کودکي ديدم که او خط ميکشيد
از براي رسم زحمت ميکشيد
گفتمش که تو چرا خط ميکشي؟
از براي رسم زحمت ميکشي؟
گفتا که من تا زندهام خط ميکشم!
از براي رسم زحمت ميکشم!
گفتمش تا زندهاي تو خط بکش!
از براي رسم هي زحمت بکش!
گفت: از چه گفتهاي هي خط کشم؟
از براي رسم هي زحمت کشم؟
گفتمش خود گفتهاي هي خط کشي!
از براي رسم هي زحمت کشي!
حال بنشين و مگوي و خط بکش!
از براي رسم هي زحمت بکش!
او نشست و خط کشيد و خط کشيد!
از براي رسم هي زحمت کشيد!
آنقــَدَر او خط کشيد و خط کشيد
وز براي رسم هي زحمت کشيد
* * *
تا...
پنجشنبه بود. پنجشنبهها ساعت 12:30 مدرسهمان تعطيل ميشد. با بچههاي «ياس» در مدرسه مانده بوديم تا مطالب اين ماه رو راست و ريس کنيم. تو حياط با يکي دو تا ديگه از بچهها کنار آقاي حسن زاده نشسته بودم. روحالله، دبير سرويس طنز ماهنامه اومد جلو.
- آقاي حسنزاده؟ ميشه يه شعر طنز براي ما بنويسيد؛ که تو اين شماره چاپ کنيم!؟
قلم و کاغذ را برداشت و شروع کرد به نوشتن. يک ساعت نشد که اين نه بيت را سرود! يادم نيست چي شد که يه دفعه زد تو خط کودک و خط کشي و رسم و اين چيزا. ولي تو همون مدت اندک با شوخي و خنده از ما هم فکر گرفت و خيلي راحت يک شعر خيلي ساده نوشت! تازه وسطاش درمورد خيلي چيزهاي ديگر هم صحبت ميکرد. اون موقع فکر کردم اين شعر صرفاً يه شعر طنزه. اما الان بعد از هفت سال و هفت ماه که به اون نشريه و اون شعر نگاه ميکنم و خاطرات اون روز و روزهاي ديگر آقا جواد را به ياد ميآورم ميبينم ته ِ تمام شوخيهاي او يک حرف جدي و اساسي وجود داشت.
وقتي شهيد شد هنوز باورمان نميشد. ياد اون اردويي افتاديم که با صحنه سازيهاي خيلي طبيعي وانمود کردند که «احسان» رو گرگ خورده و اشک بچهها رو درآوردن!
اصلا مگر ميشد آقا جواد بميرد!؟ يک شوخي مسخره بود اين حرف!
*
يکي از بچه ها، در مراسم ختم جواد، به همکلاسي هايش گفته بود که «چه قدر خوب مي شه اگر الان، آقاي حسن زاده بياد مراسم ختم خودش!» و جدي مي گفت! چون کسي باورش نمي شد که او رفته است. جواد تا چند هفته پيش با اين بچه ها زندگي مي کرد، با آنها بازي مي کرد، با هم مُحرم را شروع کرده بودند و حالا بدون او، بايد دهه فاطميه را سر مي کردند.
*
وقتي بچهها ميرفتند سر کلاس، از هر کلاسي که اين آوا به گوش ميرسيد ميشد تشخيص داد که آقاي حسنزاده کجا کلاس دارد:
در خاطرم شد زنده ياد فاطميون
ياد شلمچه ياد فکه ياد مجنون
ياد شهيداني که در خون آرميدند
با نام يا زهرا(س) حماسه آفريدند
آه اي شهيدان با خدا شبها چه گفتيد؟
جان علي(ع) با حضرت زهرا(س) چه گفتيد؟
رفتند ياران ... چابک سواران ... همراه آنان ... پير جماران
...
بعد از سرود بچهها مينشست و اول دعاي فرج را ميخواند. بلا استثنا در همه جا هميشه آخر دعاي فرج اين فراز دعاي عهد را هم در ادامهاش ميخواند: اللهم ارني طلعة الرشيدة و الغرة الحميدة واکحل ناظري بنظرة مني اليه و عجل فرجه و سهل مخرجه
ادبيات درس ميداد. معلم هنر هم بود. کارهاي فوق برنامهي مدرسه را هم انجام ميداد. فوتبال و واليبالش هم حرف نداشت. با بچهها مثل خودشان بازي ميکرد. موقع بازي از ماها هم شاد و شنگولتر بود! نمايش هم بازي ميکرد و محال بود مداحيهايش اشک احدي را درنياورد.
