پنجشنبه 7 شهريور 1387


خانه‌ي دوست کجاست!؟

به ذره گر نظر لطف بوتراب کند /// به آسمان رود و کار آفتاب کند
 





• لوح دل (داداش ايليا)
مشکوة
دلنوا
يوسفان فاطمه
دياموند
صميمانه


نوشته‌هاي قبلي
هفتای‌اول( بهمن83 تا آذر84 !!!) [7]
هفتاي‌دوم( آذر84 تا بهمن84) [7]
هفتاي‌سوم( بهمن و اسفند84) [7]
هفتاي‌چهارم( فروردين و ارديبهشت 85) [7]
هفتاي‌پنجم( ارديبهشت و خرداد 85) [7]
هفتاي‌ششم( خرداد و تير85) [7]
هفتاي‌هفتم( تير و مرداد85) [7]
هفتاي هشتم( شهريور تا آبان85) [7]
هفتاي نهم( آبان 85 تا...!) [6]


اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

با ارسال فرم فوق مي‌توانيد از به‌روز شدن وبلاگ باخبرشويد.

+ ... چهارشنبه 13 ارديبهشت 1385 - ساعت 8:50 عصر

نويسنده: ارميا معمر

پيش‏نوشت(اين پيش‏نوشت سه روز بعد از نوشته‏ي زير ارسال گرديده است.) :
به علت برخي ابهامات بوجود آمده، عنوان يادداشت حذف گرديد؛ و همچنين دو تا از پي‏نوشت‏ها. (همان‏طور که پيش بيني مي‏کردم شد!!!)


* * *


در روزهاي گذشته بحث مبارزه با بدحجابي و دستور ورود خانم‌ها به ورزشگاه‌ها خيلي داغ بود. ياد يکي از کارهاي سيد موسي صدر افتادم. نوشتم تا شما هم بخونيد:







   در اواسط قرن بيستم ميلادي و در کشوري چون لبنان که توسط برخي دولت‌مردان مغرور مسيحي اداره مي‌شد، زن هنوز موجوديت و ارزش واقعي خود را نيافته بود. در واقع حضور انحصاري زنان در خانه و عدم شرکت ايشان حتي در مراسم مذهبي، بالاترين مقامي بود که مي‌شد براي اين قشر در نظر گرفت.
   بيروت که «سوييس خاورميانه» خوانده مي‌شد، در حقيقت عشرتکده‌ي شيخ نشين‌هاي عرب بود و بر اساس آمارهاي موجود، در اين شهر 16.000 مرکز فساد داير بود که بيش از 85 درصد فاحشه‌هاي آن را «دختران شيعه جنوب» تشکيل مي‌دادند، که به دليل فقر و فلاکت از کُلفَتي به فساد کشيده مي‌شدند.
   در لبنان مسئله حجاب و بي‌حجابي زن اصلا مطرح نبود؛ داستان برهنگي يا به تعبير عرب‌ها «خلاعت» مورد بحث بود؛ که آن هم علل گوناگوني داشت. گذشته از نزديکي لبنان به اروپا، روش مقامات مسئول، متنفذين و سرمايه داران بزرگ هم در اين امر مؤثر بوده است. اين دسته با زن تجارت مي‌کردند. «تجارت با زن» تنها به معناي معروف اين کلمه نبود؛ بلکه مجله و روزنامه يا فروش‌گاهي که با عکس‌هاي نيمه عريان زن و فروشندگان زيبا سطح فروش خود را بالا مي‌برد، با زن تجارت مي‌کردند. در لبنان براي جلب سياح سعي مي‌شد لباس‌هاي زن‌ها در خيابان‌ها، مجالس، هتل‌ها، کناره‌هاي دريا، فروش‌گاه‌ها و تفريح‌گاه‌ها و حتي ادارات دولتي طوري طراحي شود که غريزه بينندگان را به بهترين وجهي تحريک کند.... تهيه لباس‌هاي آخرين مد و افراط در تعدد و تنوع لباس خانم‌ها، بزرگترين رقم بودجه خانواده‌ها را تشکيل مي‌داد! آنچه خطر اين بي‌پروايي را مي‌افزايد، مسئله بي‌سوادي و تهي‌مغزي و دور بودن آن‌ها از تعاليم اخلاقي و ديني است. اين امر زره و وسيله دفاع زن را در برابر سيل فساد و هجوم شهوات، مي‌ستاند.
   از اين رو آن چه بيش از همه فکر او (سيد موسي صدر) را مشغول کرده بود، بالا بردن سطح فکري و تربيتي خانم‌ها بود. ولي عدم حضور ايشان در مساجد و مجالس مذهبي اين امر را مشکل مي‌کرد.
   به علاوه چون شخصيت خانم‌ها غالبا با زيبايي، تظاهر به تجمل و مد آميخته بود، ترس از دعوت به پوشيدگي و حجاب سبب شده بود که از روحاني و دعوت ديني فاصله بگيرند.
   سرانجام پس از مدتي مطالعه و بررسي فراگير، به اين نتيجه رسيد که از روش دعوت غير مستقيم استفاده کند.
   در اولين اقدام اعلام شد که زنان حق عضويت در جمعيت برّ و احسان را دارند.
   با تبليغاتي که شد در مدتي کوتاه متجاوز از 200 نفر زن عضو شدند و در سال اول، خودشان هشت نفر از هيئت مديره را انتخاب کردند. کسب جايزه فعال ترين عضو در سال 1960، به دليل «روحيه مردم دوستي و عاطفه» توسط يکي از زنان فعال در امور خيريه هم سبب دل‌گرمي و استقبال بيشتر ايشان گرديد. به سفارش سيّد، براي افزودن علاقه زنان به اهداف جمعيت، توزيع شهريه فقرا و رسيدگي به حال خانواده‌هاي فقير هم به عهده ايشان گذاشته شد.
   خانم‌هاي عضو جمعيت رفته رفته جلسات سخنراني ماهيانه، نماز جماعت روزهاي جمعه و مجالسي ويژه اعياد و وفيات بر پا نمودند و پس از يک سلسه بحث و گفتگو در لباس پوشيدن، حد متوسطي را انتخاب کردند. و کم‌کم اميد به آينده اي روشن، موجب حرکت و رشد آن‌ها شد.


*
يک وقت عده اي پيش يکي از مراجع وقت، سعايت کرده بودند که سيّد موسي صدر در جلساتي که زنان بي‌حجاب شرکت دارند، حضور پيدا مي‌کند و با آنان دست مي‌دهد! گفته بودند که امام صدر اهل کتاب را پاک و مصرف ذبيحه آنان را جايز مي‌داند و... ايشان هم در جواب گفته بودند که آقاي صدر خود مجتهد است؛ بهتر از ديگران مي‌داند که چگونه با مسايل اجتماعي برخورد کند!

*



   روحيه هم‌دلي و يک‌رنگي که در ميان اين قشر ايجاد شده بود، سبب شد خيلي زود بتوانند با جمع آوري اعانات، چند مؤسسه خيريه و مراکزي چون پرستاري و کودکستان را نيز تأسيس کنند. يکي از معروف‌ترين اين مراکز «بيت الفتاه» يا خانه دختران بود که دختران بي‌سرپرست در آن نگه‌داري مي‌شدند و با آموزش هنرهاي مختلفي چون خانه‌داري، هنرهاي دستي و حتي دفاع شخصي، استقلال از دست رفته‌ي خود را باز مي‌يافتند.


