پنجشنبه 7 شهريور 1387


خانه‌ي دوست کجاست!؟

به ذره گر نظر لطف بوتراب کند /// به آسمان رود و کار آفتاب کند
 





• لوح دل (داداش ايليا)
مشکوة
دلنوا
يوسفان فاطمه
دياموند
صميمانه


نوشته‌هاي قبلي
هفتای‌اول( بهمن83 تا آذر84 !!!) [7]
هفتاي‌دوم( آذر84 تا بهمن84) [7]
هفتاي‌سوم( بهمن و اسفند84) [7]
هفتاي‌چهارم( فروردين و ارديبهشت 85) [7]
هفتاي‌پنجم( ارديبهشت و خرداد 85) [7]
هفتاي‌ششم( خرداد و تير85) [7]
هفتاي‌هفتم( تير و مرداد85) [7]
هفتاي هشتم( شهريور تا آبان85) [7]
هفتاي نهم( آبان 85 تا...!) [6]


اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

با ارسال فرم فوق مي‌توانيد از به‌روز شدن وبلاگ باخبرشويد.

+ تولد دوباره پنجشنبه 17 آذر 1384 - ساعت 6:8 عصر

نويسنده: ارميا معمر

پرواااز را به خاطر بسپار؛
پريدن پيش کش ...!


   نمي دونم بايد بگم « پرواز ِ» جمعي از خدمتگزاران جامعه ي رسانه اي و نظامي رو تسليت مي گم، يا « پر پر شدن» يا « سوختن ِ» جمعي از پرستو هاي عاشق رو!؟ امروز يکي از اين خبرنگارا جلوي دوربين داد مي زد:


آي مردم! ... قربونتون برم! ... اينا براي شما رفتن! ... داوود! تصوير بردارت کو!؟ ... محسن صدا بردارت کجاست؟ ... رضا تصوير بردارت کيه؟ ... (همه با هم گفتن:) اناريه اناريه!! ... محمود رو از روي دندوناش شناختن! ... عليرضا رو از رو انگشترش ... (عکس سيد به چشمش ميخوره که دوربين به دست وايساده) سيد تصوير بگير ... سه دو يک گفتي!؟ ... آي مردم! نگيد شبکه ي خبر! بگيد شبکه ي شهدا ! ... ديگه نميشه کار کرد! ... اي خدااا ...!


   و من کاري بلد نبودم جز اشک ريختن! ولي از همه مظلوم تر شهداي خبرنگار و عکاس خبرگزاري ها و مطبوعات بودن. خيلي کم اسمي ازشون برده مي شد. از عليرضا برادران که هرچي گشتم جنازشو پيدا نکردم. از محمد صادق نيلي، خير خواه، ابراهيم بقايي، عليرضا افشار، کاظم نژاد و...


   و «يکي» هم مي گفت: « اين خيلي نامرديه که تو اين 5 ، 6 سال ما رو کردي طراح پوستر رفقام! اين دفعه هم دو تا از اون خوباشو با هم گرفتن ازم!» مي گفت: «معمولا از سفراش با خبر نمي شديم ما، ديشب اما اومد خداحافظي کرد، سفارش کردم تو هواپيما!!! هر وقت ديدي محمد داره خوابش مي بره، انگشت کوچيک دست چپ ات رو فرو کن تو چشم سمت راستش! انگشت سبابه اش رو نشون داد، گفت اين ناخونش بلند تره! ميشه با اي؟ گفتم باشه، مشکلي نيست...! الان هم محمد خوابه هم خودش! اون انگشت اش هم فکر کنم فرو رفته تو چشم من ...»


خدا بهش صبر بده. من که تو يکيش موندم و رسماً دارم کم ميارم. يا حضرت عباس (ع) دلمان را درياب! حسين آقا، درسته! «علي» رفت و «کوثر»ش موند، با يک خواهر هم سن و کپي خودش و يک مادر جوون! اما «علي برادران» و «محمد صادق نيلي» از پيش شما نرفتن. حتي به شما نزديک تر هم شدن. اون ها تو دلتون خونه ساختن. تسليت بنده و همه بچه هاي گروه را پذيرا باشيد.


***


   و اما همونطور که قولش رو داده بودم اين بار مي خوام يکي از نامه هاي شهيد ايليا رو که به يکي از بهترين دوستاش فرستاده و در مورد مسلمان شدنش توضيح داده براتون بنويسم. اصلا اجازه بديد از قول عزيزي که نامه ي شهيد ايليا رو برام فرستاده بگم. (که هرکاري کردم راضي نشد اسم يا آدرس ايميلش رو لو بدم!):


   بنده از خواننده هاي لوح دل بودم. وقتي اسم نويسنده (ايليا پطروسيان) رو کنار مطالب نوشته شده مي گذاشتم يه علامت سؤال بزرگ تو ذهنم بوجود مي اومد. اسمي از اسامي هموطنان ارامنه و...! يه روز بالاخره دلمو به دريا زدم؛ سؤالمو ازش پرسيدم؛ گفت: من مسيحي بودم اما چند سال پيش خدا بزرگ ترين نعمتش، اسلام رو به من هديه کرد. دليل مسلمان شدنش رو ازش پرسيدم. اولش فقط جواب داد: اشـــــک و ندبه
انا قتيل العبره
گفتم قانع نشدم و توضيح بيشتري خواستم. وقتي که سماجت منو ديدن بيشتر توضيح دادن. متاسفانه در اثر يک اشتباه ميل هاي ايشون رو پاک کردم و به همين دليل نمي تونم اصلش رو براتون فوروارد کنم اما متن جواب ايشونو که در ورد کپي کرده بودم اينجا پيست مي کنم.


