پنجشنبه 7 شهريور 1387


خانه‌ي دوست کجاست!؟

به ذره گر نظر لطف بوتراب کند /// به آسمان رود و کار آفتاب کند
 





• لوح دل (داداش ايليا)
مشکوة
دلنوا
يوسفان فاطمه
دياموند
صميمانه


نوشته‌هاي قبلي
هفتای‌اول( بهمن83 تا آذر84 !!!) [7]
هفتاي‌دوم( آذر84 تا بهمن84) [7]
هفتاي‌سوم( بهمن و اسفند84) [7]
هفتاي‌چهارم( فروردين و ارديبهشت 85) [7]
هفتاي‌پنجم( ارديبهشت و خرداد 85) [7]
هفتاي‌ششم( خرداد و تير85) [7]
هفتاي‌هفتم( تير و مرداد85) [7]
هفتاي هشتم( شهريور تا آبان85) [7]
هفتاي نهم( آبان 85 تا...!) [6]


اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

با ارسال فرم فوق مي‌توانيد از به‌روز شدن وبلاگ باخبرشويد.

+ بانوي آب! يکشنبه 25 تير 1385 - ساعت 12:38 عصر

نويسنده: ارميا معمر

اوست که آسمان‌ها و زمين را در شش روز آفريد و عرش او بر روي «آب» بود تا بيازمايد کدام يک از شما به عمل نيکوتر است؛ و اگر بگويي که بعد از مرگ زنده مي‌شويم، کافران گويند که اين جز جادويي آشکار نيست.


هود / 7


السَّلامُ عَـلَيـْکِ يا مُـمْـتَـحَـنَـةُ امْـتَـحَـنَـکِ الَّذِي خَـلَـقَـکِ قَـبْـلَ أنْ يَـخْـلُـقَـکِ، فَـوَجَـدَکِ لِـما امْـتَـحَـنَـکِ صابــِرَةً