سيّد موسي صدر - نگاهي به زندگي و مبارزات امام موسي صدر / بخش: زنان گران قيمت ولي تهي مغز / نويسنده: فرشته مرادي / از سري کتاب دانشجويي







   اميدوارم ماجرايي که نقل کردم مفيد بوده باشد. ... سوال! وضع حجاب در کشور ما - يا بهتر بگويم در شهر تهران - به اندازه‌ي آن روزهاي لبنان (بيروت) و دوران قبل از انقلاب که افتضاح نيست؟ هست؟ در ثاني حکومت الان ايران هم به هيچ وجه قابل مقايسه با حکومت آن زمان لبنان و باز دوران شاه ملعون نيست. پس اولا توانايي ما در روبرو شدن با پديده‌ي بدحجابي بسيار زياد است و راه‌هاي متنوعي هم در پيش روي ماست. ثانيا، ما به مشکل لاينحلي برخورد نکرده‌ايم.
   نکته‌ي ديگري که به ذهنم مي‌رسد اين است که فکر مي‌کنم در ذهنيت اکثر دختران و زنان به اصطلاح بدحجاب (و همين طور آقايون بدحجاب‌تر) يک تصور ضد حزب اللهي شکل گرفته است. يک جور تعصب منفي پيدا کرده‌اند نسبت به همچين افرادي. متاسفانه در سال‌هاي گذشته جاذبه‌هاي ما کم بوده است! بايستي اول اين تصور غلط پاک شود. اين هم نه به زور پاک مي‌شود و نه با نوازش! بايستي ارزش‌ها زنده شود. يک خانم چادري بايستي «در ظاهر» بسيار برتر از حتي يک خانم مانتويي ولي با حجاب جلوه داشته باشد. چرا در خيلي جا‌ها آن طور که يک مانتويي را تحويل مي‌گيرند يک چادري را تحويل نمي گيرند؟ چرا با آن جواني که محاسن دارد و پيراهنش روي شلوار است (يا حتي زير شلوار!) رفتار متفاوتي دارند!؟ فکر نمي‌کنيد اولش به خودمان بر مي‌گردد که جاذبه نداريم!؟ و بعد به رفتار غلط بعضي از ظاهرالصلاح‏ها و در نهايت به کج فهمي طرف مقابل!؟
   و معضل ديگر: هر جا که يک کمي فاسد شد فوري بچه حزب اللهي‌ها خاليش کردند!
   - آي کوه نريدا! دختر و پسر تو هم مي‌لولن! دختراش فلانند! پسراش بهمان!
   - اصلا زشته بچه حزب اللهي بره ورزشگاه!!! نهههههه! فحش ميدن آب دار! فحشاي خواب آور! بلههههه!
   - چي گفتي؟ دانشکده هنر!!!؟ مي‌خواي بري فيلمساز بشي!؟ ... بچه‌ها بيايد براش فاتحه بخونيد!
   ... و قص علي هذا. تازه همه‌ي آن‌هايي هم که وارد شدند با قيافه‌ي اصلي خودشان وارد نشدند تا حساب کار دست بقيه بيايد! البته بعضا هم حق داشتند بندگان خدا.
   گذشته از اين‌ها... برگرديم به همان بخش زنان و... دختران! قبول کنيم براي اصلاح فردي بايد خواسته‌هاي او را مورد توجه قرار داد. (ولي نه هر خواسته‌اي‌!) زنان و دختران امروزي آزادي «اجتماعي» مي‌خواهند نه آزادي «وِلـِنگ و واري!» وقتي يک دختر نتوانست با فعاليت‌هاي اجتماعي خودش را در اجتماع بروز دهد، با يک چيز ديگر خودش را نشان مي‌دهد! تو خونشه ديگه! بايد بهش توجه بشه! وگرنه زن نيست! خب کافيه سطح فکري و فرهنگي اش پايين باشد، يا اطلاعات مذهبي کمي داشته باشد، يا تحت تاثير محيط، يا هر عامل ديگري اين جوري مي‌شود! با بزک کردن و سرخ‌آب سفيدآب ماليدن خودش را نشان مي‌دهد! با پاچه‌هاي کوتاه که هرچه گل و شيرني هم برايش بخري با زمين آشتي نمي کنند! آقا جان! بايد براي بالاخانه گل و شيريني خريد نه...! لا اله الا ا...! البته گاهي اوقات هم پيش مي‌آيد که کرم از خود درخت است! جاي نگراني نيست! آن هم با کار بر روي همان بالاخانه درست مي‌شود! توکل بر خدا!
   اما از شوخي گذشته، چقدر دلم مي‌سوزد وقتي در خيابان دختران بدحجابي را مي‌بينم که در کنار مادران چادريشان...!
- استغفر الله! من ديدم!؟ تکذيب مي‌کنم آقا! تکذيب مي‌کنم! ...


 


* * *


 


پي نوشت:


(1)اين رو هم بخونيد. نظر جالبي داده.


(2) مخلص همه‌ي معلّمين عزيز هستيم با خدمات پس از فروش!


 


* * *


 


حرف آخر:


مي‌گويند: «مشتاقي است مايه‌ي مهجوري.» اين صحيح است؛ اما عکس آن هم صحيح است که: «مهجوري است مايه‌ي مشتاقي!» کتاب مسئله حجاب / متفکر شهيد استاد مرتضي مطهري (يادش گرامي! نثار روحش صلوات)


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ بخون ديگه! چي بگم؟ يکشنبه 3 ارديبهشت 1385 - ساعت 1:0 صبح

نويسنده: ارميا معمر

پيش نوشت:


(...)
يه حرف هايي هست که خيلي بزرگن! ... تو دلم! ... خيلي گنده هستن! ... شايد گنده‌تر از دهنم! اونقدر بزرگ که از حلق کوچيکم رد نميشن! ته زبونم گير ميکنن و عين يه عقده، راه گلو رو ميگيرن! اون وقته که...


خيلي وقت بود از ايليا جان هيچي ننوشتم. چند تا دليل داشت. سه تاشو ميگم: 1) خيلي شلوغ شده بود! خواستم دوستاي واقعي ايليا غربال بشن! اون جوري که داشت پيش مي‌رفت خيلي زود کم ميوردم! 2) لياقت نداشتم! 3) اصلا هربار که مي‌خواستم بنويسم انگاري يه نيرويي جلومو مي‌گرفت!
تو رو خدا منو ببخشيد!


و تنها حرفي که ميتونم بگم اينه که:
سلام ايليا!
باقيش بمونه براي همون دل...


 


* * *


 


   قصد دارم هر چند وقت يک بار گزيده‌هايي از نامه‌هاي «مرحوم حامد امجد‍» رو براتون بفرستم. و چيزاي ديگه؛ اگر پيدا بشن و منم بتونم بگم! اي کاش خبري از ايليا جان مي‌رسيد!
   يادمه آخرين بار گفتم ميخوام از کربلا رفتن شهيد ايليا بگم. ولي نگفتم. دليلش بماند! بعيد هم ميدونم ديگه اونو واسه کسي تعريف کنم. اجازه بديد براي اينکه زياد بد قولي نکرده باشم يکي از دست‌نوشته‌هاي خود شهيد ايليا رو که بي‌ربط هم به کربلا رفتنش نيست براتون کپي کنم (متن قرمز رنگ):


... چند روز پيش تو موسسه يه برگه‌اي رو ميزش ديدم که مو به تنم سيخ شد. راستش نميخواستم بهت بگم که خودت بعدا اصل نوشته رو ببيني ولي...
 
169
خب... امروز هم گذشت. الحمدلله که به خوبي گذشت.
پيش تر از قول سيد مرتضي خوانده بودم که «هر که را از مرگ بهراسد از کربلا مي رانند.» اما من به اين نتيجه رسيده ام که هر که را از مرگ بهراسد از کربلا نمي رانند! هر که به کربلا برود ديگر از مرگ نمي هراسد.
اصلا به کربلا مي برندش که مرگ را در آغوش بکشد!
مي خواهم به ملاقاتش بروم اگر عمري باقي نبود! اميد که مرا بپذيرد و...
ليله القدر و شب راز و نياز است امشب
به گمانم امسال قدرش را مي دانم
نه به اندازه قدرش... نه! که به قدر گنجايش ظرف ادراکم. تقبل الله!
ببخش که بد خط شد! خسته بودم
يا علي مددي


 


* * *


 


حرف آخر:


آي مسلمونا
... ..... .....
ديدن مريض ثوابه!


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ گازي بر يک تکه نان! چهارشنبه 30 فروردين 1385 - ساعت 9:40 عصر

نويسنده: ارميا معمر

نقدي بر فيلم سينمايي «يک تکّه نان»


   خدا رحمت کند آويني را! مي‌گفت: «فيلم‌ساز بايد عارف باشد تا بتواند فيلم عرفاني بسازد.» به حق هم حرف راستي مي‌زد. اما همان ايام، بعضي از همين سينمايي‌ها و به اصطلاح هنرمندان، به ريشش خنديدند و به‏اش گفتند اصلاً مگر چند کار حرفه‏اي انجام دادي که به خودت اجازه مي‏دهي درمورد سينما حرف بزني و کلي متلک بارش کردند و...! بگذريم...!