*****


(نامه ي شهيد ايليا)


سلام عليکم.
   صميمانه آرزو مي کنم که هميشه دين دار و سالم باشيد چون اين دو بزرگترين و بهترين نعمتهاي خدا هستند.
   خيلي خوشحال شدم وقتي ديدم بين جوونهايي که خيلي ها به درست يا به غلط فکر مي کنن معنويت از دلاشون پر کشيده يکي مثل شما وجود داره که اينقدر به دين اهميت ميده. اهميت و جدييت شما در يافتن پاسخ سؤالتون منو وادار کرد که بنشينم و اين چند سطر رو تايپ کنم، هر چند توضيح اين مسئله واقعا برام سخته.
   اسلام به خودي خود يک دلرباست. کافيه يه کوچولو «دل» داشته باشي تا جذبت کنه.
   ترجيح ميدم خيلي مختصر و با سانسوريات توضيح بدم! ببخشيد.
   از هادي شروع کنم. هادي يکي از بهترين دوستان بنده ست. ما از هفت سالگي با هم دوست و رفيق بوديم.
   دوستي من و هادي موجب شد که من بوسيله اون خيلي چيزها از اسلام بدونم، خدا هادي رو براي هدايت کردن من به راه راست فرستاده بود.
   هادي در يک خانواده مذهبي بزرگ شده بود براي همين براحتي مي تونست به سؤال هاي من راجع به اسلام جواب بده. بيان ساده احکام، احاديث و روايات اسلامي توسط يه دوست مثل هادي باعث شده بود که من خيلي خوب اونا رو بفهمم و روز به روز بيشتر با اسلام آشنا بشم.
   رفتار هادي هم خيلي روي من تاثير گذار بود. اون براي هر کاري که مي خواست انجام بده يک نفر رو داشت که بهش توسل و توکل کنه؛ هادي وقتي از زمين بلند مي شد مي گفت يا علي، وقتي آب مي خورد مي گفت يا حسين، وقتي طلوع آفتاب رو مي ديد مي گفت يا مهدي و… اما من...
   بيان زندگي نامه 14 معصوم توسط هادي و تحقيقاتي که خودم در اين باره انجام دادم منو با اهل بيت پيامبر آشنا کرد، در اين بين من بيش از همه شيفته مرام، اخلاق و رفتار علي (ع) شدم، علي مسلمانان و ايليا ي مسيحيان.
   من تا چند وقت پيش هيچ وقت در مراسمات مذهبي مسلمون ها شرکت نکرده بودم.
   اما ماه رمضون سال 78 دلمو به دريا زدم و شب بيست و يکم به همراه هادي براي برگزاري مراسم احيا به مسجد جمکران رفتم. تموم وجودم پر شده بود از دلهره و هيجان! آخه اولين بار بود که مي خواستم به مسجد برم. اونم چه مسجدي … مسجدي که به امام عصر مسلمون ها تعلق داشت.
   حلاوت اون گريه هاي شبونه و اشک هاي عاشقونه هيييييچ وقت از يادم نميره، شيريني الهي العفو گفتن اون شب هنوز توي وجودم هست. هرگز فکر نمي کردم ندبه و ناله ايننننقددددرررر شيرين باشه!
   وقتي مراسم تموم شد احساس مي کردم سبک و پاک شدم؛ و چه قدر احساس آرامش داشتم؛ آرامشي که تا اون شب هرگز تجربه نکرده بودم.
  
تموم وجودم پر شده بود از عشق به علي (ع)، فکر مي کردم که دليل و واسطه تموم اين احساسات قشنگ کسي نيست جز امير دل ها، علي عليه السلام.
   اون شب اون چيزي رو که هميشه احساس مي کردم توي زندگيم جاش خاليه پيدا کردم.
   من اين شبها رو، اين گريه ها و اشکها رو، اين توسل رو، اين پاکي رو و اين … اين علي رو توي زندگي کم داشتم.
   و... تصميم گرفتم که مسلمان بشم.
   جمله اي که اون شب بابا بهم گفت هيچ وقت يادم نميره. « يادت باشه ايليا اولويت اول اينه که ما ديندار باشيم، اينکه چه ديني در اولويت بعدي قرار ميگيره. اصولا همه آدم هاي ديندار مسلمان هستند چون مسلمان به کسي گفته ميشه که در برابر خدا تسليم شده باشه.»


   از تثليث گفته و سؤال پرسيده بوديد.
   تثليث و رابطه پدر، پسر، روح القدس. در اين رابطه از کتب و سايت هاي مختلف مطالبي رو که فکر کردم ممکنه به درد شما بخوره جمع آوري کردم. اميدوارم وقت داشته باشيد که بخونيدشون.


... (اين قسمت از نامه به دليل طولاني بودن حذف گرديده است. اگر از بين دوستان کسي هست که مي خواهد در خصوص موضوعي که دوست عزيزمان از شهيد ايليا پرسش کرده بودند (تثليث)، اطلاعات بيشتري داشته باشد، با اي ميل بنده مکاتبه کند.)


خسته نباشيد! اميدوارم مطالب قابل استفاده بوده باشه!
در پناه حق موفق باشيد.
يا علي مددي


*****


من از فاطيما چيز زيادي نمي دونم.
يه روز تو چت نمي دونم چي شد که به شهيد ايليا گفتم: احساس مي کنم يه داغ، يه غم بزرگ رو دلتون سنگيني مي کنه. همين طوره؟
جواب دادن: بله! غم از دست دادن نيمه ي ديگر خودم فاطيما. اما من ياد گرفتم که راضي باشم به رضاي او.
و عشقش به فاطيما رو اين طور تعريف کرد


for ( ; ; ) {
cin >> "love" ;
cout << "love" ;}


نمي دونم چه قدر با زبان برنامه نويسي ++c آشنا هستيد. اين يک حلقه ست. حلقه ي تکراري که بي پايانه چون هيچ شرطي براي خاتمه ي اون قرار ندادن. يعني مادامي که عشق از ورودي دريافت و به خروجي سپرده بشه اين حلقه تکرار ميشه.  مثل عشق بين ايليا و فاطيما.
همين.
موفق باشيد.


***


 چه خوش است حال مرغي که قفس نديده باشد
 چـه نـکـوتـر آن کـه مـرغـي ز قـفـس پـريـده بـاشد
 پــر و بــال مـا بــريــدنــد و در قــفـس گــشــودنــد
 چه رهـا چه بسته مـرغي که پـرش بـريـده باشد!
 شعر از: شهيد تاجيک


***


حرف آخر:


« به مُد پوشان بگوييد: آخرين مُد، کفن است! »


 


مطلب بعدي: ديدار شهيد ايليا با مقام معظم رهبري


 


حيدر مدد


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ شروع دوباره - ادامه از پست قبلي شنبه 12 آذر 1384 - ساعت 7:39 عصر

نويسنده: ارميا معمر


 ---< ادامه از پست قبلي:


... نخست از تولد او و خواهرش فاطيما خانم شروع ميکنم که يکشنبه 13 آذر هم مصادف است با اربعين عروج شهيد ايليا و هم سومين سالگرد فوت خانم فاطيما پطروسيان:


آقاي پطروسيان مي گفت از وقتي فهميديم داريم مامان و بابا ميشيم يکي از دغدغه هاي اصلي ذهنمون انتخاب اسم براي بچه بود. روي خاص بودن اسم خيلي تاکيد داشتيم...! تقريبا هفت ماه گذشته بود و ما هنوز اسمي انتخاب نکرده بوديم. يه شب با ناله ي همسرم از خواب بيدار شدم. ظاهرا توراهي ما براي دنيا اومدن عجله داشت. رفتيم بيمارستان و متوجه شديم که بـــــــله، وقتشه! پشت در اتاق عمل منتظر بودم. پرستار اومد بيرون. گفت: صاحب دوتا بچه شدي! يه دختر و يه پسر! بعدشم يکيشونو گذاشت رو دست راستم و ديگري رو گذاشت رو دست چپم؛ اينجا بود که خوابي که شب ديده بودم يادم اومد:
روز تولدم بود. همه ي دوستان و بستگان کادو واسم آورده بودن اما هديه ي هيچ کدومشون منو راضي نکرده بود. پاشدم رفتم کليسا. گييييير داده بودم که خدايا من يه هديه ي مخصوص مي خوام که تو بايد به من بدي و.... وقتي از کليسا خارج شدم شب بود. يه نگاهي به ماه انداختم. قرصش کامل بود. يه دفعه ديدم که ماه از وسط نصف شد و اومد پايين. يه نيمش روي دست راستم قرار گرفت و نيمه ي ديگه روي دست چپم. روي يک نيمه نوشته شده بود «علي» و روي ديگري نوشته شده بود «فاطمه» خوابم تعبير شده بود. خب ما مسيحي بوديم و غيرطبيعي بود اگر اسم بچه ها رو «علي» و «فاطمه» مي گذاشتيم! واسه همين اسمشونو گذاشتيم «ايليا» و «فاطيما».


***

 به دليل اينکه مطلب اين بار کمي طولاني شد، آنرا در (( دو پست )) خدمتتان عرضه کردم. اميدوارم وقت کنيد و همه ي آن را بخوانيد.



***


ولادت با سعادت کريمه ي اهل بيت، خواهر مکرمه و مخدره ي علي بن موسي الرضا، حضرت فاطمه معصومه (سلام الله عليهما) بر همگان مبارک باد!


***


دوستان خوبم در گروه فاطميون (که شهيد ايليا نيز در آن عضو بوده و هست!) هم زمان با اربعين عروج عارفانه اش و سالگرد فوت خواهر مسلمانش يک طرح جالب راه انداخته اند؛ و آن هم خواندن دو زيارت عاشورا در اين روز (يکشنبه 13 آذر) مي باشد. يکي بعد از نماز صبح که ثوابش را هديه مي کنند به مرحومه خانم فاطيما پطروسيان. و ديگري را هنگام غروب آفتاب (و در صورت امکان – طبق رسم شهيد ايليا -  در فضاي باز و رو به کربلا) قرائت مي نمايند و ثوابش را هديه مي کنند به روح آن بزرگوار. شما هم اگر مايل بوديد با اين عزيزان همراه شويد! و به دوستانتان نيز اطلاع دهيد.


***


هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثــبـت است بر جـريـده ي عــالـم دوام مـا


شادي روحشان صلوات


 


مطلب بعدي: ماجراي مسلمان شدن شهيد ايليا از زبان خودش.


حيدر مدد


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ شروع دوباره شنبه 12 آذر 1384 - ساعت 7:34 عصر

نويسنده: ارميا معمر

بسم الله الرحمن الرحيم 


 گاهي وقتا هيچ چيز جز نوشتن نمي تونه آدم رو آروم کنه 


 پـس...


از حق رخصت


چهل روز سکوت، چهل شب خاموشي.
چهل روز فراق، چهل شب دوري.
چهل روز حسرت، چهل شب گريه.
چهل روز صبر و چهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل شب ... باز هم صبر.
«صبر ... صبر ... صبر»


   گويا تازه معني اين کلمه را ميفهمم. شهيد ايليا صبر را به من آموخت. صبر بر مصيبت، صبر بر طاعت و صبر بر معصيت؛ هر سه را در عمق جانم به يادگار گذاشت.


   خدايا شکرت! ... خدايا شکرت که برادرم ايليا به کمال خودش رسيد. خدايا شکرت که به او بصيرت دادي. و معرفت دينت را عطا کردي. محبت خود و ولايت اميرمؤمنان علي عليه السلام را در وجودش نهادينه کردي. خدايا شکرت که او را به ربانيت خودت و رسالت پيامبرت رهنمون ساختي و دينش را اسلام، کتابش را قرآن، قبله اش را کعبه، و ولي و امامش را مولا علي عليه السلام و سيد جوانان اهل بهشت امام حسن و امام حسين عليهما السلام و فرزندان معصوم و برگزيده از ذريّه ي اباعبدالله الحسين عليهم السلام قرار دادي. خدايا شکرت که به او اجازه دادي مادر تمام هستي، زهراي مرضيه سلام الله عليها را مادر خطاب کند و او را از منتظران واقعي امام زمانش، يوسف فاطمه عليهما السلام قرار دادي.


   خدايا شکرت که به او توفيق طاعت، دوري از معصيت، پاکي نيت و شناخت حُرمَت عطا کردي. او را با هدايت و استقامت گرامي داشتي و زبانش را به صواب و حکمت چرخاندي. قلبش را با علم و معرفت پر کردي و شکمش را از حرام و شبهه ناک پاک گردانيدي. دستش را از ظلم و سرقت باز داشتي و چشمهايش را از هرزه گي و خيانت برهم نهادي.


   خدايا شکرت که لوح دلش را به بلاياي سخت آزمودي و او را از هر آزمايش سربلند بيرون آوردي.


«شهيد ايليا تمام امتحاناتش را با نمره ي عالي قبول شد؛
پس
بايستي به مقطع بالاتر مي رفت!»


