‌نشيند، گوش مي‌سپارد تا حمد را از اکبر تو(عليه‌السلام) بياموزد تا گوش را به صداي پيامبر(صل‌الله‌عليه‌وآله) آشنا کند، به زيباترين صدا.
   آن روز دهان عبدالرحمن را پر از گوهر ساختي و سخاوتمندانه و کريمانه‌اش نواختي؛ امروز با اکبر
(عليه‌السلام) چه مي‌کني که حمد مي‌خواند و استاد به شاگردي مي‌نشيند و در طنين حمد نوجوانيش جاري مي‌شود!؟ اگر مي‌خواند و ظرائف و لطائف نهفته در حمد را پيامبرانه باز مي‌گويد و هزار هزار عبدالرحمن به گوهر گوهر کلامش جان و دل مي‌سپارند و وحي را ديگر گونه مي‌شنوند؛ از جنس همان لحظه‌هايي که جد تو پيامبر(صل‌الله‌عليه‌وآله) پس از بارش بکر وحي، باز مي‌خواند و زمزمه مي‌کرد.
   نوجوان تو يا حسين بوسيدني است. برخيز و ببوس اين لب‌هاي متبرک و متبسم را. پيامبر لب‌ها، تو را مي‌بوسيد؛ تو نيز لبان پيامبر کوچکت را ببوس. بوسه بر اين لب‌هاي تلاوتگر، بوسه بر قرآن است.


* * *


   فصل انگور نيست که از پدر خوشه‌اي مي‌طلبي. اين‌جا مسجد است؛ تاکستان نيست! اما تا اشاره مي‌کني ستون مسجد لبيک مي‌گويد. پدر را شکيب خواهش چشم‌هاي تو نيست. تو مي‌خواهي و حسين(عليه‌السلام) بي‌تاب مي‌شود و طلوع انگور از ستون مسجد همه را شگفت زده مي‌کند و مگر حسين(عليه‌السلام) کم از صالح است که به خواهش او از کوه شتر سر بيرون ‌آورد.
   تازه پدر مي‌گويد: «ظهور انگور چندان شگفت نيست، آن‌چه نزد خداست براي دوستانش بيش از اين است.»


* * *


   مهمان‌نوازي اکبر تو(عليه‌السلام)، زبان‌زد همه است. از دوردست‌ها مي‌آيند تا کرامت و نوازش و منش او را ببينند. وصف سفره‌ي شبانگاه او کران تا کران اين بيابان را پر کرده است. مدينه يک مهمان‌سرا دارد و آن مهمان‌سراي اکبر توست. پانزده ساله است اکبر تو، اما به شيوه‌ي بزرگان مي‌نوازد و مهمان مي‌سازد. اين خانه که براي او ساخته‌اي، مأمن و ملجأ ره‌نوردان و مسافراني است که خسته از راه شبانگاه به مدينه مي‌رسند و با ديدن شعله‌ي آتش بر تپه، مي‌فهمند که کريمي بزرگوار به ميهماني و ضيافتشان خوانده است.
   اين شيوه‌ي شيرين مهمان نوازي را تو به او آموخته‌اي. اين رسم خانواده‌ي شماست که مهمان و يتيم و اسير را بنوازند. پيش از اين نيز چنين بوده‌ايد و سوره‌ي دهر گواه است که خانه و خانواده‌ي شما پناه بي‌پناهان است.
   علي‌اکبر تو
(عليه‌السلام) جز خضوع و افتادگي نمي‌شناسد. پاي برهنه مي‌ايستد، مهمان را استقبال و بدرقه مي‌کند و کام‌ها را آن‌چنان به لقمه‌هاي محبت و لطف خويش مهمان مي‌کند که تا هميشه، زبان به ستايش و خاطره‌گويي از شيوه‌ي مرضيه او مي‌گشايند.