   آقا چرا يک سرباز بي‌سواد!؟ چرا يک جواني که در طول عمرش در بيابان‌ها شتر مي‌چرانده!؟ چرا يک انسان عجيب و متفاوت با بقيه در گفتار و کردار!؟ آيا نظر کرده خدا فقط کساني هستند که در بيابان‌ها و روستاهاي دور افتاده زندگي مي‌کنند!؟ يعني ماها نمي‌توانيم نظر کرده باشيم!؟ هرچند که همه‌ي ما نظر کرده‌ي اوييم! زيرا هميشه با ماست و نگاهمان مي‌کند. ولي آيا يک جوان شهري، کسي که دور و برش پر گناه است، کسي که تا چشم بچرخاند، توي کوي و برزن نگاهش آلوده به نامحرم مي‌شود، ولي «مي‌بيند و رو برمي‌گرداند»؛ آيا همچين جواني نمي‌تواند به معنا پي‌ببرد!؟ فقط سربازي که در برخورد با نامحرم نور آفتاب چشمش را مي‌زند و او را در مقابل تير شيطان محفوظ نگه مي‌دارد، مي‌تواند عارف باشد!؟ کسي که اگر راه را اشتباه برود به زمين مي‌خورد و متوجه مي‌شود!؟ اين جوان اگر کاري هم نکند به مرور زمان کم کم به معنا پي خواهد برد! پس هنر نکرده!
   مي‌دانم! مطمئناً منظور آقاي تبريزي اين نبوده که فقط اين افراد مي‌توانند به معنا پي‌ببرند. و درست است که افرادي که نان حلال بخورند و گناه نکنند عارف مي‌شوند. اما چرا يک جوان شهري را که مصداق بيشتري برايش وجود دارد مثال نزنيم!؟ و اين باور را در او تقويت نکنيم که تو هم مي‌تواني؟ کسي‌که در آشفته بازار شهر افتاده و نان شبه‌ناک دور و ورش زياد است، ولي مي‌تواند پاک زندگي کند! و چرا به او تلقين کنيم که تو نمي‌تواني به معنا پي ببري!؟
   آقاي تبريزي خسته نباشيد! واقعاً فيلم زيبايي ساختيد.
به جد عرض مي‌کنم. اثر شما الحق و الانصاف هم بايستي سيمرغ بهترين فيلم معنا‌گرا را دريافت مي‌کرد. در مقابل يک مشت فيلم ديگر مثل چهارشنبه‌سوري و... واقعاً هم اين اثر بهترين فيلم معنا‌گرا بود! هرچه باشد بيانگر بازگشت به خويشتن بود. ولي يادمه وقتي چراغ‌هاي سينما روشن شد اولين جمله‏اي که به دوستم گفتم اين بود: «اين کمال تبريزي هم عجب ((تخيّل)) زيبايي دارد!» و زن و مردي را مي‌ديدم که هنوز مات و مبهوت روي صندلي‌ها خشکشان زده بود! واقعاً چرا!؟ باور کنيد مني که اين‌قدر به خودم فشار آوردم تا غرق در فيلم نشوم در راه بازگشت به منزل، تفکر قديمي‌ام به سرم افتاد که اي کاش مي‌شد از اين شهر بيرون زد! از خانواده دل کند و به کوه و کمر پناه برد! در يک روستاي دور افتاده! آقاي خودت باشي و زندگي‌ات را بکني! تنها باشي! تنهاي تنها! نان حلال بخوري و «عارف» شوي!!! اما شانس آوردم که سريع وجدانم مرا بشکون گرفت که «تو» (يعني من) حتي اگر هم از شهر بيرون بزني، خسر الدنيا و الآخره خواهي شد! چون به رضاي خدا راضي نبودي! باز -عارف که چه عرض کنم- آدم هم نمي‌شوي!!!
   خداييش جداي از فضاي تصنعي و مجازي فيلم و ديگر انتقادات جدّيي که به آن وارد است، اثر زيبايي بود! ارزش يک بار ديدن را دارد! خيلي قشنگ اعتقادات پاک مردمي بومي که در نقطه‌اي مرزي زندگي مي‌کنند را به تصوير کشيد. فضاسازي‌هاي مستند گونه‌اش حرف نداشت. خيلي قشنگ گونه‌هاي مختلف آدم‌ها را به نمايش گذاشت: کربلايي که هنوز بعد از عمري عبادت و جانماز آب کشيدن، اسير نفسش مي‌باشد! آدم‌هاي سودجويي که از آب گل‌آلود هم ماهي مي‌گيرند! سرگروهبان غرغرويي که براي اهداف شخصي خودش به مأموريت مي‌رود! عوام الناس!! آدم‌هاي پولدار!! جواني که مثل اسب مي‌دود ولي براي دنيا! مادرها! پسرعموهاي ريا کار! پسر بچه‌اي که با يک سلام و خداحافظي کردن و دختري که با «يک تکه نان» شفا يافتند و عزيز ِ نظرکرده‌اي که گفت: «من فقط سوره‌ي مريم را بلد شدم. نريد پشت سرم بگيد عزيز حافظ کل قرآن شده!» و... (ولي همه‏ي اين‏ها ارزش حرفه‏اي فيلم هستند. و به نظر من ارزش هنري محسوب نمي‏شوند! زيرا هنر يعني دميدن روح تعهد در انسان‏ها!)
   اما اين وسط آن پيرمردي که در سه هيبت ظاهر شد چند تا علامت سوال دارد! (رضا کيانيان ِ هميشه استاد!) قبل از اينکه در موردش سوال کنم: «سلام عليکم»!!! ... / چرا اينقدر بدترکيب بودن؟ نمي‌دونم شايد به خاطر پيريشون بوده! اما... / اين چه طرز خنديدن بود!؟ بيشتر به خنده‌هاي شيطاني شبيه بود! / و بالاخره اينکه نقششون اين وسط چي بود؟ پير؟ مراد؟ راهنما؟ دعا نويس؟ آقا؟ فرشته!!؟ تخيلات آن جوان؟ ...؟؟؟ / ولي بعضي از حرفاشون خيلي زيبا بود. اولي که گفت: «و هو معکم أينما کنتم! خيييييلي خوبه که خدا هميشه با ما باشه! ... نه!؟ ... خدا هميشه باهاته! ... چي از اين بهتر؟ » دومي که گفت: «همه‌ي موجودات عالم کار مي‌کنند. من دارم گندم مي‌برم، بعدش نون شيرمال درست مي‌کنم و.... اين درختا رو نگاه کن! اينا هم دارن کار مي‌کنن! ... اصلا کار عبادته! ... خود خدا هم کار مي‌کنه! اون که از همه کارش بيشتره! خسته هم نميشه! ... حالا اين وسط بعضيا شرمشون نمياد که بي‌کار نشستن!؟!؟!؟ ... هان!؟» و سومي هم که گفت: «يا رفيق من لا رفيق له! ... راه امام‌زاده از اين‌وره! نمي‌دونم چرا مردم از اون‌ور مي‌رن!؟ انگاري که بخوان لقمه رو اين‌جوري تو دهنشون بزارن! ... حالا مي‌خواي يه راه بهت نشون بدم!؟ ... چشماتو ببند! ... ببند ديگه! ... چي ميبيني!؟
   جوان: هيچ کسو نمي بينم!
   پيرمرد: آفرين! تو هم قشنگيا!!! ... هيچ کسو مي‌بيني! هيچ کس يعني او! پس اونو مي‌بيني! ...»
   انتظار ندارم با نوشتن اين چيزها جوابم را بگيرم! اصلا مگر اينجا چقدر بازديد کننده دارد!؟ شايد به نوعي خالي کردن خودم بود نوشتنشون! اي کاش آقاي کمال تبريزي يا يک کس ديگر جوابم را مي‌داد! کمال تبريزي سنت شکن در فيلم دفاع مقدس با اثر «ليلي با من است»؛ کمال تبريزي برزخي(!) با «گاهي به آسمان نگاه کن»؛ جنجال آفرين با «مارمولک» و کمال تبريزي شبه معناگرا با «يک تکه نان» و...! آقا کمالي که هنوز روي اين تفکر غلط که «به تعداد مخلوقات عالم راه براي رسيدن به خدا هست!» تکيه دارد و خيلي زيرکانه اين نظريه‌ي «دکتر سروش» را يک بار ديگر در فيلمش آورد! ...


   خدا رحمت کند آويني را!


