بسم الله الرحمن الرحيم
گاهي وقتا هيچ چيز جز نوشتن نمي تونه آدم رو آروم کنه
پـس...
از حق رخصت
چهل روز سکوت، چهل شب خاموشي.
چهل روز فراق، چهل شب دوري.
چهل روز حسرت، چهل شب گريه.
چهل روز صبر و چهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل شب ... باز هم صبر.
«صبر ... صبر ... صبر»
گويا تازه معني اين کلمه را ميفهمم. شهيد ايليا صبر را به من آموخت. صبر بر مصيبت، صبر بر طاعت و صبر بر معصيت؛ هر سه را در عمق جانم به يادگار گذاشت.
خدايا شکرت! ... خدايا شکرت که برادرم ايليا به کمال خودش رسيد. خدايا شکرت که به او بصيرت دادي. و معرفت دينت را عطا کردي. محبت خود و ولايت اميرمؤمنان علي عليه السلام را در وجودش نهادينه کردي. خدايا شکرت که او را به ربانيت خودت و رسالت پيامبرت رهنمون ساختي و دينش را اسلام، کتابش را قرآن، قبله اش را کعبه، و ولي و امامش را مولا علي عليه السلام و سيد جوانان اهل بهشت امام حسن و امام حسين عليهما السلام و فرزندان معصوم و برگزيده از ذريّه ي اباعبدالله الحسين عليهم السلام قرار دادي. خدايا شکرت که به او اجازه دادي مادر تمام هستي، زهراي مرضيه سلام الله عليها را مادر خطاب کند و او را از منتظران واقعي امام زمانش، يوسف فاطمه عليهما السلام قرار دادي.
خدايا شکرت که به او توفيق طاعت، دوري از معصيت، پاکي نيت و شناخت حُرمَت عطا کردي. او را با هدايت و استقامت گرامي داشتي و زبانش را به صواب و حکمت چرخاندي. قلبش را با علم و معرفت پر کردي و شکمش را از حرام و شبهه ناک پاک گردانيدي. دستش را از ظلم و سرقت باز داشتي و چشمهايش را از هرزه گي و خيانت برهم نهادي.
خدايا شکرت که لوح دلش را به بلاياي سخت آزمودي و او را از هر آزمايش سربلند بيرون آوردي.
«شهيد ايليا تمام امتحاناتش را با نمره ي عالي قبول شد؛
پس بايستي به مقطع بالاتر مي رفت!»
خدايا شکرت، به خاطر غروب قشنگي که براي پايان عمر کوتاه اما عريضش ترسيم کردي. خدايا شکرت که باب شهادت را بر او نبستي. ... چقدر عاشق شهدا بود! چقــــــــــــــدر عشق بازي ميکرد با اين شهدا، با جبهه و جنگ، با خانواده هاي شهدا، با خاک جبهه و...! خدايا شکرت که منزلگاهش را وادي نور و ايمان ِ بندگان صالحت قرار دادي. يعني شلمچه! ... شلمچه و گودال قتله گاهش! ... ارض سمائي! ... ديار عاشقان! ... خاک گلگون کربلاي خميني (ره) که شباهت هاي بسياري با کربلاي حسيني (ع) دارد. همانگونه که عارف کامل، امام راحل، خميني کبير (رحمة الله عليه) فرمود: «همين تربت پاک شهيدان است که تا قيامت مزار عارفان و عاشقان و دلسوختگان، و دارالشفاي آزادگان خواهد بود.»
خدايا شکرت که نعمت هاي زيبايت را بر او ارزاني داشتي و به او آموختي که چگونه به بهترين شکل از آنها استفاده کند؛ تا هم تو از او خشنود گردي و هم او شکرگزار انعامت باشد! خدايا شکرت که او را به قضا و تقديرت راضي ساختي. الهي شکر!
خدايا تو خود شاهدي که شکر من از روي شکايت نيست. از عمق وجود و قلب پاره پاره ام که اين روزها جولانگاه پاکي و ايمان و محبت برادر شهيدم قرار گرفته تو را سپاس مي گويم و پيشاني به سجده ي شکر مي سايم. خدايا مرا دوستي شهيد ايليا لياقت نبود چه رسد به برادري!
خدايا شکرت ... خدايا شکرت ... خدايا شکرت!
الحمد لله کما هو اهله!
خدايا هرآنچه براي او خواستي براي ما هم بخواه. ... بيشتر هم بخواه!!!