   خدايا شکرت، به خاطر غروب قشنگي که براي پايان عمر کوتاه اما عريضش ترسيم کردي. خدايا شکرت که باب شهادت را بر او نبستي. ... چقدر عاشق شهدا بود! چقــــــــــــــدر عشق بازي ميکرد با اين شهدا، با جبهه و جنگ، با خانواده هاي شهدا، با خاک جبهه و...! خدايا شکرت که منزلگاهش را وادي نور و ايمان ِ بندگان صالحت قرار دادي. يعني شلمچه! ... شلمچه و گودال قتله گاهش! ... ارض سمائي! ... ديار عاشقان! ... خاک گلگون کربلاي خميني (ره) که شباهت هاي بسياري با کربلاي حسيني (ع) دارد. همانگونه که عارف کامل، امام راحل، خميني کبير (رحمة الله عليه) فرمود: «همين تربت پاک شهيدان است که تا قيامت مزار عارفان و عاشقان و دلسوختگان، و دارالشفاي آزادگان خواهد بود.»


   خدايا شکرت که نعمت هاي زيبايت را بر او ارزاني داشتي و به او آموختي که چگونه به بهترين شکل از آنها استفاده کند؛ تا هم تو از او خشنود گردي و هم او شکرگزار انعامت باشد! خدايا شکرت که او را به قضا و تقديرت راضي ساختي. الهي شکر!


   خدايا تو خود شاهدي که شکر من از روي شکايت نيست. از عمق وجود و قلب پاره پاره ام که اين روزها جولانگاه پاکي و ايمان و محبت برادر شهيدم قرار گرفته تو را سپاس مي گويم و پيشاني به سجده ي شکر مي سايم. خدايا مرا دوستي شهيد ايليا لياقت نبود چه رسد به برادري!


خدايا شکرت ... خدايا شکرت ... خدايا شکرت!
الحمد لله کما هو اهله!
خدايا هرآنچه براي او خواستي براي ما هم بخواه. ... بيشتر هم بخواه!!!


 


   و اي دوستان! ... خيلي ساده گذشت و بي ادعا رفت. اما غوغا نمود. پر پروازش طوفان به پا کرد و نفس هاي خفته و غفلت زده ي جماعتي را بيدار نمود. غريو فرياد خاموشش به گوش هرکس که رسيد «من ِ» اويش را درهم شکست و غرور و غفلتش را در هم کوبيد. تازه مسلماني که دست همه ي مدعيان دين و اسلام ِ ظاهر گرا را از پشت بست. دينداري که با عشق و شناخت و       «اشـــــــک»،       شش سال پيش در مسجد مقدس جمکران «مصباح الهدي» را پيدا کرد و بر «سفينة النجاة» نشست. و از مؤمني مسيحي به مؤمني مسلمان مبدل گشت. و به واسطه ي خويش خانواده اش را هم به سر منزل سعادت رساند.


   و در نهايت در سالروز تولد دوباره اش و همزمان با سالروز شهادت مولايش علي عليه السلام و در راه همان زادگاه واقعي اش به آرزوي قلبي اش رسيد: شهادت! ... هـــــــنـــــــر مـــــــردان خـــــــدا!


مهندس ِ هندسه دان ِ نمونه اي که به نهايت عقل رسيد. ... يعني عشق. ... آري! به راستي که نهايت عقل عشق است. همان طور که خودش گفت:


«احساس پاک و سالم زائيده ي عقل سالمه!»


    شهيد ايليا جمع اضدادي بود براي خودش! صفاي دل و پاکي و صداقتش چنان شور انگيز بود که همه را مجذوب خود مي کرد. عقل و منطق و بيان شيرينش چنان استوار بود که حرف ديگري را باقي نمي گذاشت. به قدري ساده و متواضع بود که اصلا تصورش را هم نمي کردي او يک مدير توانمند باشد. مدير جواني که يک موسسه را بنيان گذارد. موسسه اي که مي توانست در آن براي دغدغه هايش راه چاره اي بيابد. شهدا، جبهه و جنگ، جانباز، تهاجم فرهنگي، شناخت اهل بيت عليهم السلام و خيلي چيزهاي ديگري که من نمي دانم. نمي دانم چون او را نشناختم. او مرا ياد فرماندهان جوان زمان جنگ مي اندازد. به ياد باقري ها، همت ها، کريمي ها، خرازي ها، بروجردي ها، باکري ها و.... فرماندهاني که در شباب دل از « پير » و «جوان» مي ربودند. و لوح دلش مرا به ياد نوشته هاي سيد شهيدان اهل قلم آقا سيد مرتضي آويني مي انداخت.


   به واقع حق گفت پير حکيم و فرزانه مان که فرمود: «آن روزها دروازه شهادت داشتيم و حالا معبري تنگ. هنوز هم براي شهيد شدن فرصت هست. بايد دل را صاف کرد.» آري! به راستي که:


در بـاغ شـهـادت بــاز بــاز است              وليکن عاشق صادق نياز است!


 


   امـّــــا ... ! همچون ايلياها کم نبوده و نيستند! بودند کساني که او ايشان را اسوه و الگوي خود قرار داد و سعي کرد مانند آنها باشد و به آنها برسد. و رسيد! بودند جان باختگان و دل دادگان کوي يار؛ علي (ع) سيرتاني که در شب هاي بي ستاره به داد آسمان رسيدند! بودند فاطمه (س) صفتاني که زمين را مبهوت نجابت خويش کردند! و هستند آناني که ذائقه پاکشان، عطشناک مَشکي است که جز با صداقت و حقيقت سيراب نمي شود! و در رأس همه ي آنان عارف اسرار نماز و ساجد اسحار نياز، حضرت روح الله، خميني کبير (عليه الرحمة) مي باشد. هم او که به گفته ي سيد و مولايمان حضرت آيت الله العظمي خامنه اي (اعلي الله مقامه): «او (امام خميني) به همه فهماند که انسان کامل شدن، علي وار زيستن و تا نزديکي مرزهاي عصمت پيش رفتن افسانه نيست!»


   «ايليا حلقه ي ديگري از زنجير شهدا بود.» که بايستي مي رفت؛ مي رفت تا ما را از خواب غفلت بيدار کند. مي رفت تا به نيمه ي ديگر وجودش برسد! مي رفت تا... نمي دانم. نمييييييي دااااانم!


   عشق به خانواده، به پدر، به مادر و عشق به خواهرش چنان شور انگيز و مثال زدني بود که تمام افسانه هاي عاشقي را به ماجراهاي عاشقي تبديل نمود. به واقعيت! اين خواهر و برادر چنان عاشق هم بودند که به دو قلوهاي افسانه اي معروف شده بودند! وقتي دست به دست هم مي دادند هرکاري که مي خواستند انجام مي دادند. اما ايليا آن عاشق صبوري است که پر پر زدن خواهر و معشوقه اش را در مقابل ديدگان خود ديد و صبر کرد. صبر کرد و راضي به رضاي حق شد. صبر کرد که ان الله مع الصابرين!