 


* * *


 


پي نوشت:
(1)چند وقتي است که دوستي با يک نام مستعار که اتفاقي عنوان پست قبلي وبلاگ با نام ايشان يکي درآمد اينجا کامنت‌ مي‌گذراد. ولي هيچ نشاني از خودش به‌جا نمي‌گذارد! مي‌خواهم به‌شان بگويم راه جالبي را انتخاب کرده‌ايد! بي‌نشان و يک‌طرفه! و اينکه متشکرم!


(2)هرکسي از ظنّ خود شد يار ما ...


(3) رفقاي شهيد ايليا منتظر پست بعدي باشند!


 


حرف آخر:
توي پست قبلي حرف آخري ننوشتم. راستش نوشتم ولي پاکش کردم! ترسيدم درموردم قضاوت بدي بکنند! آخه روز عيد بود! الان هم اون حرف مناسب اين پست نيست. ان شاء الله در مطلب بعدي خدمتتان عرض خواهم کرد!


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ ظهور! شنبه 26 فروردين 1385 - ساعت 12:39 عصر

نويسنده: ارميا معمر


   دو ديده بگشا اي محمد! ... چشم باز کن اي امام رحمت! ... نظري کن اي مخلوق کامل! ... ديدگان خود به اين جهان بگشا! منوّر کن اين ظلمت‌کده را! ... بيا که طاق کسري تشنه‌ي فروريختن است! درياچه ساوه آرامش مي‌طلبد! آتشکده‌ي فارس مشتاق دين توست! بيا که لات و هبل‌ها نيز خسته شده‌اند از جهل اين مردم! ... بيا ... بيا اي محمّد! ... ديده بگشا! ... دمي کش و بازدمي ساري ساز! نفس بکش که اينجا هوا تنگ است! ... نفس! اي محمّد!
   آه که حتي شتر دايه ات نيز انتظارت را مي‌کشد! بيا و ثابت کن اين تويي که روزي حليمه و شويش را مي‌دهي! بيا که سينه‏ي‌ او حتي براي فرزندش هم شير ندارد! ... تو را به خدا بيا! بيا که همه‌ي عالم تشنه‌ي لب‌هاي توست! ... بيا ... دو ديده بگشا اي محمد!
   بيا که عام الفيل است! بيا که ابرهه دندان تيز کرده براي کعبه! بيا که لشکر فيل آمده! اي محمد! طاعوني ديگر بينداز به جان ابرهه و يارانش. ببين! ... نگاه کن! ... مگر اين‌ها که بر زمين افتاده اند، امّت تو نيستند؟ اصلاً اين درخت تنومند که سرافراز ايستاده، مگر خون هزاران شهيد از فرزندان پاک تو به پايش نريخته؟ تصوّر کرده‌اند مي‌توانند ريشه‌اش را بزنند!!! اي محمّد! ما پاي اين شجره طيّبه ايستاده‌ايم.
   بيا که منسوخ شد مروّت و معدوم شد وفا! ما هم مي‌سوزيم وقتي بارگاه فرزندان برگزيده‌ات را خراب شده و بي سقف مي‌بينيم! اي محمد! اگر تو مي‌تواني اهانت‌هاي عده اي ضعيف و بوزينه صفت که به ساحت مقدّست روا مي‌دارند تحمل کني، ما نمي‌توانيم! آخر مثل تو حليم و بردبار نيستيم! چه کنيم!؟ ... بيا! ... قسمت مي‌دهم بيا! ... بيا و خون تازه‌اي در رگ‌هايمان جاري کن! ... تو را به خدا ... نگه داشتن دينت چون نگه‌داري آتش بر دست شده! ... اي آخرين فرستاده، بيا! ... دو ديده بگشا ... اي محمد!
   جانم به فدايت! در فراقت نپخته مي‌سوزيم! جوان ناشده پير مي‌گرديم! مدار زندگي‌هامان به عکس مي‌چرخد! ماشين‌ها آدم شده‏اند و انسان‌ها ماشين! نظم دنيا به هم ريخته! غنچه‌ها نشکفته پرپر مي‌شوند! خارها لب ديوار نشسته‌اند! نهنگ‌ها دسته جمعي خود را مي‌کشند! روبکان قرآن سر نيزه مي‌کنند! به فرياد زمين برس اي پيامبر اُمّي! زنان مرد شده‌اند و مردان زن! بشر گمراه گرديده! دزدي رسم شده! شکم، پرستشگاه؛ شهوت، نياز هرجا و خشونت هنر زيبا!
   آه اي محمّد! دلمان گرفته ... مثل اين آسمان! ... چشممان روشني ندارد ... مثل اين شب بي‏مهتاب! ... تنمان لرزان است ... مثل اين زمين! گاه بغضمان مي‌ترکد، مثل اين کوه! بي‌تاب مي‌شويم مثل اين باد! از کوره درمي‌رويم مثل اين دريا! ... اي محمد! ... به خدا دلمان تنگ است!
   دو ديده بگشا! ... چشم باز کن! ... نظري کن يتيمانت را! ... رحمي بنما بر ابناء آدم! هابيل‌ها را کشتند! خوبانمان يک به يک از بينمان رفتند! ما مانديم و خورشيد پشت ابر! ما مانديم و يک دنيا حسرت و آرزو؛ بيم و اميد؛ خوف و رجا! ... اي محمد! به خدا که اگر نبودي من هم نبودم! هيچ مخلوقي نبود! پس حالا که هستم به خاطر توست! به اذن تو نفس مي‌کشم. از صدقه سري تو روزي مي‌گيرم. حياتم به برکت وجودت مي‌باشد. ... اي محمد! ... به خودت قسم که زندگي اين دنيا حيات نيست! لهو و لعب است! همه‌اش بازيست! نمي‌خواهم بازيچه باشم! نمي‌خواهم تن به اين عادت دهم! نمي‌خواهم در اين دنيا مردگي کنم! کمکم کن! خسته‏ام! ... خسته‌ي خسته! دلم آسمان مي‌خواهد! سينه‌ام گنجايش کهکشان‌ها را جستجو مي‌کند! چشمانم طاق ابروانت را مي‌طلبند! گوشهايم به سمت زبانت مي‌چرخند! لبانم در عطش يک جرعه از جام تو مي‌سوزند! سرم قدوم پاکت را مي‌خواهد! دستانم به گدايي کرمت بلندند! پاهايم منزلت را جستجو مي‌کنند! ... اي محمد! ... کجايي پدر جان!؟ بيا باباي خوبم! بيا و دستي بر سر يتيمانت بکش! به خدا که جز محبّت تو در دلم نيست! اگر هست آن محبّت حقيقي نيست. گرد و غباري است که با گوشه‌ چشم تو پاک مي‌شود. اشکم را در مي‌آوري! بيا که تشنه‌ام! بيا که دارم مي‌سوزم! بيا که غرق مي‌شوم! بيا که اگر نيايي معصوميتم را از دست مي‌دهم! ... بيا که مي‌خواهم اينجا، از ستيغ کوه ‌چون خورشيد، سرود فتح را خوانم! ... بيا اي محمد! ...



* * *


   پس چرا نمي‌آيي!؟ منتظر چه هستي!؟ پدر نداري!؟ مگر نه اينکه «تو را يتيم يافت، پس پناه داد؟»(1) جز اين است که تو را يگانه و دردانه ديد؟ مگر نگفته‌اند که يتيم يعني بي‌مانند، دردانه؟(2) پس تو را بي‏پدر وارد اين جهان مي‌کند! مي‌خواهد بگويد: «اي محمّد! اي فرزند عبدالله! (هم او که عبدالمطلب عوضش 100 شتر برايم قرباني کرد! هم او که از شدت زيبايي دختران باکره مکّه عاشقش بودند!) اي فرزند عبدالله! «تو» بايد پدر اين امّت باشي! ... تو و علي! عليِ اعلي! من آن‌ها را به سوي تو مي‌کشم! تو نيز آن‌ها را به سمت من دعوت کن!» ... آري! به راستي‌که تو پيامبر رنج و شکيبايي هستي! و چه زود با مادر نيز وداع مي‌کني! اين‌بار تو مي‌خواهي به خدا بگويي: «مادرم آن آخرين دخترم مي‌باشد که خلقت من هم به خاطر اوست! امّ ابيها!»
   آه اي محمّد سخنم مشوش است! دلم بي‌تاب! دوست دارم فقط با تو سخن بگويم! فقط تو را بخوانم! تنها نام تو را بنويسم: اي محمّد! اي احمد! اي مصطفي! اي مقام محمود! اي سراج منير! اي امام رحمت! اي خاتم النبيّين! اي سيّد المرسلين! اي رسول الله! اي حبيب الله! اي خليل الله! اي نجيب الله! اي نبيّ الله! اي صفيّ الله! اي رحمت الله! اي خيرة الله! اي نور الله! اي محمّد! اي محمّد! اي محمّد!