* * *


   تو در خانه پيامبر(صل‌الله‌عليه‌وآله) داري، علي(عليه‌السلام) داري و آفتابي که از همه‌ي خورشيدها بي‌نيازت ساخته است. همين ديروز بود که مردي مسيحي شتابان قدم به مسجدالنبي(صل‌الله‌عليه‌وآله) گذاشت. چشم‌ها به اشارات و صراحت به او گفتند: برو! مسجد جاي تو نيست. و او به التماس و اشک مي‌گفت: «فرصت دهيد. ديشب خوابي شگفت ديدم. ديدم پيامبر شما آمده بود در همين مسجد و عيسي بن مريم(ع) نيز با او بود. مسيح ژرف در من نگريست و گفت: «در محضر خاتم الانبياء(صل‌الله‌عليه‌وآله) اسلام اختيار کن که پيامبر برگزيده‌ي خداست.» من اسلام اختيار کردم و اينک آمده‌ام تا اسلامم را به نزديک‌ترين و محرم‌ترين انسان به رسول‌خدا(صل‌الله‌عليه‌وآله)، عرضه کنم و با او بيعت کنم.» همه تو را نشان دادند يا حسين. تو به مسجد آمدي. مرد خود را به پاي تو ‌انداخت. شانه‌هايش را نواختي. خواب خويش را بازگفت و تو علي‌اکبر(عليه‌السلام) را صدا زدي. نقاب بر چهره داشت. به مسجد آمد و کنارت نشست. با دستان مهربان نقاب از چهره‌ي اکبر(عليه‌السلام) گرفتي. مرد سيماي پيامبر گونه‌ي علي‌اکبر(عليه‌السلام) را ديد. بي‌هوش شد. با خنکاي آب به هوش آمد. بي‌تابانه و مقطع مي‌گفت: «خود اوست؛ خود پيامبر! همان است که در خواب ديدم.» و خود را بر پايش افکند که يا رسول الله خوش آمدي!
   باز دست مهربان تو بود و شانه هايش که: «اي مرد! اين پيامبر
(صل‌الله‌عليه‌وآله) نيست. اين اکبر(عليه‌السلام) است. فرزند من.» و مرد پي‌درپي مي‌گفت: «به خدا قسم شبيه پيامبر(صل‌الله‌عليه‌وآله) است. شبيه همان که در خواب ديدم.» کاش نمي‌شنيد امتداد گفته‌هايت را که به او گفتي: «اگر پسري چون او داشتي، اگر خاري بر پاي نازک جوانت بخلد؛ اگر زخم‌اندک بر لطافت بدن فرزندت بنشيند چه مي‌کني؟» و او گفت: «مولاي من، مي‌ميرم! من‌اندوه فرزندم را شکيب نمي‌توانم!» و تو آهسته در گوشش گفتي: «مي‌بينم آن روز را که اين فرزند را مقابل نگاه اشکبار من «قطعه‌قطعه» مي‌کنند!»
   اي کاش نمي‌شنيد تا آن‌گونه صيحه نزند. آن‌گونه دست بر سر نکوبد و ديگر بار بي‌هوش نشود. يا حسين! هيچ کس تاب نمي‌آورد شنيدن اين قصه را. همه شيفته‌ي اين نوجوانند. قصه‌ي ‌اندوهناک فرداي اين نوجوان را مگو. هيچ سينه تاب نمي‌آورد. هيچ خاطري باور نمي‌کند. يا حسين نگو! آسمان مي‌لرزد. زلزله بر ارکان عالم مي‌افتد. يادت هست روزي که پيامبر
(صل‌الله‌عليه‌وآله) رفت چه گذشت؟ مادرت زهرا چه مي‌کرد؟ نه نگو! تا داغ پيامبر(صل‌الله‌عليه‌وآله) تازه نشود. تا دوباره مدينه سوگوار نشود. هنوز فرشتگان از سوگ آن روز فارغ نشده‌اند.
   مي‌گويي بگو؛ اما ليلا نشنود که مادر را شکيب اين خبر نيست. گيرم فردا مادر نباشد، اما شنيدن اين خبر کافي است تا روز ليلا را شب کند. و شب ليلا را به صبح يا صبح ليلا را به شب نرساند. نه، نگو! اصلاً خودت تاب مي‌آوري بازگفتن اين روايت هستي سوز را؟ نه! به جان اکبر
(عليه‌السلام) مگو!