اي کاش ميتوانستم از او بگويم. از خاطراتش و از حرفهايش. اي کاش بيشتر او را ميشناختم. او فقط معلم ما نبود. رفيق بچهها بود. از برادر به بچهها نزديکتر بود. پدر بچهها بود. و تشيع جنازهاش هم محشر کبرايي بود!

* * *
تعريف ميکرد: ايام فاطميه بود. يک شب قرار بود آقا جواد براي مسجد پارچه بنويسد. ساعت 3 يا 4 صبح بود. من خودم خسته شده بودم. از طرفي ميديدم آقا جواد هم خسته شده. گفتم جواد زود تمامش کن. مثل اينکه خسته شدي. برگشت و يک نگاهي به من کرد و گفت: «تموم ميشه انشاءالله.» تمامش که کرد گفتم خوب ديگه، تموم شد؛ الان ميتونيم بريم منزل. گفت: «محمد جان بيا بريم اون پشت يک سري کار ناتمام دارم.» ديگه داشتم واميرفتم! ما را برد پشت يکي از ديوارهاي مسجد و با همان رنگهايي که داشت و با همان قلموها شروع کرد و اين جمله را نوشت: «بسيجي خستگي را خسته کرده.» و به گفتهي خود شهيد هروقت احساس خستگي ميکنيم، ميرويم و به همان خطنوشته مينگريم.
* * *
در يکي از مناسبتها به کساني که اسمشان «...» بود جايزه ميدادند. البته اول يک سوال ميپرسيدند و بعد اگر درست جواب ميداديم بهمان يک چيزي ميدادند. جايزهها مختلف بود. و فقط يک جايزهي معنوي در بين آنها وجو دادشت. يک قرآن با جلد قرمز رنگ. دلم ميخواست آن قرآن به من برسد. ولي نشد. آن قرآن به دوستم رسيد و به من (اگر اشتباه نکنم) يک جعبه رسيد که توش تمام ابزارهاي رسم وجود داشت. وقتي مراسم تمام شد رفتم پيش دوست همنامم و گفتم: مياي عوض!؟ اولش يه ذره دو دل بود. ولي با وسوسههاي من راضي شد که عوض کنيم!! قرآن را گرفتم. خيلي خوشحال بودم. انگار دنيا را به من داده بودند. صفحاتش را ورق ميزدم که ناگهان ديدم درست آخرين صفحهي روغني قرآن (صفحهي بعد از فهرست) حاشيهي زيبايي دارد ولي چيزي توش نوشته نشده و خالي است. پيش خودم گفتم: کار خودشه! رفتم سراغ آقاي حسنزاده. تو آبدارخونه بود. در زدم. در رو تا تا نصفه باز کردم.
- ببخشيد با آقاي حسنزاده کار دارم.
- بيا تو.
- ببخشيد. آقا ميشه شما اينجا يه چيز بنويسي.
- چي بنويسم؟
- نميدونم. يادگاري. هرچي دوست داريد.
خودکارش رو برداشت و بالاي صفحه نوشته:
هُوَالْحَي
و زيرش با اون خط قشنگش نوشت:
پــر طــاووس در اوراق مــصــاحــف ديـدم
گفتم اين منزلت از قدر تو ميبينم بيش
گفت خـامـوش هرکس که جـمـالـي دارد
هـرکجا پـاي نهد، دسـت نـدارندش پيش

و بعد برام توضيح داد که اين شعر يعني چه. و الان هروقت ميخوام قرآن بخونم، فقط و فقط با اون قرآن قرمز رنگ (يادگار آقا جواد) قرآن ميخونم. ولي من هنوز همان کودکي هستم که سرم را مثل کبک در برف فرو کردهام و مدام براي اين دنيا خط ميکشم وز براي رسم زحمت ميکشم! تا...کجا!؟ نميدونم!
* * *
پي نوشت:
(1) اگر دوست داشتين حتما اين ويژهنامه را که روزنامهي همشهري پارسال چاپ کرد بخونيد تا بيشتر با او آشنا شويد.
(2)راستي اين نوشته رو يادتونه؟ کار آقا جواد بودا!
(3) نشاني مزار پاکش: تهران - بهشت زهرا(سلامالله عليها) - قطعهي 50 - رديف 80 - شماره 6
(4) مخلص آقاي مهندس عزيز هم هستيم! کسي که قرار بود پارسال همين موقعها شيريني فارغ التحصيليش را بدهد ولي بامرام از دست ما ناراحت شد و رفت!
* * *
حرف آخر:
بـا نـگـاه آخـريـنـش خنده کرد
ماندگان را تا ابد شرمنده کرد
حيدر مدد