بيا! ... تو را به خدا بيا! ... دو ديده بگشا اي رسول خاتم!
ظهور کن اي پيامبر اعظم!


ظهور! اي « م ح م د » !


 


سـتـاره‌اي بـدرخـشـيـد و مـاه مجلس شد
دل رميـــده‌ي ما را انيـــس و مــونــس شد


نگـار من که به مکتب نـرفت و خط ننوشت
به غـمـــزه مسئله آمـوز صــــد مدرس شد


بـه بـوي او دل بيـمـار عـاشـقـان چـو صـبـا
فــداي عارض نسرين و چشـم نرگس شد


طـرب‌سـراي مـحـبّـت کنون شـود مـعـمـور
که طـاق ابـروي يــار مـنـش مهنـدس شد


کرشـمه‌ي تـو شـرابي به عـاشقان پيمود
که علم بي‌خبر افتاد و عقل بي‌حس شد


ز راه مــي‌کـده يــــاران عـنــان بـگـردانـيــد
چرا که حافظ از اين راه رفت و مفلس شد


 


  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
   (1) سوره ضحي / آيه 6
   (2) «يتيم يعني بي‌مانند؛ يعني دردانه. تو را يگانه و دردانه يافت و مردم را به سوي تو کشاند.» امام صادق عليه السلام


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ اخراج يهودي‏ها از مدينه سه‏شنبه 15 فروردين 1385 - ساعت 4:58 عصر

نويسنده: ارميا معمر

نوشته‌ي زير را با تأمل بخوانيد و با حوادث تلخي که در سال گذشته روي داد مقايسه کنيد و از خدا بخواهيد تاريخ، مشابه ولي بهتر از اين تکرار شود! به اميد نابودي هرچه زودتر صهيونيستهاي جنايتکار.



* * *


   کلام در عربستان داراي اهميت و اثر بود و کلامِ منظوم (شعر) بيشتر اثر داشت و در مبارزات سياسي، اثر «هجا» که نوعي از شعر است به قدري بزرگ شمرده مي‌شد که اعراب عقيده داشتند زخم هجا مثل زخم شمشير و نيزه کشنده است.
   يکي از شعراي مدينه که عليه محمّد(صل الله عليه و آله) و مسلمين هجا مي‌سرود «کعب بن الاشرف» بود. او به مکّه رفت و چند ماه آنجا ماند و سکنه‌ي مکّه را عليه پيامبر(صل الله عليه و آله) و مسلمين تحريک کرد و بعد به مدينه مراجعت نمود.
   کعب بن الاشرف بعد از مراجعت به مدينه اشعاري را که در هجاي محمّد(صل الله عليه و آله) و اسلام مي‌سرود در ميدان‌هاي عمومي و در هر نقطه که مردم اجتماع مي‌کردند با آهنگ‌هاي مخصوص مي‌خواند يا خوانندگان را واميداشت که آن اشعار را بخوانند.
   از ديگر شعراي معروف مدينه که عليه پيامبر(صل الله عليه و آله) و مسلمين هجا مي‌سرود، زني بود به نام «اسما - بنت مروان» که از زن‌هاي زيباي مدينه به شمار مي‌آمد و هم قريحه داشت. شعرهاي هجو او عليه محمّد(صل الله عليه و آله)، مسلمان‌ها، قرآن، جبرئيل و خداوند، مسلمين مدينه را بسيار متأثر مي‌کرد. حتي پيغمبر اسلام(صل الله عليه و آله) هم از شعرهاي زننده‌ي آن زن متألم مي‌شدند. ولي محمّد(صل الله عليه و آله) مردي است حليم؛ و هرگز بردباري را از دست نمي‌دهد.


...