* * *


   من که مي‌گويم خدا حضرت عيسي(علي‌نبيناوآله‌وعليه‌السلام) را خلق کرد که بگويد: «اي بشر! من اگر بخواهم مي‌توانم تو را بي‌آن‌که پدري داشته باشي خلق کنم! ولي جزء آدمي‌زاد نيستي اگر مادر نداشته باشي!!»
   جالب است! حتي در گفتارهاي عاميانه هم اگر بخواهند از شکست يا شکنجه شدن کسي صحبت کنند، مي‌گويند: «پدرش درآمد!» اما هرگاه بخواهند از عدم وجود نمونه‌اي حرفي بزنند، مي‌گويند: «مادرش نزاييده!»
   مگر مادر چه دارد؟ تنها مهر و محبت و احساسات بيشتر؟ اين‌که خصلت هر زني است! يا به خاطر اين است که 9 ماه فرزندش را حمل کرده، به خاطر او درد زايمان را تحمل کرده، شب‌ها بي‌خوابي کشيده، تر و خشکش کرده، مدتي هم از شيره‌ي جانش به او داده!؟ همين!؟ ...  نه...! نمي‌توانم قبول کنم. يک زن هرچه‌قدر هم نسبت به کسي محبّت داشته باشد، هرچه‌قدر هم به خاطر او مشقّت و سختي ببيند (با رضايت کامل)، باز آن کس مثل فرزندش نمي‌شود! اگر اشتباه مي‌گويم تذکرم دهيد. اصلاً مادربزرگ‌ها را نگاه کن. مطمئن باش بيشتر از مادر نباشند کمتر از او نيستند. به قول خانم‌والده‌ي ما: «احترام ننه از احترام منم واجب‌تره! من مادرتم، ولي اون مادر مادرته! محبتش کمتر از من نيست.» مگر آن‌ها مثل مادر براي نوه‌هايشان اين‌قدر درد و زحمت کشيده‌اند؟ يا به آن‌ها شير داده‌اند؟
   پس راز مادر در چيست؟ فرزند حتي اگر مرد 40 ساله هم باشد، دامان مادر براي او از بهترين ِ آسايشگاه‌هاست. آرامشي عجيب مي‌گيرد وقتي مادر بر سرش دست مي‌کشد. نمي‌دانم... آيا تا به‌حال شده سرت را کنار پاي مادر بگذاري!؟ و وقتي او بر سرت دست کشيده مثل دوران کودکي خودت را پناهنده‌ي او ببيني و آرامشي وصف نشدني در خودت احساس کني!؟ شده به اين فکر کني چرا مي‌گويند دعاي مادر در حق فرزندش مستجاب مي‌شود؟ تا به‌حال دقت کردي چه‌طور مادر خودش را سپر فرزندش قرار مي‌دهد؟ مادر مثل پناهگاه مي‌ماند! يک ملجأ و محل امن! حتي ايمني از عذاب خداوند مشروط بر اين است که محل امني مثل مادر داشته باشي! مادر راضي! نه مادر ناراضي! آن که مادر حساب نمي‌شود! «أن اشکرلي و لوالديک» (لقمان/40) «واو» عطف آورده. مي‌فهمي يعني چه!؟ خدا يک طرف... پدر و مادر هم يک طرف!
   اما... زياد دلت را خوش نکن! روزي مي‌رسد که همين مادر از بچه‌اش فرار مي‌کند، فرزند هم! زن از شوهر، شوهر از همسر! خواهر از برادر، برادر از خواهر! و... عجيب نيست!؟
   «و أسئلک الأمان يوم يفرّ المرء من اخيه و اُمه و اَبيه و صاحبته و بنيه.» نه براي اين‌که ازشان بترسد! اگر بدهي داشته باشد که واويلا! خودش جواب داده: «لکل امريء منهم يومئذ شأن يغنيه» (براي هريک از ايشان در آن روز کاري است که [فقط] بدان بپردازند.) (مناجات اميرالمؤمنين‌علي‌عليه‌السلام)
   امّا... قربان آن مادري شوم که در آن روز سخت به داد فرزندانش مي‌رسد! همه‌ي دست‌ها به سمت او دراز است؛ ولي قربانش بروم که او خودش به سمت فرزندانش مي‌شتابد! هنگامي‌که وارد محشر مي‌شود و همه‌ي چشم‌ها بسته مي‌شود و سرها به زير افکنده مي‌شود، محبوبه‌ي حق، ام‌ابيها، مادر هستي، دو دست قطع شده‌ي شير پسرش را براي شفاعت مي‌آورد و به مثال مرغي که از زمين دانه برمي‌دارد، يک‌يک محبينش را برمي‌گيرد و نجات مي‌دهد.
   اين است آن ملجأ واقعي. آن يگانه داماني که مي‌تواني از آن آرامش ابدي را بگيري! و اين است راز مادر! رمز محبّت مادر نه در جنسيت او و نه در امور مادي و دنيوي است. بلکه امري الهي است و سرچشمه‌ي آن محبّت محبوبه‌ي حق، بنت رسول اعظم، حضرت زهراي مرضيه سلام الله عليهاست که نسبت به همه‌ي مخلوقات عالم دارد! زيرا تمام مخلوقات به خاطر وجود نازنين او خلق شده‌اند.
   من که مي‌گويم خدا به احترام محبوبه‌اش اين همه ارج و قرب براي مادران قائل شده. تا جايي که بهشت را زير پاي آن‌ها قرار داده! و فاطمه(سلام‌الله‌عليها) سيده‌ي همه‌ي مادران و زنان اهل بهشت است.
   مادران قدر خودتان را بدانيد! شما فرزندان بي‌بي دو عالم(سلام‌الله‌عليها) را تربيت مي‌کنيد. و ان‌شاء‌الله سربازان مهدي فاطمه(سلام‌الله‌عليهما). بلديد!؟ يا آمادگيش را داريد!؟


 


* * *


 


پي‌نوشت:


(1) ساره همسر ابراهيم، آسيه دختر مزاحم (همسر فرعون)، مريم دخت عمران و صفورا دختر شعيب وارد حجره خديجه(سلام‌الله‌عليها) شدند. نوزاد همين که چشم بر اين جهان گشود لب به سخن باز نمود: «به يکتا بودن پروردگارم گواهم. پدرم فرستاده‌ي خدا، در ميان پيامبران آقاست. شويم بر اوصيا سيادت دارد و دو فرزندم جلودار اسباطند.» حوريان بشارت تولد فاطمه را به آسمان‌ها بردند و در آسمان از يمن قدوم او نوري پديد آمد و ساطع گرديد که تا آن زمان سماواتيان چنين نوري رؤيت نکرده بودند.