و اي دوستان! ... خيلي ساده گذشت و بي ادعا رفت. اما غوغا نمود. پر پروازش طوفان به پا کرد و نفس هاي خفته و غفلت زده ي جماعتي را بيدار نمود. غريو فرياد خاموشش به گوش هرکس که رسيد «من ِ» اويش را درهم شکست و غرور و غفلتش را در هم کوبيد. تازه مسلماني که دست همه ي مدعيان دين و اسلام ِ ظاهر گرا را از پشت بست. دينداري که با عشق و شناخت و «اشـــــــک»، شش سال پيش در مسجد مقدس جمکران «مصباح الهدي» را پيدا کرد و بر «سفينة النجاة» نشست. و از مؤمني مسيحي به مؤمني مسلمان مبدل گشت. و به واسطه ي خويش خانواده اش را هم به سر منزل سعادت رساند.
و در نهايت در سالروز تولد دوباره اش و همزمان با سالروز شهادت مولايش علي عليه السلام و در راه همان زادگاه واقعي اش به آرزوي قلبي اش رسيد: شهادت! ... هـــــــنـــــــر مـــــــردان خـــــــدا!
مهندس ِ هندسه دان ِ نمونه اي که به نهايت عقل رسيد. ... يعني عشق. ... آري! به راستي که نهايت عقل عشق است. همان طور که خودش گفت:
«احساس پاک و سالم زائيده ي عقل سالمه!»
شهيد ايليا جمع اضدادي بود براي خودش! صفاي دل و پاکي و صداقتش چنان شور انگيز بود که همه را مجذوب خود مي کرد. عقل و منطق و بيان شيرينش چنان استوار بود که حرف ديگري را باقي نمي گذاشت. به قدري ساده و متواضع بود که اصلا تصورش را هم نمي کردي او يک مدير توانمند باشد. مدير جواني که يک موسسه را بنيان گذارد. موسسه اي که مي توانست در آن براي دغدغه هايش راه چاره اي بيابد. شهدا، جبهه و جنگ، جانباز، تهاجم فرهنگي، شناخت اهل بيت عليهم السلام و خيلي چيزهاي ديگري که من نمي دانم. نمي دانم چون او را نشناختم. او مرا ياد فرماندهان جوان زمان جنگ مي اندازد. به ياد باقري ها، همت ها، کريمي ها، خرازي ها، بروجردي ها، باکري ها و.... فرماندهاني که در شباب دل از « پير » و «جوان» مي ربودند. و لوح دلش مرا به ياد نوشته هاي سيد شهيدان اهل قلم آقا سيد مرتضي آويني مي انداخت.
به واقع حق گفت پير حکيم و فرزانه مان که فرمود: «آن روزها دروازه شهادت داشتيم و حالا معبري تنگ. هنوز هم براي شهيد شدن فرصت هست. بايد دل را صاف کرد.» آري! به راستي که:
در بـاغ شـهـادت بــاز بــاز است وليکن عاشق صادق نياز است!
امـّــــا ... ! همچون ايلياها کم نبوده و نيستند! بودند کساني که او ايشان را اسوه و الگوي خود قرار داد و سعي کرد مانند آنها باشد و به آنها برسد. و رسيد! بودند جان باختگان و دل دادگان کوي يار؛ علي (ع) سيرتاني که در شب هاي بي ستاره به داد آسمان رسيدند! بودند فاطمه (س) صفتاني که زمين را مبهوت نجابت خويش کردند! و هستند آناني که ذائقه پاکشان، عطشناک مَشکي است که جز با صداقت و حقيقت سيراب نمي شود! و در رأس همه ي آنان عارف اسرار نماز و ساجد اسحار نياز، حضرت روح الله، خميني کبير (عليه الرحمة) مي باشد. هم او که به گفته ي سيد و مولايمان حضرت آيت الله العظمي خامنه اي (اعلي الله مقامه): «او (امام خميني) به همه فهماند که انسان کامل شدن، علي وار زيستن و تا نزديکي مرزهاي عصمت پيش رفتن افسانه نيست!»
«ايليا حلقه ي ديگري از زنجير شهدا بود.» که بايستي مي رفت؛ مي رفت تا ما را از خواب غفلت بيدار کند. مي رفت تا به نيمه ي ديگر وجودش برسد! مي رفت تا... نمي دانم. نمييييييي دااااانم!