صبر ... صبر ... صبر.


   و جاي تعجب نيست که اربعين عروج شهيد ايليا مصادف گشته با سالگرد فوت خواهرش خانم فاطيما پطروسيان! (سيزدهم آذرماه) و نيز همزمان گشته با ولادت با سعادت حضرت «فاطمه» معصومه سلام الله عليها. خواهر مُـکرمه ي «علي» بن موسي الرضا عليه السلام. خواهري که در فراق برادر هجرت کرد و در ديار غربت کشته شد. خواهر و برادري که عاشق يکديگر بودند و دوري هم را نمي توانستند تحمل کنند.


   واي خداي من! واقعا چه ارتباطي مي تواند بين اين مناسبت ها وجود داشته باشد!؟ اربعين اميرالمؤمنين «علي» عليه السلام - ولادت کريمه ي اهل بيت، «فاطمه» معصومه، خواهر بزرگوار «علي» بن موسي الرضا عليهم السلام - اربعين شهيد «ايليا»، که يکي از غلامان مولا علي عليه السلام بود و سالگرد درگذشت «فاطيما» پطروسيان، خواهر مسلمان شهيد «ايليا»!؟!؟ قصد قياس ندارم؛ اما آيا واقعا ارتباطي هست!؟


   عزيزي مي گفت: « با توجه به عشقي که ايليا نسبت به فاطيما و ائمه معصومين داشت مطمئنم که ميتونست مانع پرکشيدن خواهرش بشه اما اون سعادت واقعي رو براي خواهرش ترجيح داد. نميدونم شايد اون لحظه به سوم آبان ماه 84 فکر مي کرد. فکر مي کرد که اگر فاطيما زنده بماند... نميدونم. »


   از برادرم مي گفتم! ... دعا و مناجات و زيارت عاشورايش چنان.... نمي دانم. نمييييييي دااااانم!


   بهتر است تا بيشتر او را خراب نکرده ام دست از قلم بردارم! «شهيد ايليا امتحاناتش را با نمره ي عالي قبول شد. پس بااايستي به مقطع بالاتر مي رفت!»


   «مي نويسم و حرف هايم را پس مي گيرم.» پس مي گيرم که گمان کرده ام او را شناخته ام. ديگر هيچ نمي گويم زيرا در تمام جملات بالا با بي رحمي تمام، از افعال ماضي استفاده کردم؛ در حاليکه ايليا جان زنده است و مرا با اعمالم مشاهده مي کند. نوشته هايم را مي خواند؛ نظرش را مي دهد؛ به من سر ميزند؛ با من سخن مي گويد. مطمئنم! ولي حيف! ... حيف که گوشي براي شنيدن نصيحتهايش ندارم. چشمي ندارم که نشانه هايش را ببينم. پاي چابکي ندارم که به گردش برسم و دوشادوشش بدوم. دستي ندارم که او را در آغوش بکشم. لبي ندارم که چهره ي ماهش را ببوسم. ... و ديگر دلي برايم نمانده که نثارش کنم! بر قلعه ي قلبم غلبه کرد و به قدري بزرگ بود که آنرا ويران نمود! خراب کرد و بناي دلم محکم تر شد! نـــــــه مـــــــن! که خانه ي قلب تمام دوستانش را ويران نمود. الحمد لله! ...


 



«الهي! بنده ي تو ام، سلطان نفسم فرما.»


 


***


 


   بنا دارم تا چند وقت از ماجراهاي شهيد ايليا بنويسم. تا شايد کساني که به اين خانه ي بي برادر سر مي زنند بتوانند گوشه اي از شخصيت اين شهيد والا مقام را بشناسند. اميدوارم دوستاني که از من حقير سوال مي نمودند بتوانند جواب هايشان را در اين خاطرات بيابند. و معذرت مي خوام که خيلي دير شروع به اين کار کردم. نخست از تولد او و خواهرش فاطيما خانم شروع ميکنم که يکشنبه 13 آذر هم مصادف است با اربعين عروج شهيد ايليا و هم سالگرد فوت خانم فاطيما پطروسيان:


ادامه در پست بعدي --->


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ بکش چون صيد و در خونم بغلطان شنبه 14 آبان 1384 - ساعت 9:14 صبح

نويسنده: ارميا معمر

 


به ذره گر نـظر لـطف بـوتـراب کند       به آسـمـان رود و کار آفـتــاب کند


***


شنبه 7 آبان 1384


سلام عليکم


شنيدن خبر بد هميشه سخته ولي سخت تر از اون دادن خبر بده.


بدتر و سخت تر از همه ي اينا بي خبريه. بي خبري از احوال يه دوست، يه عزيز، يه داداش!


همين باعث شد که من الان با اين حال خرابم بنشينم و اينا رو تايپ کنم.


آروم باش ارميا! نگران نشو! حال ايليا خوبه. بهتر از هميشه.


بعد از ظهر شنبه ي هفته ي گذشته بود. تو موسسه بوديم.


ـ ايليااااا! کلي کار داريم اونوقت تو نشستي پشت کامپيوتر و...!؟
ـ الان کار من مهمتره.
ـ بفرماييد حضرت استاد چي کار دارن؟
ـ ميخوام با داداشم حرف بزنم. کار مهمي باهاش دارم.
ـ ايليا داري حس حسادت منو تحريک ميکنيا! اگه يه وقت ديدي من داداشتو ترور کردم نگي چرا! سند شيش دنگ خونه ي دلتو زدي به نامش! بابا ما هم دل داريم!
ـ بدجنس نشو حامد! شيطونو لعنت کن پسر! برو... برو به کارت برس... چند دقيقه بيشتر طول نکشيد. پا شد که بره بيرون
ـ کجا ميري؟
ـ دارم ميرم دستور ارميا رو اجرا کنم! مانع نشو که به نفعت نيست!
ـ برو تنبل خان!
ـ تا من نيومدم نريااا. بمون باهات کار دارم.