برگرفته از کتاب «دوباره پيامبر» / محمد رضا سنگري


 


* * *


 


« خدايا گواه باش جواني را به سوي اين سپاه مي‌فرستم که شبيه‌ترين مردم در صورت و سيرت و سخن و منطق به رسول‌الله(صل‌الله‌عليه‌وآله) است. خدايا هرگاه بي تاب و دل تنگ پيامبر(صل‌الله‌عليه‌وآله) مي‌شديم او را مي‌نگريستيم. »


ز اشــــــــــکـم آب پـــــاشـــيـــــدم تـــا زود بـــرگـردي
هـمـي ســـاعت‌شـمـاري کـرده‌ام تـا جـلـوه‌گـر گردي
مـسـيـــر خـيـمـه تـا نـــعـــش تـو را بـا اشـک پيمودم
دو لـــب واکـن تـــا سيـــــــراب از خـــــون جـگـر گردي
دلـــم خـواهـد تـــو را در بـَــــر کـشم اما از آن تـرسم
اگر دستم رسد بر « پ ي ک ر ت » پاشيده‌تر گردي!
 


* * *


 


يازدهم شعبان، ميلاد رسول الله ثاني، حيدر کرب‌وبلا، ذبيح اول آل‌محمّد، علي اول شاه شهيدان

مبارک‌باد!


 


* * *


 


حرف آخر:


مريد پير مغانم ز من مرنج اي شيخ   که وعـده تـــو کردي و او بـه‌جا آورد


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ ميلاد اشک دوشنبه 6 شهريور 1385 - ساعت 8:0 صبح

نويسنده: ارميا معمر

الـْحَمْدُلـِلّهِ الـَّذي لـَيْسَ لـِقـَضائـِهِ دافـِع ...

پيش نوشت:
پرچم سرخ امام حسين
(عليه‌السلام) معاني زيادي دارد. در عرب رسم است، بالاي قبر شخصي که به ناحق کشته شده، پرچم قرمز علم مي‌کنند؛ تا روزي يک نفر يا افرادي از قبيله‌ي او بيايند و انتقام خونش را بگيرند.
ولي از يک آدم لوطي و خيلي مشدي و اهل حال شنيدم:
«مي‌دوني واسه چي بالا گنبد امام حسين
(عليه‌السلام) پرچم قرمز گذاشتن؟ برا اينه که هرکي وارد اين دَم و دستگاه شد حواسش باشه؛ زِرت و پورت اضافي، موقوف! به تو ربطي نداره کي مياد، کي مي‌ره، کي چي‌کار مي‌کنه! اين‌جا صاحاب داره. صاحابشم خداي کـَـرَمه! کسي حق نداره حرف بزنه! به تو چه که فلان اراذل بي‌سروپا يا فلان دختري که تو بقيه‌ي سال سر و وضعش گوياي احوالشه ميان واسه امام حسين(عليه‌السلام) اشک مي‌ريزن!؟ خرج مي‌کنن! حق نداري حتي پيش خودت واسشون حرف در بياري. اينا همشون نوکر امام حسينن. نوکرش نباشن محبش که هستن! از کجا معلوم!؟ شايد کارشون از من و تو، خيييلي هم دُرُستر باشه. قربونش برم، همه رقمه باهاش رفيقن! اصلاً امام حسين(عليه‌السلام)، امام ِ بُنجولاست! ... حالا تو چي مي‌گي...!؟»


 


* * *


 


نشستم و نوشتم. هرچه که بلد بودم؛ نوشتم. چشمم به گنبد مقبره‌ي شهدا افتاد. و پرچم سرخي که باد تکانش مي‌داد. ياد پرچم کربلا و حرف لوطي افتادم. خجالت کشيدم! به خودم اجازه داده بودم از امام حسين(عليه‌السلام) حرف بزنم!!! «من کي باشم که بخوام وصف دُردونه‌ي حق رو بگم!؟!؟!؟» خيلي خجالت کشيدم! همه‌ي سوادم را پاره کردم و... تمام!