   در قرآن به دفعات راجع به صبر و بردباري صحبت شده و هر دفعه خداوند به مردم توصيه کرده است که حليم باشند و بردباري را از دست ندهند و پيغمبر اسلام(صل الله عليه و آله) نيز از بردباري بسياري برخوردار هستند.
   مسلمين نمي‌توانستند مانند محمّد(صل الله عليه و آله) صبر نمايند و هجاي شُعرا، آن‌ها را سخت مي‌آزرد. زيرا مي‌شنيدند که شُعراي مزبور، به پيغمبرشان و خداوند بدگويي مي‌کنند. آن‌ها بدگويي نسبت به خود را مي‌توانستند تحمل نمايند؛ اما هجا سرودن عليه مقدساتشان از طرف آن شعرا برايشان غير قابل تحمل بود.
   يک شب مردي مسلمان و نابينا به خانه‌ي اسما -بنت مروان- رفت و خنجر خود را تا دسته در سينه‌ي آن زن فرو کرد و اسما به قتل رسيد.
   روز بعد وقتي معلوم شد که اسما، شاعره‌ي هجوسرا، بدست يک مرد نابينا به قتل رسيده، سبب حيرت مردم گرديد. چون نمي‌توانستند بفهمند که آن مرد نابينا چگونه وارد خانه‌ي اسما شد و او را در آن خانه يافت و به قتل رسانيد.
   تا اينکه معلوم شد آن مرد از خويشاوندان نزديک اسما است و سال‌ها با او به سر مي‌برده و همه جاي خانه اش را مي‌شناخته و از عاداتش اطلاع داشته و مي‌دانسته که آن زن در کجا مي‌خوابد.
خبر قتل اسما به دست يک مسلمان نابينا در مدينه شايع شد و همه از آن مطلع گرديدند و محمّد(صل الله عليه و آله) هم در مسجد از اين خبر مستحضر شد.
   قاتل نابينا به مسجد آمد و پيامبر(صل الله عليه و آله) از او پرسيدند: «آيا تو اسما را به قتل رساندي؟»
   مرد نابينا گفت: «آري يا رسول الله! و من ديشب او را کشتم. ولي کوچکترين پشيماني ندارم! و مي‌دانم که اين موضوع به قدري بدون اهميت است که حتي دو بُز هم براي اين مسئله شاخ به شاخ نمي‌شوند!»
   ولي پيغمبر اسلام(صل الله عليه و آله) از اين واقعه به شدت متأثر شدند. براي اينکه از جنايت نفرت دارند. اما ايشان نمي‌توانستند براي مجازات قاتل اسما اقدامي بکنند. چون طبق قانون مدينه، هرقبيله در داخل خود استقلال داشت و وقتي قاتل و مقتول از يک قبيله بودند، قبليه‌ي ديگر نمي‌توانست براي مجازات قاتل اقدام نمايد و مجازات آدم‌کُش، موکول مي‌شد به تصميم اعضاي خانواده؛ چون تمام افراد يک قبيله عضو يک خانواده‌ي بزرگ به شمار مي‌آمدند. منتها بعضي نسبت به هم خويشاوند نزديک بودند و برخي خويشاوند دور.
   بعد از اسما، شاعر ديگر يعني کعب بن الاشرف به دست يکي از مسلمين به قتل رسيد؛ و اين مرتبه نيز قاتل و مقتول از يک قبيله بودند و محمّد(صل الله عليه و آله) نتوانست براي مجازات قاتل اقدام کند.
   يک شاعر ديگر هم در مدينه بود موسوم به «ابوعفک». که او نيز خداوند و محمّد(صل الله عليه و آله) را هجو مي‌کرد. او نيز به دست يکي از مسلمين که هم قبليه‌ي ابوعفک بود به قتل رسيد و بدين ترتيب سه شاعر هجائي يکي بعد از ديگري به دست مسلمين کشته شدند؛ بي آنکه پيامبر(صل الله عليه و آله) بتواند اقدامي جهت مجازات قاتلين آن‌ها بکند.
   بعد از قتل آن سه شاعر، اين‏بار نوبت يهودي‌ها بود که عليه محمّد(صل الله عليه و آله) و مسلمين هجو سرايي کنند و مسلمين را آزار دهند.
   پيامبر اسلام(صل الله عليه و آله) از يهودي‌ها دعوت کرد که دست از آزار مسلمين بردارند و به آن‌ها گفت شما طبق قانون اساسي مدينه عهد کرده ايد که با مسلمان‌ها دوستانه زندگي کنيد و با کساني که خصم مسلمين هستند متّحد نشويد. حتي يک روز براي فراهم کردن وسيله‌ي بهبود مناسبات مسلمين و يهودي‌ها به منزل رئيس طايفه‌ي زرگران رفت. (يهودي‌ها در مدينه سه طايفه‌ي بزرگ بودند و هر کدام حرفه اي داشتند که عبارت بودند از: کشاورزان، زرگران و دباغان.)
   رئيس طايفه‌ي زرگران چون اطلاع داشت که تا چند هفته‌ي ديگر يک قشون بزرگ متشکل از چند هزار سرباز براي سرکوبي مسلمين از مکّه به مدينه خواهد آمد، محمّد(صل الله عليه و آله) را با برودت پذيرفت. او از کساني بود که پنهاني با طايفه‌ي قريش در مکّه پيمان بست که بعد از ورود قشون مکّه به مدينه، به آن‌ها کمک کند که و مسلمين را نابود نمايد؛ و احتياج به تفصيل نيست که با اين عمل قانون اساسي مدينه را نقض کرد.
   محمّد(صل الله عليه و آله) بعد از اينکه وارد خانه‌ي رئيس طايفه‌ي زرگران يهودي شد و نشست، اول راجع به قانون اساسي مدينه صحبت کرد و فرمود: «رعايت احترام قانون اساسي مدينه بر همه اعم از مسلمين و يهودي‌ها واجب است و هيچ يک از آن‌ها نبايد کاري کنند که مغاير با قانون اساسي مدينه باشد.» بعد صحبت را به مناسبت يهودي‌ها و مسلمين در مدينه کشاند و اظهار کرد: «با اينکه از طرف مسلمان‌ها کوچکترين اقدامي مغاير با روح قانون اساسي مدينه نشده و در صدد آزار يهوديان برنيامده‌اند، يهوديان با سرودن اشعار هجو و هزل باعث آزار مسلمين مي‌شوند و چون مسلمان‌ها شکيبائي مي‌نمايند، بر تهور يهوديان افزوده شده و فکر مي‌کنند که مسلمين از يهودي‌ها مي‌ترسند. درصورتي‌که اينطور نيست و مسلمين به طوري‌که در جنگ اخير (بدر) ثابت کردند از کسي باک ندارند. ولي نمي‌خواهند با اقدام متقابل، مناسبات بين مسلمين و يهوديان را تيره‏تر نمايند و بهتر است که يهودي‌ها هم دست از آزار مسلمين بردارند و اصول قانون اساسي مدينه را محترم بشمارند.»
   رئيس طايفه زرگران يهودي براي اينکه پيغمبر اسلام(صل الله عليه و آله) را مورد کم اعتنائي قرار دهد، نامش را که محمّد(صل الله عليه و آله) بود ذکر نکرد. بلکه کنيه اش را ذکر نمود و گفت: «اي ابوالقاسم! جنگ بدر تو و پيروانت را مغرور کرده و تصور مي‌نمايي چون در آن جنگ بر عده اي از سکنه‌ي مکّه که از حيث کثرت افراد برتر از قشون تو بودند غلبه کردي، مي‌تواني در همه جا فاتح شوي؟ غافل از اينکه در جنگ بدر کساني که تو با آن‌ها مي‌جنگيدي افرادي بودند از نژاد تو. و تو هنوز با يهودي‌ها نجنگيده اي تا بداني مردان سلحشور چگونه هستند. ما مرداني هستيم دلير و داراي استقامت، و در فنون جنگي تخصص داريم و هرکس با ما پيکار کند شکست خواهد خورد!!!»
   پيامبر(صل الله عليه و آله) فرمودند: «ما نمي‌خواهيم با شما بجنگيم؛ بلکه ميل داريم با شما دوست باشيم. ولي من حس مي‌کنم که چون شايع است از مکّه يک قشون بزرگ به سوي مدينه مي‌خواهد بيايد، شما ميل نداريد که با ما دوست باشيد. ولي مي‌توانيد بعد از آمدن آن قشون بي‏طرف بمانيد.»
   يهودي‌ها طوري از آمدن قشون مکّه دل‏گرم بودند که رئيس طايفه‌ي زرگران حتي حاضر نشد به طور صريح قول بي‌طرفي بدهد و گفت: «اين موضوع موکول است به رفتار مسلمين و اگر رفتار مسلمان‌ها تا آن موقع رضايت بخش بود بعد از اينکه قشون مکّه آمد ما بي‌طرف خواهيم ماند.»
   مسلمين براي اينکه به دست يهودي‌ها بهانه ندهند و آن‌ها را نسبت به خويش بدبين‌تر ننمايند، در قبال نيش زبان شعرا و سخنوران يهودي سکوت مي‌کردند و جواب نمي‌دادند. چون مي‌دانستند اگر يهودي‌ها با مسلمين خصومت داشته باشند، بعد از اينکه قشون مکّه به مدينه رسيد بين دو شمشير قرار خواهند گرفت و قشون مکّه از خارج و يهودي‌ها از داخل به مسلمين حمله‏ور خواهند شد.
   در حالي‌که مسلمين با يهودي‌ها مدارا مي‌کردند، روزي يک دختر جوان مسلمان از محله‌ي زرگران يهودي مي‌گذشت و عده اي از جوانان يهودي اطرافش را گرفتند و حرف‌هاي جلف بر زبان آوردند و به اين اکتفا نکردند و خواستند که جامه‌ي دختر جوان را از تنش بيرون بياورند.
   وقتي پسران جوان يهودي دختر مسلمان را احاطه کردند، يک زرگر يهودي از دکانش خارج شد و دامان-پيراهن آن دختر را به ميخي متصل کرد. وقتي دختر جوان خواست بگريزد چون دامانش متصل به ميخ بود جامه‌اش دريد و از بدنش جدا شد و دختر عريان ماند.
   يک مرد مسلمان که از آنجا مي‌گذشت به زرگر يهودي نزديک گرديد و مشت را بلند کرد و بر سرش کوبيد. جوانان يهودي به حمايت از آن زرگر به مرد مسلمان حمله ور شدند و او را به قتل رساندند.
   مسلمين از طايفه‌ي زرگران يهودي ديه خواستند و آن‌ها حاضر به پرداخت ديه نشدند.
   وقتي طايفه‌اي مبادرت به قتل کرد و خون‌بها را نپرداخت، طبق مقررات زندگي اعراب، بدوي بايد براي جنگ آماده باشد.
   مسلمين تصميم گرفتند که با طايفه‌ي زرگران يهودي بجنگند. ولي زرگران که شمار مردانشان به هفتصد نفر مي‌رسيد، در خانه‌هايشان که شباهت به قلعه داشت سنگر گرفتند. آن‌ها از جنگ با مسلمين بيم نداشتند. چون تصور مي‌نمودند که تا چند روز ديگر قشون بزرگ مدينه به فرماندهي ابوسفيان(عليه العنة) خواهد رسيد و فقط از اين تأسف داشتند که چرا جنگ چند روز زودتر شروع شد!
   مسلمين محله‌ي سکونت زرگران يهودي را محاصره کردند و مدت دو هفته، زرگران محصور بودند.
   در آن دو هفته نه از مسلمين کسي مجروح و مقتول شد و نه از يهوديان. و پس از دو هفته يهودي‌ها فهميدند که قشون مکّه حتي از آن شهر خارج نشده، تا چه رسد به اينکه به مدينه نزديک شده باشند!
   چون زرگران يهودي در مضيقه قرار گرفتند تسليم شدند؛ ولي محمّد(صل الله عليه و آله) با آن‌ها با ملايمت رفتار کرد و غير از سلاح هيچ چيز از آن‌ها نگرفت و به آن‌ها فرمود: «مختاريد مسلمان شويد يا از مدينه برويد.»
   پيامبر(صل الله عليه و آله) به آن‌ها فرمودند: «هنگام رفتن از مدينه مي‌توانيد هرچه داريد با خود ببريد، غير از زمين را. زيرا زمين مال شما نيست بلکه مال خداست.»
   زرگران يهودي تمام اموال خود - حتي درها و پنجره‌هاي منازل - را از مدينه خارج کردند و پس از اينکه شهر را ترک کردند دو دسته شدند. يک دسته از آن‌ها راه جنوب يعني مکّه را پيش گرفتند تا در مکّه به قشون قريش ملحق شوند و برگردند و مسلمين را نابود نمايند. دسته‌ي ديگر هم رفتند که خود را به يکي از بلاد يهودي نشين جزيرة العرب برسانند.
   گرچه با خروج زرگران يهودي از مدينه، از دشمنان اسلام در آن شهر کاسته شد ولي هنوز در مدينه يهودي وجود داشت. وليکن طايفه‌ي قريش از خروج زرگران يهودي از مکّه ضرر کرد. براي اينکه هفتصد مرد جنگي را که هنگام حمله‌ي قريش به مدينه به کمک آن طايفه برمي‌خاست از دست داد.