(2) بسيار آشفته‌اند! پشت سر هم مي‌نويسم‌شان. نتيجه‌ و قضاوت درست و غلط‌شان با خودتان:


(2- 1) لولاک لما خلقت الافلاک --> اگر علي(عليه‌السلام) نبود تو را نمي‌آفريدم --> اگر فاطمه(عليهاالسلام) نبود هر دوي شما را خلق نمي‌کردم --> اگر علي(عليه‌السلام) نبود تو را نمي‌آفريدم --> لولاک لما خلقت الافلاک --> گفته افلاک(همه‌ي هستي)؛ نگفته فلک --> يعني پيامبر تمام هستي‌ست! => ام‌ابيها = مادر هستي! (سلام‌الله‌عليها)


(2- 2) فاطمة بضعة مني --> هرکه او را خوش‌حال کند مرا خوشحال کرده و هرکه او را بيازارد مرا آزرده --> هرکه مرا اذيت کند خدا را اذيت کرده --> واي به حال کسي که خدا به او غضب کند! => واي به حال کسي‌که مادر هستي او را عاق کند!
(همان که اول گفتم! آدم نيست اگر مادر نداشته باشد!؟!؟!؟ اللهم العن الجبت و الطاغوت)


(2- 3) (ادامه از 2- 1) ام‌ابيها = مادر هستي --> هست‌ي! (زنده=حيّ) --> و جعلنا من الماء کل شيئ حيّ(انبياء/30) و همچنين نور/45 – فرقان/54 – فصلت/39 – حجر/22 – نحل/65 – حج/63 – فرقان/48 و... --> کل شيئ(همه چيز) حتي عرش خدا! (و عرش او بر روي «آب» بود. هود/7) --> لرزيد! دوجا هم لرزيد! عرش خدا لرزيد. --> شب چهارم جمادي‌الثاني دهم هجرت و عصر دهم محرم 61 --> يک‌جا بانوي‌آب را.... يک‌جا هم مهريه‌ي بانو را از فرزندش دريغ کردند و ...! => ...


 


* * *


 


حرف آخر:


مــادر که مرا ناد عــلـي خوانده و زاده
بي مهر تو يک قطره به من شير نداده
يا حسين...


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ مادر ادب! شنبه 17 تير 1385 - ساعت 2:40 عصر

نويسنده: ارميا معمر

   اميرالمؤمنين علي(عليه‌السلام) به برادرش عقيل ابن ابي‌طالب چنين فرمود: «مي‌خواهم زني براي من خواستگاري بنمايي که از خاندان شجاعت باشد و بسي قوي پنجه و شيردل باشد.»
   عقيل عرض کرد: «يا سيدي! چنين زني را براي چه مي‌خواهي؟»
   حضرت فرمود: «براي اين‌که فرزند شجاع و دلير آورد.»
   عقيل گفت: «چنين زني در قبيله بني‌کلاب مي‌باشد و او فاطمه دختر حزام ابن خالد کلبي است.» (و مادرش ليلي دختر
شهيد بن ابي بن عامر بن ملاعب الاسنه است.) براي اين‌که در ميان قبائل عرب شجاع‌تر از پدران او نيست جز خودت يا علي!


* * *


   شايد در هيچ تاريخي نوشته نشده باشد. شايد تنها زبان حال باشد. اما ادبي که از جناب ام‌البنين مادر روح ادب ابالفضل العباس(عليهما‌السلام) سراغ داريم هيچ بعيد نيست؛ که مي‌گويند چون فاطمه کلابيه وارد خانه‌ي اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) شد، آن‌گاه که شويش او را فاطمه صدا زد طاقت نداشت گردش چشمان بچه‌هاي صديقه طاهره سلام‌الله‌عليها را ببيند! پس او را ام‌البنين صدا مي‌کرد و مي‌گفت خدا به تو چهار پسر عطا مي‌کند که اولين آن‌ها عباس «ذخيرة الحسين» (عليهماالسلام) است.
   و چون عباس(عليه‌السلام) به‌دنيا آمد پسر را دور سر فرزندان فاطمه(سلام‌الله‌عليها) مي‌چرخاند و مي‌گفت: «پسرم فداي شما باد!»
   و همين هم شد! هنگامي‌که بشير جلوتر از کاروان، وارد مدينه شد تا مردم را از ماجراي کربلا و کوفه و شام، و
مصيبت‌هايي که بر اهل‌بيت پيامبر آمده خبر دهد، ام‌البنين(عليهاالسلام) او را ملاقات کرد.
   - اي بشير از حسين(عليه‌السلام) چه خبر آوردي؟
   - اي ام‌البنين خدايت تو را صبر دهد که عباست کشته شد!
   - از حسين خبر ده.
   - ام‌البنين فرزندت عبدالله را کشتند.
   - حسينم!؟ حسينم چه شد!؟
   - ام‌البنين جعفرت را لب تشنه شهيد کردند.
   - حسين!؟ حسينم کجاست!؟
   - ام‌البنين به عثمانت هم رحم نکردند.
   - فرزندان من و آن‌چه در زير آسمان است فداي حسينم باد! از حسين چه خبر آوردي!؟ او را چه شد!؟ حسينم کجاست!؟
   و بشير خبر شهادت اباعبدالله الحسين(عليه‌السلام) را نيز به او داد. صيحه‌اي از عمق جان کشيد و گفت:
   - اي بشير! رگ دلم را پاره کردي!
   و صدا به ناله و شيون بلند کرد. و اين چنين بود که مرگ چهار جوان رشيد خود را سهل مي‌شمارد ولي شهادت امام
زمانش ‌تاب را از او مي‌گيرد!