 


* * *


 


پي‌نوشت:


(1) حسين فقط روز ولادت دارد چرا که او هنوز نمرده است.
شهادت هم ميلاد سرخ است.
در کربلا هرگز چيزي تمام نشده است.
شهادت پاياني است براي آغازي ديگر...
و اگر پاياني است در سخن ماست و نه در حيات حسين عليه السلام


 


(2) يادتونه شام تولد حضرت زهرا(سلام‌الله‌عليها) يه خانمي اومد تو برنامه‌ي کوله‌پشتي (شبکه سه) و از گذشته‌ي خودش تعريف کرد. حتماً خيلياتون ديدين. خانم سهيلا مسعودفر آرين. بــــــــــعد از 35 سال غفلت، تازه با يه آيه متحول مي‌شه، پنج سال (بلکي هم بيشتر) رو خودش کار مي‌کنه، چه‌قدر هم خرج مي‌کنه! (خرج معنوي؛ نه خرج مادي.) اول خودشو مي‌شکونه؛ غرورشو. با خدا رفيق مي‌شه و واسش اي‌ميل مي‌زنه! بين فک و فاميل و رفقاش انگشت نما مي‌شه؛ باهاشون غريبه مي‌شه؛ از نهج‌البلاغه شروع مي‌کنه؛ بعد سراغ قرآن مي‌ره؛ تو اين کلاس شرکت کن؛ پيش اون استاد برو؛ فلان کتاب رو بخون؛ چه کن؛ چه نکن؛ ... نهايت آرزوش چي مي‌شه!؟
«من مي‌خوام امسال محرم، واسه حسين
(عليه‌السلام) اشک بريزم و سينه بزنم! واسه وتر‌الموتور، دُرودونه‌ي خدا!»
نهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــااااااايت آرزوي کسي‌که ايـــــــــــــــــــن همه خرج کرده، گريه‌ي بر امام حسين و سينه‌زدن واسه حضرت مي‌شه!
حالا ببين خدا چــــــــــــــه‌قدر به ما لطف کرده که از بچه‌گي تو هيئت بزرگ شديم! ولي قدر نمي‌دونيم! خاک عالم بر سرمون! اينا رو به بر و بچ تيم ملي گفتم! به کسي برنخوره!


 


(3) ايرانيا ديگه چي مي‌خوان!؟ تا قيااااااامت اين افتخار براشون بس؛ که امام حسين(عليه‌السلام)،
دوماد اونهاست! و حضرت سجاد
(عليه‌السلام) يه رگشون ايرانيه!


 