عشق به خانواده، به پدر، به مادر و عشق به خواهرش چنان شور انگيز و مثال زدني بود که تمام افسانه هاي عاشقي را به ماجراهاي عاشقي تبديل نمود. به واقعيت! اين خواهر و برادر چنان عاشق هم بودند که به دو قلوهاي افسانه اي معروف شده بودند! وقتي دست به دست هم مي دادند هرکاري که مي خواستند انجام مي دادند. اما ايليا آن عاشق صبوري است که پر پر زدن خواهر و معشوقه اش را در مقابل ديدگان خود ديد و صبر کرد. صبر کرد و راضي به رضاي حق شد. صبر کرد که ان الله مع الصابرين!
صبر ... صبر ... صبر.
و جاي تعجب نيست که اربعين عروج شهيد ايليا مصادف گشته با سالگرد فوت خواهرش خانم فاطيما پطروسيان! (سيزدهم آذرماه) و نيز همزمان گشته با ولادت با سعادت حضرت «فاطمه» معصومه سلام الله عليها. خواهر مُـکرمه ي «علي» بن موسي الرضا عليه السلام. خواهري که در فراق برادر هجرت کرد و در ديار غربت کشته شد. خواهر و برادري که عاشق يکديگر بودند و دوري هم را نمي توانستند تحمل کنند.
واي خداي من! واقعا چه ارتباطي مي تواند بين اين مناسبت ها وجود داشته باشد!؟ اربعين اميرالمؤمنين «علي» عليه السلام - ولادت کريمه ي اهل بيت، «فاطمه» معصومه، خواهر بزرگوار «علي» بن موسي الرضا عليهم السلام - اربعين شهيد «ايليا»، که يکي از غلامان مولا علي عليه السلام بود و سالگرد درگذشت «فاطيما» پطروسيان، خواهر مسلمان شهيد «ايليا»!؟!؟ قصد قياس ندارم؛ اما آيا واقعا ارتباطي هست!؟
عزيزي مي گفت: « با توجه به عشقي که ايليا نسبت به فاطيما و ائمه معصومين داشت مطمئنم که ميتونست مانع پرکشيدن خواهرش بشه اما اون سعادت واقعي رو براي خواهرش ترجيح داد. نميدونم شايد اون لحظه به سوم آبان ماه 84 فکر مي کرد. فکر مي کرد که اگر فاطيما زنده بماند... نميدونم. »
از برادرم مي گفتم! ... دعا و مناجات و زيارت عاشورايش چنان.... نمي دانم. نمييييييي دااااانم!
بهتر است تا بيشتر او را خراب نکرده ام دست از قلم بردارم! «شهيد ايليا امتحاناتش را با نمره ي عالي قبول شد. پس بااايستي به مقطع بالاتر مي رفت!»
«مي نويسم و حرف هايم را پس مي گيرم.» پس مي گيرم که گمان کرده ام او را شناخته ام. ديگر هيچ نمي گويم زيرا در تمام جملات بالا با بي رحمي تمام، از افعال ماضي استفاده کردم؛ در حاليکه ايليا جان زنده است و مرا با اعمالم مشاهده مي کند. نوشته هايم را مي خواند؛ نظرش را مي دهد؛ به من سر ميزند؛ با من سخن مي گويد. مطمئنم! ولي حيف! ... حيف که گوشي براي شنيدن نصيحتهايش ندارم. چشمي ندارم که نشانه هايش را ببينم. پاي چابکي ندارم که به گردش برسم و دوشادوشش بدوم. دستي ندارم که او را در آغوش بکشم. لبي ندارم که چهره ي ماهش را ببوسم. ... و ديگر دلي برايم نمانده که نثارش کنم! بر قلعه ي قلبم غلبه کرد و به قدري بزرگ بود که آنرا ويران نمود! خراب کرد و بناي دلم محکم تر شد! نـــــــه مـــــــن! که خانه ي قلب تمام دوستانش را ويران نمود. الحمد لله! ...
«الهي! بنده ي تو ام، سلطان نفسم فرما.»
***
بنا دارم تا چند وقت از ماجراهاي شهيد ايليا بنويسم. تا شايد کساني که به اين خانه ي بي برادر سر مي زنند بتوانند گوشه اي از شخصيت اين شهيد والا مقام را بشناسند. اميدوارم دوستاني که از من حقير سوال مي نمودند بتوانند جواب هايشان را در اين خاطرات بيابند. و معذرت مي خوام که خيلي دير شروع به اين کار کردم. نخست از تولد او و خواهرش فاطيما خانم شروع ميکنم که يکشنبه 13 آذر هم مصادف است با اربعين عروج شهيد ايليا و هم سالگرد فوت خانم فاطيما پطروسيان:
ادامه در پست بعدي --->