* * *


   بعد از آن، همه روزه به بقيع مي‌رفت و مرثيه مي‌خواند و هم‌چنين بانواني که از کربلا مراجعت کردند در خانه‌ي آن حضرت به مراسم عزاداري قيام مي‌نمودند. و همي گريه کرد تا اين‌که در مدينه به جوار حق پيوست. و ثابت کرد مادر ادب است و ادب از دامان او زاييده شده است!


   اين اشعار را به او نسبت داده‌اند:


لاتــدعــونــي ويک ام‌الـبـنـيـن       تــذکــرنـــي بــلــيــوث عـرين
کـانـت بـنـون لـي ادعـي بهم       و اليـوم أصبحت و لا من بنين
أربــعــة مـثـل نـســور الـربـي       قد واصلوا الموت بقطع الوتين
تنـازع الـخـرصـان اشلا اعـهم       و کلـهم امسـوا صريعـا طعين
فـلـيـت شـعـري اکـمـا اخبروا       بـأن عـبــاســاً قـطيـع اليدين
ديگر مرا ام‌البنين نخوانيد و مادر شيران شکاري ندانيد! مرا فرزنداني بود که به سبب آن‌ها مرا ام‌البنين مي‌گفتند و اکنون
صبح کردم که ديگر براي من فرزندي نيست! چهار باز شکاري داشتم که آن‌ها را نشانه‌ي تير کردند و رگ وتين آن‌ها را قطع نمودند! دشمنان با نيزه‌هاي خود بدن‌هاي طيبه آن‌ها را از هم متلاشي کردند و شام کردند در حالي‌که همه آن‌ها بر روي خاک با جسد چاک‌چاک افتاده بودند! اي‌کاش مي‌دانستم آيا چنين است که مرا خبر دادند؛ به اينکه دست‌هاي فرزندت عباس(عليه‌السلام) را از تن جدا کردند!؟


   و نيز اين اشعار را:


يا مـن راي الـعـبـاس کـر       عـلـي جـمـاهـيـر الـنقد
و راه مـن ابـنـاء حــيـــدر       کـــل لـــيـــث ذي لــبــد
بـنـئـت ان ابـنـي اصـيـب       بــرأســه مـقــطــوع يــد
ويلي علي شبلي و مال       بــرأســه ضــرب الـعـمـد
لـو کــان ســيــفــک فـي       يـديک لما دني منه احـد
اي کسي‌که عباس مرا ديده‌اي که با دشمن در قتال است؛ و آن فرزند حيدر کرار(عليه‌السلام)، پدروار حمله مي‌کرد. و فرزندانِ ديگرِ
عليِ مرتضي(عليه‌السلام) که هريک شيرِ شکاري هستند، در پيرامون او قتال مي‌کردند. آه که خبر به من رسيده است بر سر فرزندم عمود آهن زدند در حالي‌که دست در بدن نداشت! اي واي بر من! چه بر سرم آمد!؟ و چه مصيبت بر فرزندانم رسيد!؟ اگر فرزندم عباس را دست در تن بود کدام کس جرئت داشت که به نزديک او بيايد!؟


 


* * *


 


پي‌نوشت:


(1) سيزدهم جمادي‌الثاني سالروز وفات حضرت ام‌البنين، مادرِ روح ِ ادب، قمر منير بني‌هاشم ابالفضل‌العباس (عليهماالسلام) بر همه‌ي ارادتمندان حضرتش تسليت باد!



(2) اون دختري رو که گفتم براش دعا کنيد... يادتونه؟ روزهاي آخر فاطميه او هم پر کشيد! راحت شد! شهيده شد! مثل پدر و مادر غريبش! رفت در آغوششان! واقعاً که هم زندگيشان غريبانه بود و هم شهادتشان! شادي روحشان صلوات!
 