تقريبا نيم ساعت بعد برگشت


ـ بيا بگير! اين مال شماست.
ـ چي هست؟
ـ ميبيني که! يه هديه.
ـ ميدونم ولي به چه مناسبت؟
ـ به مناسبت مزدوج شدن جنابعالي!
ـ ولي تو که...
ـ اين از طرف ارمياست. بازش کن!.... صبر کن! قبلش بايد يه قولي بهم بدي!
ـ چه قولي؟
ـ اينکه مطالبشو خوب بخوني و خوب عمل کني. باشه؟
ـ چشم! (راستي بابت هديه ي ارزشمندتون ممنونم.)
ـ خب! تو ديگه برو خونه.
ـ مگه تو نمياي؟
ـ منم يه خورده اينجارو مرتب کنم ميرم.
ـ ميمونم با هم بريم.
ـ نميخواد! نزديک اذونه. تو روزه بودي.
ـ مگه تو نبودي؟
ـ چرا ولي... د اينقدر با من کل کل نکن پسر. برو...
ـ پس خدافظ
ـ کجااااااااا!؟ خداحافظي نميکني؟
ـ من که گفتم خداحافظ!
ـ خداحافظي درست و حسابي! مث اينکه فردا دارم ميرم تهران ها!
ـ آهااا


.....


ايليا هر ساله، شب بيست و يکم ماه رمضون ميرفت جمکران؛ آخه شش سال پيش، شب بيست و يکم، تو مسجد جمکران، ايليا مسلمان شده بود.


يکشنبه شب خوابشو ديدم. خيلي نگرانش شدم. صبح بلافاصله بعد اذون زنگ زدم خونشون. مادرش گفت رفته بهشت زهرا (س).


همراهش تا بعد از اذون ظهر خاموش بود.


ـ جانم حامد جان!
ـ سلام.
ـ سلام به روي ماهت!
ـ حالت خوبه؟
ـ الحمدلله.
ـ اون که البته ولي جواب سوال من اين نيست. پرسيدم حالت خوبه؟
ـ کم نه!
ـ مگه گيرت نيارم!
ـ چي شده باز!؟
ـ چرا گوشيتو خاموش ميکني؟
ـ براي اينکه نخواستم کسي خلوتمو به هم بزنه!
ـ ايلـ...
ـ حامد امروز خودم ديديم، شنيدم و به يقين رسيدم که شهدا زنده ان و حرف ميزنن! نه فقط شهدا بلکه تموم اون کساني که ظاهرا مردن ولي تو قلب ما حي و حاضرن!
ـ نوربالا ميزني رفيق! خبريه؟
ـ ليلة القدر و شب راز و نياز است امشب*روي کن بر در محبوب که باز است امشب*عاشقا گر به سرت عشق لقاي يار است*باخبر باش که او بر سر ساز است امشب*دردهاي دل خود فاش بگو بهر حبيب*جدّ و جهدي که شب عجز و نياز است امشب*اي که عمري ز خدا خلد برين مي طلبي*مژده بادت شب اعطاي جواز است امشب.
ـ ايليا!
ـ جون دلم
ـ بعد از ظهر که ميري قم خيلي مواظب باش. شش دنگ حواست به جاده باشه....
ـ تو به رانندگي من شک داري حامد؟
ـ من به جاده و رانندگي ديگران شک دارم ايليا.
ـ خيالي نيست! هر چه پيش آيد خوش آيد.
ـ زهرمار!
ـ عصباني نشو فدات شم. چشم مواظبم.
ـ ما رو هم دعا کن.... کاري نداري؟
ـ نه.
ـ سفر به سلامت.
ـ يا علي مدد.


کاشکي بهش ميگفتم فردا که برميگردي مواظب خودت باش. کاشکي سفارش ميکردم وقتي که برميگردي شش دنگ حواست به جاده باشه. کاش اصلا بهش ميگفتم نرو . التماسش ميکردم...


آروم باش ارميا! نگران نشو! حال ايليا خوبه. بهتر از هميشه.


نماز خوندن ايليا رو نديدي. نميدوني چقققققددددددددددررر نمازاش خوشگل و عاشقونه بود. نميدونم چه بر ايليا ميگذشت، نميدونم چي بينشون رد و بدل ميشد. نميدونم وقتي تو قنوتش زل ميزد به دُرّ نجفي که تو انگشتش بود، چي ميديد که اشکش سرازير ميشد. نميدونم رفته بوديم نجف چه قول و قراري با آقا گذاشته بود نميدونم شب قدر از خدا چي خواسته بود که سه شنبه، روز شهادت مولا، ايليا هم...


(توضيح: به قول خود ايليا، ايليا کلکسيون درده! بهتر بگم ايليا کلکسيون درد بود. چند وقت پيش براي يک عمل جراحي بسيار دشوار عازم آلمان شد. - حامد جان يادته مأمور شده بودي منو از حال و روز ايليا باخبر کني؟- بعد از عمل بهوش نيومد. دو سه روزي تو کما بود. حامد جان تو خودت مي گفتي، وقتي داشت ميرفت آلمان گفته بود: «مي خوام چند روزي چشمم رو به دنيا و هرچي دنياييه ببندم!» همين هم شد. توي اون دو سه روز هممون کلافه شده بوديم. وقتي برگشت ازش پرسيدم: «حضرت آقا اون دو سه روزي که چشمشون رو به دنيا و هرچي دنياييه بسته بودن، کجا تشريف داشتن!؟» گفت: «دفعه ي پيش که رفته بوديم کربلا، قسمتمون شد شب جمعه اي رو نجف باشيم. تو صحن مرقد اميرالمؤمنين نشسته بوديم. از بلند گوها دعاي کميل پخش ميشد. صداش خيلي سوز داشت. من دعا رو سريع خوندم و رفتم نشستم جلوي ايوون طلا و زل زدم به گنبد. توي اون دو سه روزي که بيهوش بودم همش اون صحنه ها رو ميديدم و اون صداها تو گوشم بود»!)


آروم باش ارميا! نگران نشو! حال ايليا خوبه. بهتر از هميشه


اون چهار بيتي رو که تو  پست آخر وبلاگش نوشته بود ديدي؟


بسوزان هر طـــريقي مي پسندي
کــه آتش از تو و خاکــــستر از من


بکش چون صيد و در خونم بغلطان
تـــــماشا کـــردن از تــو پرپر از من


ندارم چون مطاعي ديگر اي عشق
بگيــــر انگشت و اين انگشتر از من


مـــرا کـــن زائــــر بـــاباي زيـــــنب
که خـون ســر از او چـشم تر از من


بکش چون صيد و در خونم بغلطان....! هادي ميگفت دقيقا همينجوري پر زد .... غرق در خون. تو يه تصادف....