(4) ميلاد اشک، ميلاد برادر اشک و ميلاد پسر اشک بر همه‌ي مخلوقات عالم، اعم از انسان‌ها، فرشته‌ها، مخلوقات عالم مجردات(بخوام نام ببرم جا کم ميارم!)، مخلوقات عالم برزخ، مخلوقاتي که در آخرت باهاشون آشنا مي‌شيم!، اجنه، انوار مقدسه، ارواح، سال‌ها، ماه‌ها، روزهاوشب‌هاي هفته، کهکشان‌ها، منظومه‌ها، ستارگان، سيارات، قمرها، شهاب‌ها، سياه‌چاله‌ها و... (کلاً هرچي که تو کيهان وجود داره!) آسمان‌ها، لايه‌هاي‌جو، رعد و برق‌ها، بادها، باران‌ها، کوه‌ها، آتشفشان‌ها، انواع آتش‌ها، جنگل‌ها، دشت‌ها، درياها(آب‌هاي شور و شيرين، موج‌ها، کف روي موج‌ها، شن و ماسه‌ها، صدف‌ها، جلبک‌ها مرجان‌ها و هرچي که تو درياهاست!)، رودخانه‌ها، آبشارها، مرداب‌ها، باتلاق‌ها، شبنم‌ها، گياهان(درختان، ميوه‌ها، گل‌ها، سبزه‌ها، خزه‌ها، خارها، ريشه‌ها، گياهان حشره‌خوار! و...)، همه‌ي حيوانات اهلي و وحشي(پستانداران، ماهيان، پرندگان، خزندگان، دوزيستان، نرم‌تنان(به‌خصوص مورچه‌ها!)، خارتنان، بندپايان، حشرات(به‌خصوص زنبورهاي‌عسل!)، اسفنج‌ها، کيسه‌تنان و...)، موجودات تک سلولي، شهرها، روستاها، سازه‌ها، انواع سنگ‌ها، سخره‌ها، خاک‌ها، قنات‌ها و آب‌هاي زيرزميني، معادن، چاه‌ها، لايه‌هاي زمين، مواد مذاب، همه‌ي مواد(ترکيبات آلي و معدني)، عناصر(فلزات، نافلزها، گازهاي نجيب، لانتانيدها، اکتنيدها، و عناصري که هنوز کشف نشدن و من ازشون عذر مي‌خوام!)، مولکول‌ها، اتم‌ها، پروتون‌ها، نوترون‌ها، الکترون‌ها، و . . . همه‌ي مخلوقاتي که با عرض پوزش جا انداختم يا اصلاً از وجود آن‌ها خبر نداريم، بر همگي مبارک‌باد!
فـُطرس‌ها کـُجا هستن!؟


 


* * *


 


حرف آخر:


هستي داده، هستي گرفته!
آبروي خدا را هم خريده؛
و عباس ...!


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ حلالم کنيد! دوشنبه 30 مرداد 1385 - ساعت 1:53 عصر

نويسنده: ارميا معمر

مبعث سراسر سعادت سيد الکونين، رحمة للعالمين، پيامبراعظم، حضرت محمّد مصطفي صل‌الله‌عليه‌وآله مبارک‌باد!


* * *


پـــاي بر سـر خود نـِه دوسـت را در آغـوش آر       تا به کعبـه‌ي وصلش، دوري تو يـک گام است
گـر ز خويـــشتن رستي با حبيـــب پيوستي       ورنه تا ابــد مي‌سوز، کار و بار تو خام است!



خيلي دلم مي‌خواست براي مبعث پيامبر اعظم(صل‌الله‌عليه‌وآله) مطلبي آماده کنم؛ ولي نشد. يعني توفيق نداشتم. و از اون‌جايي که اصولاً نوشته‌هاي بنده تعريفي ندارن، توصيه مي‌کنم «اينو» بخونيد!


ولي از فرصت استفاده مي‌کنم و از همه‌ي دوستان حلاليت مي‌طلبم. و خواهش مي‌کنم هر بديي که از بنده ديديد، خداي نکرده به کسي حرفي زدم، چيزي نوشتم، عملي انجام دادم که موجب ناراحتي و آزردگي خاطر شما شده عاجزانه درخواست مي‌کنم به بزرگواري خودتون ببخشيد. مطالبي که مي‌نوشتم و بيشتر جنبه‌ي تذکر و نصيحت و انتقاد و اين جور چيزا داشت همش سيخونکايي بود که به خودم مي‌زدم! مخاطبم فقط و فقط خودم بود نه کس ديگه‌اي! البته به جز قسمتي از يک مطلب!
بنده هم هيچ کدورتي از هيچ کسي به دل ندارم. خدا به دِلاي چرکين و کينه‌اي نظر نمي‌کنه. به قول آقاي قرائتي ظرف اگه کثيف باشه توي اون چيزي نمي‌ريزن. پس بيايد از هم‌ديگه بگذريم تا خدا هم از ما بگذره.