* * *


 


حرف آخر:


کـلـيـد قفـل مشـکل‌هاست عباس(ع)
به يکتـايي قـسـم يکتـاست عباس(ع)


اگـر چـه زاده‌ي ام‌الـبـنـيـن(س) اسـت
وليکن مادرش زهراست(س) عباس(ع)


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ بهترين معلم کودک يکشنبه 11 تير 1385 - ساعت 2:49 عصر

نويسنده: ارميا معمر

کودکي ديدم که او خط مي‌کشيد
از براي رسم زحمت مي‌کشيد


گفتمش که تو چرا خط مي‌کشي؟
از براي رسم زحمت مي‌کشي؟


گفتا که من تا زنده‌ام خط مي‌کشم!
از براي رسم زحمت مي‌کشم!


گفتمش تا زنده‌اي تو خط بکش!
از براي رسم هي زحمت بکش!


گفت: از چه گفته‌اي هي خط کشم؟
از براي رسم هي زحمت کشم؟


گفتمش خود گفته‌اي هي خط کشي!
از براي رسم هي زحمت کشي!


حال بنشين و مگوي و خط بکش!
از براي رسم هي زحمت بکش!


او نشست و خط کشيد و خط کشيد!
از براي رسم هي زحمت کشيد!


آن‌قــَدَر او خط کشيد و خط کشيد
وز براي رسم هي زحمت کشيد


* * *
تا...


   پنج‌شنبه بود. پنج‌شنبه‌ها ساعت 12:30 مدرسه‌مان تعطيل مي‌شد. با بچه‌هاي «ياس» در مدرسه مانده بوديم تا مطالب اين ماه رو راست و ريس کنيم. تو حياط با يکي دو تا ديگه از بچه‌ها کنار آقاي حسن زاده نشسته بودم. روح‌الله، دبير سرويس طنز ماه‌نامه اومد جلو.
   - آقاي حسن‌زاده؟ مي‌شه يه شعر طنز براي ما بنويسيد؛ که تو اين شماره چاپ کنيم!؟
   قلم و کاغذ را برداشت و شروع کرد به نوشتن. يک ساعت نشد که اين نه بيت را سرود! يادم نيست چي شد که يه دفعه زد تو خط کودک و خط کشي و رسم و اين چيزا. ولي تو همون مدت اندک با شوخي و خنده از ما هم فکر ‌گرفت و خيلي راحت يک شعر خيلي ساده نوشت! تازه وسطاش درمورد خيلي چيزهاي ديگر هم صحبت مي‌کرد. اون موقع فکر کردم اين شعر صرفاً يه شعر طنزه. اما الان بعد از هفت سال و هفت ماه که به اون نشريه و اون شعر نگاه مي‌کنم و خاطرات اون روز و روزهاي ديگر آقا جواد را به ياد مي‌آورم مي‌بينم ته ِ تمام شوخي‌هاي او يک حرف جدي و اساسي وجود داشت.
   وقتي شهيد شد هنوز باورمان نمي‌شد. ياد اون اردويي افتاديم که با صحنه سازي‌هاي خيلي طبيعي وانمود کردند که «احسان» رو گرگ خورده و اشک بچه‌ها رو درآوردن!
   اصلا مگر مي‌شد آقا جواد بميرد!؟ يک شوخي مسخره بود اين حرف!


*
يکي از بچه ها، در مراسم ختم جواد، به همکلاسي هايش گفته بود که «چه قدر خوب مي شه اگر الان، آقاي حسن زاده بياد مراسم ختم خودش!» و جدي مي گفت! چون کسي باورش نمي شد که او رفته است. جواد تا چند هفته پيش با اين بچه ها زندگي مي کرد، با آنها بازي مي کرد، با هم مُحرم را شروع کرده بودند و حالا بدون او، بايد دهه فاطميه را سر مي کردند.
*


   وقتي بچه‌ها مي‌رفتند سر کلاس، از هر کلاسي که اين آوا به گوش مي‌رسيد مي‌شد تشخيص داد که آقاي حسن‌زاده کجا کلاس دارد:


در خاطرم شد زنده ياد فاطميون
ياد شلمچه ياد فکه ياد مجنون


ياد شهيداني که در خون آرميدند
با نام يا زهرا(س) حماسه آفريدند


آه اي شهيدان با خدا شب‌ها چه گفتيد؟
جان علي(ع) با حضرت زهرا(س) چه گفتيد؟


رفتند ياران ... چابک سواران ... همراه آنان ... پير جماران
...