ايليا رفته تو آسمونا. پيش خدا. شد زائر باباي زينب (س)


آروم باش ارميا! نگران نشو! حال ايليا خوبه. بهتر از هميشه. بهتر از من. بهتر از شما.


ايليا خوبه. خييييييييييييلللللللللللللللليييييييييييييييييييي خوب.


چهارشنبه تولدشه. به آقاي مهندس چي کادو ميدي!؟


چي بهش ميگي؟


حواست باشه يه وقت نگي الهي 120 ساله بشي ...... آخه اگه مامان و باباش بشنون خيلي غصه ميخورن...



***


چهارشنبه 11 آبان 1384


هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق       ثـبـت است بر جريده ي عالم دوام مـا


سلام داداشي. اون شب جمعه اي رو که هنوز تو کما بودي يادته؟ خيلي گريه مي کردم. يادته بهت گفتم چشمم به ديوان حافظ افتاد، خواستم تفألي بزنم بلکه دلم باز بشه، اما نتونستم حتي بازش کنم؟ يادته مي گفتي صبح جمعه دکتر به دختر داييت که پرستار همون بيمارستان بود گفته بود: «اگر امروز به هوش نياد مرگ مغزيشو اعلام ميکنم.»؟ يادته؟ خودت ميگفتي اونم ناراحت ميشه. ميره خونه. چشمش به حافظ ميوفته. باز مي کنه و اين دو بيت مياد:


ســــاقي به نور باده بر افروز جام ما       مطرب بگو که کـار جهان شد به کام ما
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق       ثـبـت است بر جريده ي عالم دوام مـا


يادته بعد از ظهر همون روز به هوش اومدي؟ وقتي حامد بهم خبر داد خيلي خوشحال شدم. شب رفتم سراغ حافظ و دقيقا همين دو بيت اومد؟ يادته داداش؟؟؟ مي خوام اينو بگم: اون روز ديگه خيالم راحت شد. فکر کردم ديگه خوب ميشي. فکر ميکردم ديگه از تو دور نميشم. خيال ميکردم ديگه نمي ميري. ديدي حافظ راست گفت؟ آره! تو نمردي. تو زنده اي! مطمئنم. تو از ما هم زنده تري. فقط کشته شدي.


مَنْ عـَشَّـقَ فـَعـَفَّ


ثـُمَّ ماتَ


ماتَ شـَـهيدا


ايليا جون! ... داداشي! ...


يادته يه روز گفتي خواب هردومون رو ديدي. خوابت اين بود؛ از زبون خودت ميگم:


«رفته بوديم کوهنوردي. تو راهنما بودي، پيشتاز.
حالا اينجارو داشته باش:
سر يه دو راهي گير کرديم. تو ميگفتي بايد از اينور بريم. تاکيد ميکردي که عاقلانه اينه. ولي من ميگفتم نه راه اينور بهتره. بابا من تجربه کردم. هر جمعه ميرم کوهنوردي، تو بيا اگه بلايي سرت اومد با من.
ولي اونقدر يه دنده بودي که قبول نکردي. رفتيم ..........
ميون راه «خدايا عاشقان را..... » رو ميخوندي. صدات چه سوزي داشت. ياد قرض و قوله هام افتادم! آتيش زدي به جونم!
خلاصه...... اون اتفاقي که نبايد افتاد.»
  
...


ديدي داداش؟ ديدي خوابت تعبير شد!؟ ديدي آخر خدا منو با غم عشقت آشنا کرد؟؟؟؟؟؟؟


ايليييييييييييييييييييييااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.... پاشو داداشي! پاشو ببين اين تويي که آتيش زدي به جونم. پاشو ببين چکار کردي با دل من! پاشو ببين حامد ديگه تنها شده! هادي ... بابا ... مامان ...


«خدايا هرچي ميدي شکرت، هرچي هم ميگيري شکرت!»


چند روزيه احساس ميکنم قلبم نميزنه. احساس ميکنم اصلا قلبي تو سينم نيست. احساس ميکنم قلبم رفته زير خاک. خاک شلمچه ...



نه ... بزار بگم! ... بزار بگم تا همه ي عالم بدونن. ... آخه قربونت برم. مصيبت جوون کم مصيبتي نييييييييييييييست. ديگه چرا وصيت کردي تو شلمچه دفنت کنن؟؟؟؟؟؟؟ به فکر ما نيستي به فکر پدر مادرت باش. داغ فاطيما براشون کم نبود؟؟؟؟؟؟؟ تو هم ...بالاخره به آرزوت رسيدي. رفتي پيش فاطيما.


ايليا... ايليا ي عزيز ... داداش خوبم.


با مرام! ... لوطي! ... با معرفت! ... پهلوون! ... يادته هميشه ميگفتي «وصال مدفن عشقه!»؟ به خاطر همين قرار گذاشتيم نه تلفني با هم تماس داشته باشم نه حضوري. بابات ميگفت اين جمله رو با اون خط قشنگت نوشتي، قاب کردي و زدي تو اتاقت. ميگفت: «ايليا هم کشته منو با اين شعارش!» آقاي پطروسيان خدا صبرتون بده. والله قسم به ايمان شما غبطه ميخورم. صبر بر مصيبت نشانه ي ايمانه. داشتم براي يه عزيزي داستان ايليا رو تعريف ميکردم. گفت وقتي کسي پيمانش پر بشه، خدا سريع ميبردش. ايليا هم به کمال خودش رسيد و رفت. اي کاش ميدونستم اون شب توي بهشت زهرا (س) چي ديد و چي شنيد که به يقين رسيد. اي کاش ميدونستم اون شب قدر ....


ليلة القدر و شب راز و نياز است امشب*روي کن بر در محبوب که باز است امشب
عاشقا گر به سرت عشق لقاي يار است*باخبر باش که او بر سر ساز است امشب
دردهاي دل خود فاش بگو بهر حبيب*جدّ و جهدي که شب عجز و نياز است امشب
اي که عمري ز خدا خلد برين مي طلبي*مژده بادت شب اعطاي جواز است امشب.


lya_petrosyan (23/07/1384 08:13:16 ب.ظ): هنر آنست که خود بميري پيش از آنکه بميرانندت، و مبدأ و منشأ همه هنرها آنانند که اينگونه مرده اند. سيد مرتضي آويني


ايليا جان ... ايلياي خوبم ... عزيز برادرم. نمي دونم اون انگشتر دُرّ چي شد. اميدوارم از بين نرفته باشه. اي کاش....