اگر خدا بخواد به مدد پيامبر اعظم(صل‌الله‌عليه‌وآله) عازم سفر حج هستم. ان‌شاءالله در مدينه نائب‌زياره‌ي همه‌ي دوستان خواهم بود. و اگر قسمتم شد يک عمره به نيت همه‌ي کساني که حتي به اندازه‌ي سلامي و عليکي با هم ارتباط داشتيم –و البته بنده رو حلال کردن!- ... بزرگواران گروه فاطميون، و همه و همه‌ي دوستان به‌جامي‌آورم! ان‌شاءالله... از کـَـرَم خدا هم بعيد مي‌دونم که بخواد ثوابش رو تقسيم کنه! اين حرفا به گروه خون خدا نمي‌خوره! گروه خون خدا امام حسينه(عليه‌السلام)! کربلاشم قبله‌ي اصلي ماست!


* * *


عجب تمثيلي است اين که علي مولود کعبه است... يعني باطن قبله را در امام پيدا کن!


ياد حج شهيد ايليا به‌خير!


* * *


اين آقا سيد ما وقتي داشت مي‌رفت حج (براي n+1 اُمين بار!) روايت زيبايي(احرام عشق) رو ارسال کرد که فجيع تو خاطرم مونده! آدمو بدجوري تکون مي‌ده! من که خودم خيلي مي‌ترسم!


* * *


مگه مي‌شه آدم 1000000 حج مقبول پيامبر(صل‌الله‌عليه‌وآله) رو ول کنه بعد بخواد بره حاجي بشه!؟ اصلاً مسخره‌ست!  قربونش برم که پنجره فولادش برات هـــــــرررچـي که بخواي مي‌ده!



جان به قربان تو شاها که «تو» حج فقرايي!


* * *


تو اين مدتي که نيستم سه تا يادداشت آماده و ارسال کردم تا در مناسبت‌هاي خودشون، به‌طور خودکار بر روي وبلاگ نمايش داده بشن. اميدوارم که مفيد باشن!


ارميا رو حلال کنيد! التماس دعا.


 


* * *


 


اينم حرف آخر:


ميان تو و بهشت تنها دو گام فاصله است؛ يکي را بر نفس خود بگذار،
ديگري را در بهشت!


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

d خانه c
d سجل c
d
نامه رسون c


ارميا نمايه

امام مثل بقيه نبود. با همه فرق مي‌کرد. امام مثل هوا بود. همه آن ‌را تجربه مي‌کردند. به نحو مطبوعي، عميقاً آن ‌را در ريه‌‌ها فرو مي‌بردند. اما هيچ‌‌وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندني است. امام دريا بود. ماهي حتي اگر نهنگ هم باشد، درکي از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهي‌‌ها به‌‌‌جز آب چه ‌مي‌دانند؟ تمام زندگيشان آب است. وقتي ماهي از آب جدا شود، روي زمين بيفتد، تازه زميني که آرام‌تر از درياست، شروع مي‌کند به تکان‌خوردن. ماهي دست و پا ندارد! وگرنه مي‌شد نوشت که به ‌نحو ناجوري دست و پا مي‌زند. تنش را به زمين مي‌کوبد. گاهي به اندازه طول بدنش از زمين بالاتر مي‌رود و دوباره به زمين مي‌خورد. علم مي‌گويد ماهي به خاطر دورشدن از آب، به دلايلي طبيعي، مي‌ميرد. اما هر کس يک بار بالا و پايين پريدن ماهي را ديده باشد، تصديق مي‌کند که ماهي از بي‌آبي به دلايلي طبيعي نمي‌ميرد. ماهي به‌خاطر آب خودش را مي‌کشد!

ارميا / رضا اميرخاني


آوای ارميا


جستجو در متن وبلاگ


کل بازديدها: 62635
بازديد امروز: 3

بازديد ديروز:16

[16/4/1387- 1:42 ص] اختيار اجبارآلود
[3/3/1387- 5:3 ع] ايوب عشق
[30/1/1387- 2:20 ع] نهايت عشق
[2/1/1387- 1:58 ع] دلم مي‌سوزد
[آرشيو شده ها]