   بعد از سرود بچه‌ها مي‌نشست و اول دعاي فرج را مي‌خواند. بلا استثنا در همه جا هميشه آخر دعاي فرج اين فراز دعاي عهد را هم در ادامه‌اش مي‌خواند: اللهم ارني طلعة الرشيدة و الغرة الحميدة واکحل ناظري بنظرة مني اليه و عجل فرجه و سهل مخرجه
   ادبيات درس مي‌داد. معلم هنر هم بود. کارهاي فوق برنامه‌ي مدرسه را هم انجام مي‌داد. فوتبال و واليبالش هم حرف نداشت. با بچه‌ها مثل خودشان بازي مي‌کرد. موقع بازي از ماها هم شاد و شنگول‌تر بود! نمايش هم بازي مي‌کرد و محال بود مداحي‌هايش اشک احدي را درنياورد.
   اي کاش مي‌توانستم از او بگويم. از خاطراتش و از حرف‌هايش. اي کاش بيشتر او را مي‌شناختم. او فقط معلم ما نبود. رفيق بچه‌ها بود. از برادر به بچه‌ها نزديک‌تر بود. پدر بچه‌ها بود. و تشيع جنازه‌اش هم محشر کبرايي بود!



* * *


   تعريف مي‌کرد: ايام فاطميه بود. يک شب قرار بود آقا جواد براي مسجد پارچه بنويسد. ساعت 3 يا 4 صبح بود. من خودم خسته شده بودم. از طرفي مي‌ديدم آقا جواد هم خسته شده. گفتم جواد زود تمامش کن. مثل اين‌که خسته شدي. برگشت و يک نگاهي به من کرد و گفت: «تموم مي‌شه ان‌شاءالله.» تمامش که کرد گفتم خوب ديگه، تموم شد؛ الان مي‌تونيم بريم منزل. گفت: «محمد جان بيا بريم اون پشت يک سري کار ناتمام دارم.» ديگه داشتم وا‌مي‌رفتم! ما را برد پشت يکي از ديوار‌هاي مسجد و با همان رنگ‌هايي که داشت و با همان قلمو‌ها شروع کرد و اين جمله را نوشت: «بسيجي خستگي را خسته کرده.» و به گفته‌ي خود شهيد هروقت احساس خستگي مي‌کنيم، مي‌رويم و به همان خط‌نوشته مي‌نگريم.


* * *


   در يکي از مناسبت‌ها به کساني که اسمشان «...» بود جايزه مي‌دادند. البته اول يک سوال مي‌پرسيدند و بعد اگر درست جواب مي‌داديم به‌مان يک چيزي مي‌دادند. جايزه‌ها مختلف بود. و فقط يک جايزه‌ي معنوي در بين آن‌ها وجو دادشت. يک قرآن با جلد قرمز رنگ. دلم مي‌خواست آن قرآن به من برسد. ولي نشد. آن قرآن به دوستم رسيد و به من (اگر اشتباه نکنم) يک جعبه‌ رسيد که توش تمام ابزارهاي رسم وجود داشت. وقتي مراسم تمام شد رفتم پيش دوست هم‌نامم و گفتم: مياي عوض!؟ اولش يه ذره دو دل بود. ولي با وسوسه‌هاي من راضي شد که عوض کنيم!! قرآن را گرفتم. خيلي خوشحال بودم. انگار دنيا را به من داده بودند. صفحاتش را ورق مي‌زدم که ناگهان ديدم درست آخرين صفحه‌ي روغني قرآن (صفحه‌ي بعد از فهرست) حاشيه‌ي زيبايي دارد ولي چيزي توش نوشته نشده و خالي است. پيش خودم گفتم: کار خودشه! رفتم سراغ آقاي حسن‌زاده. تو آب‌دارخونه بود. در زدم. در رو تا تا نصفه باز کردم.
   - ببخشيد با آقاي حسن‌زاده کار دارم.
   - بيا تو.
   - ببخشيد. آقا مي‌شه شما اين‌جا يه چيز بنويسي.
   - چي بنويسم؟
   - نمي‌دونم. يادگاري. هرچي دوست داريد.
   خودکارش رو برداشت و بالاي صفحه نوشته:


هُوَالْحَي


   و زيرش با اون خط قشنگش نوشت:


پــر طــاووس در اوراق مــصــاحــف ديـدم
گفتم اين منزلت از قدر تو مي‌بينم بيش


گفت خـامـوش هرکس که جـمـالـي دارد
هـرکجا پـاي نهد، دسـت نـدارندش پيش



   و بعد برام توضيح داد که اين شعر يعني چه. و الان هروقت مي‌خوام قرآن بخونم، فقط و فقط با اون قرآن قرمز رنگ (يادگار آقا جواد) قرآن مي‌خونم. ولي من هنوز همان کودکي هستم که سرم را مثل کبک در برف فرو کرده‌ام و مدام براي اين دنيا خط مي‌کشم وز براي رسم زحمت مي‌کشم! تا...کجا!؟ نمي‌دونم!


 


* * *


 


پي نوشت:


(1) اگر دوست داشتين حتما اين ويژه‌نامه را که روزنامه‏ي همشهري پارسال چاپ کرد بخونيد تا بيشتر با او آشنا شويد.


(2)راستي اين نوشته رو يادتونه؟ کار آقا جواد بودا!


(3) نشاني مزار پاکش: تهران - بهشت زهرا(سلام‌الله عليها) - قطعه‌ي 50 - رديف 80 - شماره 6


(4) مخلص آقاي مهندس عزيز هم هستيم! کسي که قرار بود پارسال همين موقع‌ها شيريني فارغ التحصيليش را بدهد ولي بامرام از دست ما ناراحت شد و رفت!


 


* * *


 


حرف آخر:


بـا نـگـاه آخـريـنـش خنده کرد
ماندگان را تا ابد شرمنده کرد


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ مقتل - روايت دوم شنبه 3 تير 1385 - ساعت 4:9 عصر

نويسنده: ارميا معمر

بانو که رفت پشت در،
گفتم از او حيا مي‌کنند و مي‌روند.
گفتم از يادگار پيامبر(ص) بيمناک مي‌شوند و مي‌گريزند.
بچه‌ها را گوشه اتاق نگه‌داشتم؛
و با اشاره مولا
در پي بانو رفتم.


...


بانو که رفت پشت در
دل‌خوش شدم که اين اضطراب و آشوب
پايان مي‌پذيرد.


...


منتظر بودم تا دوباره بانو را همراهي کنم.
و دوباره به اتاقش بازگردانم.


 


نمي‌دانم چه شد.
نمي‌دانم آن تيره‌بختِ جنايت‌کار چه کرد.
نفهميدم در چگونه باز شد
و بانو پشت در چه کشيد؛
که ناليد
و صدايم زد:


...


فقط ناليد و گفت: فضه!


 


دويدم.
سر آسيمه بانو را در آغوش گرفتم.


ناليد: « فضه...


 


محسن را کشتند.»


 


آه،
ميخ در خونين بود.
و آتش زبانه مي‌کشيد.


بيت الاحزان / محمد رضا زائري


 


* * *


 


روايت سوم و چهارم را اينجا بخوانيد.


 



* * *


 


حرف آخر:


«بازوي نخلي نجيب زخم تبر خورده است.»


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ سپتامبر 1976 - شب قدر سه‏شنبه 30 خرداد 1385 - ساعت 10:13 عصر

نويسنده: ارميا معمر





پيش نوشت:


   چنان به او عادت کرده بودم که با شنيدن خبر رفتنش به مصر لرزه بر تمام وجودم چنگ انداخت. دلم مي‌خواست به پاهايش بيافتم و نگذارم برود.
   اين فکر مثل خوره تو مغزم افتاده بود. او که مي‌توانست در بهترين نقطه‌ي آمريکا زندگي کند، کشتي و هواپيماي شخصي داشته باشد، چه گونه مي‌توانست پشت پا به همه اين چيزها بزند. وقتي علت رفتنش را پرسيدم، گفت:


«چه فايده که من در اين جا حقوق زياد بگيرم و راحت زندگي کنم؛ ولي در دنيا بي‌عدالتي وجود داشته باشد!؟»


   بعدها از نامه‌هايي که برايم فرستاد، فهميدم که در اردوگاه‌هاي نظامي کشور مصر، دوره‌هاي سخت کماندويي را طي کرده.
   حالا بيشتر روزهايم را با خاطرات او مي‌گذرانم.