 


داشت يادم ميرفت. آقاي مهندس تولدتون مبارک! عيدتون هم مبارک! دعا مي کنم علي الدوام محضر آقا و مولايت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام باشي و از دست خود حضرتش روزي بگيري. يادته روزاي اول آشناييمون بهت گفتم از اسمت معلومه که انتخاب شده اي!؟ ديدي راست گفتم!؟ تو ايليايي، همنام علي و غلام علي (عليه السلام). ... و تو مصطفايي... برگزيده و انتخاب شده اي، مصطفاي ارميا.


داداش وصال مدفن عشقه! ... درست! ... اما خودت بعدش گفتي به جز عشق هاي آسماني و الهي! عمر آشناييمون خيلي کوتاه بود. به سال نکشيد. اما مي خوام تا آخر باهات دوست باشم. دعا کن تا آخر عمر به يادت باشم. بهم سر بزن. ميگن هميشه اولين ديدار به ياد ماندني ترين ديداره. پس ديدار به قيامت برادر!


حيدر مدد


* * *


دوست عزيز!


بدينوسيله، ضمن تبريک و تسليت به خانواده محترم پطروسيان و همه ي دوستان شهيد ايليا از شما دعوت مي شود تا در طرح ختم قرآن کريم ، به نيت سلامتي و تعجيل در فرج حضرت حجت عجل الله تعالي فرجه الشريف شرکت کرده و ثواب اين ختم قرآن را همه با هم هديه کنيم به روح برادر بزرگوارمان شهيد مهندس ايليا پطروسيان.


اگر مايل به شرکت در اين طرح مي باشيد، با ايميل ermiyaa@gmail.com  مکاتبه نماييد. و در قسمت عنوان
( Subject ) آن بنويسيد:
( khatme quran )
يا ( ختم قرآن ). تا در اسرع وقت جزء مربوطه  به آدرستان ارسال شود.


همچنين اگر مايل به قرائت بيش از يک جزء بوديد، يا از  نزديکانتان افراد ديگري هم مي خواهند در اين طرح شرکت کنند تعداد آنرا نيز مشخص نماييد.


با تشکر


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ سرّ يکشنبه 1 آبان 1384 - ساعت 12:41 عصر

نويسنده: ارميا معمر

   چرا حضرت ثارالله عليه السلام بي کفن است؟ ... چرا؟ ... اصلا کفن يعني چه؟ ... کفن يعني پوشش. يعني ساتر. آيا مي دانيد و آيا تا به حال فکر کرده ايد که چرا اباعبدالله الحسين کفن ندارد؟
   زيرا حسين آشکار است. نهان نيست. حسين سرّ الله ست اما فاش است. مخفي نيست. ان الحسين مصباح الهدي و سفينة النجاة. و سفينة الحسين اوسع و اسرع!
   هيچ حجابي نمي تواند حسين را بپوشاند. حسين در نهان و آشکار با همه آشناست. همه ي عالم، دوست و دشمن، مسلمان و غير مسلمان، شيعه و سني، همه و همه او را مي شناسند. حسين ثارالله است و تا خدا و دين خدا باقي است او جريان دارد. امام حسن عليه السلام کريم اهل بيت است؛ قبول! اما از حسين کريم تر نداريم! او کسي است که حتي در لحظات آخر به فکر ساربان نيز هست و انگشترش را به او مي دهد تا به دخترش که قول آن را داده برساند. حسين بن علي ارباب عشق است! و چون سرنشتر عشق بر رگ روح زدند، همه ي انسانها او را مي شناسند. مگر کساني که دلهاشان مرده باشد. پس حسين بن علي فاش است و به اين دليل بي کفن است.
   حال چه کسي حسين را مي شناسد؟ کدام چشمان نافذ و کدامين بصيرت آگاهي از سر خدا خبر دارد و حقيقت حسين بن علي را مي شناسد؟ آيا کسي به اندازه ي اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب روحي فداه حسين را مي شناسد؟


***
بسم الله الرحمن الرحيم* هـَـلْ ا َتي عـَـلـَي الإنـْـسان ِ حينٌ مِـنَ الدَّهْرِ لـَمْ يَکـُنْ شـَـيـْـئـًا مَـذ ْکورًا؟


   شب 21 ام رمضان است. گويا شب آخر است. علي بر بستر افتاده. هيچ ياري برايش باقي نمانده. مالکش را پيشتر غريبانه شهيد کردند. سلمان را هم خودش راضي کرد بدون علي به بهشت برود تا ساعاتي ديگر که پيامبر و خديجه و زهرا و حورالعين را ملاقات کند و او (سلمان) هم به علي مي پيوست. مظهر العجائب، علي اعلي، قرآن ناطق غريبانه بر بستر شهادت افتاده. همه ي فرزندانش بر بالين بابا حيدر حاضر شده اند. ديگر اميدي نيست؛ پدر فزت و رب الکعبه را خوانده. پيامبر چندين سال پيش خبر اين واقعه را داده بود.
   نفس سختي مي کشد و مي گويد:
- جز فرزندان فاطمه، همگي از اتاق بروند بيرون.
   سرش را پايين مي اندازد و راه مي افتد.
- کجا؟ ... تو بمان! ... با تو کار دارم عباس.
   حسن، حسين، زينب، ام کلثوم و...عباس. حسن و حسين هر دو حجت خدا هستند. امامند و نسبت به خلق اولا بانفسهم. ولي عباس که حجت خدا نيست. عباس مأموم است و فرمانبردار امام. عباس فرزند فاطمه کلابيه است و حسين فرزند فاطمه زهرا سلام الله عليها. حسين مردي 37 ساله است و عباس نوجواني 13 ساله. حسين امام است و عباس مأموم. حسين ارباب است و عباس نوکر.
   نفس ديگري مي کشد و اشاره مي کند که:
- بيا جلو.
   دست امام و مأموم را مي گيرد. دست نوکر و ارباب. دست حجت و غير حجت. دست مرد 37 ساله را در دست نوجوان 13 ساله مي گذارد!
- عباس جان! حسين را به تو مي سپارم!!! او را ياري کن.
   ابالفضل منقلب مي شود. مي خواهد دستش را بکشد . اما نمي تواند. سرش را به ديوار مي زند و مي گويد: من نوکرم. نوکر را به ارباب مي سپارند، نه...