 


منبع: «محمّد(صل الله عليه و آله) پيغمبري که از نو بايد شناخت» / کونستان ويرژيل گيورگيو (دانشمند و محقق رومانيايي) / ص262


 


* * *


 


حرف آخر:


« به‏راستي زيباتر از محمّد واژه‏اي هست!؟ »


 


حيدر مدد      



 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ پيامبر اعظم صل الله عليه و آله شنبه 5 فروردين 1385 - ساعت 9:12 عصر

نويسنده: ارميا معمر


«دعاي آن حضرت در درود بر رسول خدا صل الله عليه و آله»


   وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي مَنَّ عَليْنَا بِمُحَمَّدٍ نَبِيِّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ دُونَ الْأُمَمِ الْمَاضِيَةِ وَ الْقُرُونِ السَّالِفَةِ، بِقُدْرَتِهِ الَّتِي لَا تَعْجِزُ عَنْ شَيْ‏ءٍ وَ إِنْ عَظُمَ، وَ لَا يَفُوتُهَا شَيْ‏ءٌ وَ إِنْ لَطُفَ.


   فَخَتَمَ بِنَا عَلَى جَمِيعِ مَنْ ذَرَأَ، وَ جَعَلَنَا شُهَدَاءَ عَلَى مَنْ جَحَدَ، وَ کَثَّرَنَا بِمَنِّهِ عَلَى مَنْ قَلَّ.


   اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ أَمِينِکَ عَلَى وَحْيِکَ، وَ نَجِيبِکَ مِنْ خَلْقِکَ، وَ صَفِيِّکَ مِنْ عِبَادِکَ، إِمَامِ الرَّحْمَةِ، وَ قَائِدِ الْخَيْرِ، وَ مِفْتَاحِ الْبَرَکَةِ.


   کَمَا نَصَبَ لِأَمْرِکَ نَفْسَهُ ؛


   وَ عَرَّضَ فِيکَ لِلْمَکْرُوهِ بَدَنَهُ ؛


   وَ کَاشَفَ فِي الدُّعَاءِ إِلَيْکَ حَامَّتَهُ ؛


   وَ حَارَبَ فِي رِضَاکَ أُسْرَتَهُ ؛


   وَ قَطَعَ فِي إِحْيَاءِ دِينِکَ رَحِمَهُ ؛


   وَ أَقْصَى الْأَدْنَيْنَ عَلَى جُحُودِهِمْ ؛


   وَ قَرَّبَ الْأَقْصَيْنَ عَلَى اسْتِجَابَتِهِمْ لَکَ ؛


   وَ وَالَى فِيکَ الْأَبْعَدِينَ ؛


   وَ عَادَى فِيکَ الْأَقْرَبِينَ ؛


   و أَدْأَبَ نَفْسَهُ فِي تَبْلِيغِ رِسَالَتِکَ ؛


   وَ أَتْعَبَهَا بِالدُّعَاءِ إِلَى مِلَّتِکَ ؛


   وَ شَغَلَهَا بِالنُّصْحِ لِأَهْلِ دَعْوَتِکَ ؛


   وَ هَاجَرَ إِلَى بِلَادِ الْغُربَةِ، وَ مَحَلِّ النَّأْيِ عَنْ مَوْطِنِ رَحْلِهِ، وَ مَوْضِعِ رِجْلِهِ، وَ مَسْقَطِ رَأْسِهِ، وَ مَأْنَسِ نَفْسِهِ، إِرَادَةً مِنْهُ لِإِعْزَازِ دِينِکَ، وَ اسْتِنْصَاراً عَلَى أَهْلِ الْکُفْرِ بِکَ.


   حَتَّى اسْتَتَبَّ لَهُ مَا حَاوَلَ فِي أَعْدَائِکَ ؛


   وَ اسْتَتَمَّ لَهُ مَا دَبَّرَ فِي أَوْلِيَائِکَ.


   فَنَهَدَ إِلَيْهِمْ مُسْتَفْتِحاً بِعَوْنِکَ، وَ مُتَقَوِّياً عَلَى ضَعْفِهِ بِنَصْرِکَ،


   فَغَزَاهُمْ فِي عُقْرِ دِيَارِهِمْ.


   وَ هَجَمَ عَلَيْهِمْ فِي بُحْبُوحَةِ قَرَارِهِمْ حَتَّى ظَهَرَ أَمْرُکَ، وَ عَلَتْ کَلِمَتُکَ، وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ.


   اللَّهُمَّ فَارْفَعْهُ بِمَا کَدَحَ فِيکَ إِلَى الدَّرَجَةِ الْعُلْيَا مِنْ جَنَّتِکَ ؛


   حَتَّى لَا يُسَاوَى فِي مَنْزِلَةٍ، وَ لَا يُکَافَأَ فِي مَرْتَبَةٍ، وَ لَا يُوَازِيَهُ لَدَيْکَ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ، وَ لَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ.


   وَ عَرِّفْهُ فِي أَهْلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ أُمَّتِهِ الْمُؤْمِنِينَ مِنْ حُسْنِ الشَّفَاعَةِ أَجَلَّ مَا وَعَدْتَهُ.


يَا نَافِذَ الْعِدَةِ، يَا وَافِيَ الْقَوْلِ، يَا مُبَدِّلَ السَّيِّئَاتِ بِأَضْعَافِهَا مِنَ الْحَسَنَاتِ، إِنَّکَ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ.


 


   سپاس مخصوص خداوندي است که با «محمّد» پيامبرش - که درود خدا بر او و خاندانش باد. - بر ما منت نهاد. منتي که امّت هاي گذشته و مردم پيش از ما از آن بي بهره بودند؛ به قدرت و توانايي خود که از انجام هر چيز هرچند بزرگ ناتوان نيست؛ و چيزي از آن دور نمي ماند هرچند کوچک باشد.
   و ما را خاتم همه امّت ها قرار داد؛ و ما را بر منکرانش گواه گردانيد؛ و به نعمتش ما را بر کساني که اندک بودند فزوني بخشيد.
   خدايا بر «محمّد» که امين بر وحيت، و برگزيده ات در ميان آفريدگان، و دوست تو از بندگانت، و پيشواي رحمت و مهرباني، و پيشواي خير و نيکي، و کليد برکت است درود فرست.
   همچنان که او خود را براي انجام فرمانت آماده نمود؛
   و در راه تو بدن خويش را در معرض آزارها قرار داد؛
   و در راه دعوت به سوي تو، با خويشاوندانش درافتاد؛
   و براي خشنودي تو با قبيله اش کارزار نمود؛
   و در راه زنده کردن دينت از خويشاوندانش دوري گزيد؛
   و نزديکانش را بر اثر انکارشان از خود دور گردانيد؛
   و بيگانگان را به دليل پذيرفتن دين به خود نزديک نمود؛
   و در راهت با بيگانگان دوستي نموده؛
   و با نزديکان دشمني کرد؛
   و در راه رساندن پيام تو تن خود را فرسود؛
   و با دعوت به دينت خود را به رنج افکند؛
   و به نصيحت و پند کساني که آنان را دعوت کرده اي پرداخت؛
  
و به ديار غربت کوچ کرد؛ و به جايگاهي که از شهر و زادگاهش، و از محل انس و الفت گرفتنش دور بود هجرت کرد؛ و هدف او از اين هجرت عزيز داشتن دينت، و ياري خواستن عليه اهل کفر بود.
   سرانجام آنچه درباره ي دشمنانت بود تحقق يافت؛
   و آنچه درباره ي دوستانت مي انديشيد انجام پذيرفت.
   پس در حالي که به ياري‌ات اميد داشت، و با وجود ضعف به ياري تو نيرو مي يافت،
   به جنگ کفار قيام نمود و با آنان در خانه هايشان جنگيد.
   و در شهرهايشان ناگهان بر آنان تاخت تا آن که امر و فرمانت آشکار شد؛ و کلمه‌ات بلند گرديد؛ هرچند مشرکان کراهت داشتند.
   خدايا به رنجي که آن حضرت در راه تو کشيد او را در بالاترين درجه و مقام بهشت خود قرار ده؛
   تا هيچ کس در مقام و منزلت با او مساوي نبوده؛ و در هيچ مرتبه اي همانند وي نباشد؛ و هيچ فرشته ي مقرّب و پيامبر فرستاده شده با او برابري نکند.
   و او را از شفاعت نيکو درباره ي خويشان پاکيزه اش و امّت با ايمانش بيش از آنچه که به آن حضرت وعده داده اي عطا فرما.
اي خدايي که به تمام وعده ها عمل کني؛ و به گفته هايت وفا کني؛ و اي آن که بدي ها را به چندين برابر آن از خوبي ها مبدل مي سازي؛ به درستي که تو صاحب احسان و نيکي بزرگ مي باشي.


صحيفه سجاديه / دعاي دوم


* * *


 


پي نوشت:
(1) سه شنبه (هشتم فروردين) ساعت 16:15 حتما ً حتما ً فيلم سينمايي شبکه اول سيما رو ببينيد. «خداحافظ رفيق» / کار آقاي بهزاد بهزادپور. قشنگه!


(2) بعضي از عکس هاي اردوي راهيان نور رو آپلود کردم. مي تونيد از اينجا ببينيدشون.


 


* * *


 


حرف آخر:


نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غـمـزه مسئله آموز صـــد مـدرس شد


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ نوروز حسيني دوشنبه 29 اسفند 1384 - ساعت 10:0 عصر

نويسنده: ارميا معمر

(1)


هفت سين انتخابي از آيات قرآن


سَلَمٌ عَلَي إلْ ياسِينَ * درود بر پيروان الياس (صافات / 130)


سُبْحانَ الـَّذي خَلَقَ الاَزْواجَ کُلَّها مِمَّا تُنبِتُ الاَرْضُ وَ مِنْ أنْفُسِهِمْ وَ مِمَّا لايَعْلـَمونَ * منزه است کسي که تمام زوجها را آفريد، از آنچه زمين ميروياند، و از خودشان (آدميان)، و از آنچه نميدانند. (يس / 36)


سَنَفْرُغُ لَکُمْ أيُّهَا الثَّقَلانِ * اي جن و انس، زودا که به شما بپردازيم. (رحمن / 31)


سُنَّةَ اللهِ الَّتي قَدْخَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَبْديلاً * سنت الهي از پيش همين بوده، و در سنت الهي هرگز تغييري نخواهي يافت. (فتح / 23)


سُورَةٌ أنْزَلْناها وَ فَرَضْناها وَ أنْزَلْنا فيها آياتٍ بَيِّناتٍ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرونَ * (اين) سوره اي است که آنرا نازل و آنرا فرض گردانيديم و در آن آياتي روشن فروفرستاديم، باشد که شما پند پذيريد. (نور / 1)


سَيَذَّکِّرُ مَنْ يَخْشَي * آن کس که ترسد، به زودي عبرت گيرد. (اعلي / 10)


سَلَمٌ هِيَ حَتَّي مَطْلَعِ الْفَجْرِ * (آن شب) تا دَمِ صبح، صلح و سلام است. (قدر / 5)



* * *


(2)


بهار


   سخن با نام زيبا آفرين آغاز بنمايم که او ربّ جميل است و کريم است و رحيم است و به مخلوقات خود بسيار وهّاب. سپس يادي کنم از حجّتِ بر حقّ آن خالق که مکشوف است در دل ها و در جان ها؛ اگرچه جـِسم دنيايي آن حضرت بُوَد از چَشم دنيا دوستان غايب.


   بهاري است جلابخش! کجاييد!؟ بياييد و ببينيد صميميت و زيبايي اين فصل نکو را که در اقليم زمان بهتر از اين فصل نباشد. تو اگر چند نظر در چپ و در راست کني، نيک بيابي که طبيعت شده زيبا و تحوّل شده پيدا به زميني که در اوييم و زماني که در آنيم. سپس اي دوست بينديش در اين خاک مکدّر که چه سان گُلبُن رنگين ثمر آورده و سرسبز شده است و نظري کن تو به رسوايي سنگي که همان است که بود.


   بهار است. کجاييد؟ بياييد و ببينيد خداونديِ حق را به در و دشت. سپس از ته دل بانگ برآريم که معبود عظيم است و خداوند جليل است و مُنزه بُوَد از شُبهه و نُقصان. معاد است در اين گاه و وصال است در اين هنگ و جمال است در اين رنگ. بکوشيم که الهام بگيريم از اين فصل بهاران. بهار است، ولي حيف که نا نيست! و درحال گذر کردن از ماست به تندي!


(معلم شهيدم محمد جواد حسن زاده / روحش شاد و راهش پر رهرو باد!)


* * *


(3)


اربعين



   مولاي من! کاش مي دانستم در آن هنگام که بي تاب باده وصل يار بودي و لبهاي بي قرارت جام وصل را انتظاري سخت مي کشيد، تو بيشتر تشنه ديدار يار بودي، يا او تشنه ديدار تو.


   کاش مي توانستم به دل درياها سري بکشم و سوز دلشان را احساس کنم و مرواريدهاي اشک را از ديدگان ماهيان دريا پاک کنم و با خروش و فرياد امواج و ساحها هم ناله شوم و آن زمان که دست سهمگين امواج بر سينه ستبر ساحل مي خورد با آنها براي تو سينه بزنم.


   اماما! صد قافله دل را به کربلا کشانده اي بدين سان کربلا شد بهشت عشاق و اينک اين بهشت دارالاماره قلبهاست. هنوز که هنوز است دلها از اين دارالاماره فرمان مي گيرند و در آن نماز عشق و بندگي خوانده و درس جهاد فرا مي گيرند.


   مولانا! آتش عشق تو نمي سوزاند، زندگي داده و حيات مي بخشد؛ حياتي طيبه. ما با زيارت تو همه شهيدانمان را يک جا زيارت مي کنيم، مگر مي شود شهدايي که شمع وجودشان بودي در جنت حق، پروانه شمع وجود تو نباشند.


(دوست شهيدم ايليا پطروسيان / گاهي چقدر دلم برايش تنگ مي شود!)


کاش از شهدا رسمشان را مي آموختيم؛ نه فقط اسمشان را!


 


* * *


(4)


سال 1385


زمانه بر سر جنگ است يا علي مددي
مدد ز غير تو ننگ است يا علي مددي


 


* * *


 


حرف آخر:


زيباترين بهار، پايان انتظار است...!


 


 


حيدر مدد      


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

d خانه c
d سجل c
d
نامه رسون c


ارميا نمايه

امام مثل بقيه نبود. با همه فرق مي‌کرد. امام مثل هوا بود. همه آن ‌را تجربه مي‌کردند. به نحو مطبوعي، عميقاً آن ‌را در ريه‌‌ها فرو مي‌بردند. اما هيچ‌‌وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندني است. امام دريا بود. ماهي حتي اگر نهنگ هم باشد، درکي از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهي‌‌ها به‌‌‌جز آب چه ‌مي‌دانند؟ تمام زندگيشان آب است. وقتي ماهي از آب جدا شود، روي زمين بيفتد، تازه زميني که آرام‌تر از درياست، شروع مي‌کند به تکان‌خوردن. ماهي دست و پا ندارد! وگرنه مي‌شد نوشت که به ‌نحو ناجوري دست و پا مي‌زند. تنش را به زمين مي‌کوبد. گاهي به اندازه طول بدنش از زمين بالاتر مي‌رود و دوباره به زمين مي‌خورد. علم مي‌گويد ماهي به خاطر دورشدن از آب، به دلايلي طبيعي، مي‌ميرد. اما هر کس يک بار بالا و پايين پريدن ماهي را ديده باشد، تصديق مي‌کند که ماهي از بي‌آبي به دلايلي طبيعي نمي‌ميرد. ماهي به‌خاطر آب خودش را مي‌کشد!

ارميا / رضا اميرخاني


آوای ارميا


جستجو در متن وبلاگ


کل بازديدها: 62635
بازديد امروز: 3

بازديد ديروز:16

[16/4/1387- 1:42 ص] اختيار اجبارآلود
[3/3/1387- 5:3 ع] ايوب عشق
[30/1/1387- 2:20 ع] نهايت عشق
[2/1/1387- 1:58 ع] دلم مي‌سوزد
[آرشيو شده ها]