 


 


 


* * *


   چه فرخنده شبي بود شب قدر من. شبي که تا به صبح اشک مي‌ريختم و تا اعلي عليين صعود مي‌کردم. از شب تا به صبح مي‌راندم و تو در کنارم نشسته بودي. راه درازي بود. از ميان درخت‌ها و کوه‌ها و جنگل‌ها مي‌گذشتيم. نورافکن ماشين، جاده را روشن مي‌کرد و ما در ميان نهري از نور عبور مي‌کرديم. دو نفر ديگر، در صندلي پشت ما نشسته بودند و صحبت مي‌کردند و گاهي به خواب مي‌رفتند...
   اما، آتشفشان روح من شکفته بود و قلب جوشانم همچون امواج خروشان دريا به صخره‌ي وجودم حمله مي‌برد و از حيات من جز نور، عشق و سوز، غم و پرستش چيزي ديده نمي‌شد. زبانم گويا شده بود، گويي جملاتي زيبا و عميق از اعماق روحم به من وحي مي‌شد. همچون شاعري توانا تجليات روح خود را به عالي‌ترين وجهيي بيان مي‌کردم، در حالي که سيلابه اشک بر رخسارم مي‌چکيد. همه قيدها و بندها را پاره کرده بود. افسار اختيار را به دست دل سپرده بودم و بدون ترس و خجلت آن‌چه در وجودم موج مي‌زد بيرون مي‌ريختم، از عشق خود و از غم خود، از خوبي و بدي خود، از گناهان کوچک و بزرگ، از وابستگي‌ها و دلهره‌ها، سوز و گدازها و جهش‌هاي روح و سوزش‌هاي دل، از همه چيز خود صحبت مي‌کردم. آن‌چه مي‌گفتم عصاره‌ي حياتم بود و حقيقت بود. وجودم بود که همراه اشک تقديمت مي‌کردم و تو نيز، پابه‌پاي من اشک مي‌ريختي و بال به بال من به آسمان‌ها پرواز مي‌کردي. دل به دل من مي‌سوختي و مي‌خروشيدي و خداي را پرستش مي‌کردي... چه شبي بود! شب قدر من. شب اوج من به آسمان‌ها و معراج من. پرستش من، عشق بازي من، شبي که جسم من به روح مبدل شده بود...
   شبي که خدا، در وجود من حلول کرده بود و شبي که آتش عشق، همه‌ي گناه‌هاي مرا سوزانده بود. شبي که پاک و معصوم، همچون پاکي آتش و عصمت يک کودک، با خداي خود راز و نياز مي‌کردم... و تو که اشک مرا مي‌ديدي و آتش وجود مرا حس مي‌کردي و طوفان روح مرا مي‌شنيدي... تو نماينده خدا بودي. آن‌طور با تو سخن مي‌گفتم که گويي با خداي خود سخن مي‌گويم. آن‌طور راز و نياز مي‌کردم که فقط در حضور خدا ممکن است اين چنين راز و نياز کنم... تو با من يکي شده بودي و به درجه وحدت رسيده بودي. احساس شرم نمي‌کردم و احساس بيگانگي نمي‌کردم و از اين‌که اسرار درونم را بازگو مي‌کنم وحشتي نداشتم...


چه فرخنده شبي بود شب قدر من. شب معراج من به آسمان‌ها.


   از طغيان عشق شنيده بودم و قدرت معجزه‌آساي عشق را مي‌دانستم، اما چيزي که در آن شب مهم بود، اين بود که وجود من، روح شده بود و روح من آتشفشان کرده بود. مي‌خواست، همچون نور از زمين خاکي جدا شود و به کهکشان‌ها پرواز کند... آن‌گاه آتش عشق به کمک آمده بود و جسم خاکيم را سوزانده بود و از من فقط دود مانده بود و اين دود همراه با روح من به آسمان‌ها اوج مي‌گرفت...
   شب قدر من، شبي که سلول‌هاي وجودم، در آتش عشق تغيير ماهيت داده بود و من چيزي جز عشق گويا نبودم. دل من، کعبه عالم شده بود، مي‌سوخت، نور مي‌داد و وحي الهي بر آن نازل مي‌شد و مقدس‌ترين پرستش‌گاه خدا شده بود. امواج خروشان عشق از آن سرچشمه مي‌گرفت و به همه اطراف منتشر مي‌شد. از برخورد احساسات رقيق و لطيف با کوه‌هاي غم و صحراهاي تنهايي و آتش عشق، طوفان‌هاي سهمگين به‌وجود مي‌آمد که همه وجود مرا تا صحراي عدم به ديار نيستي مي‌کشانيد و مرا از زندان هستي آزاد مي‌کرد.
   اي کاش مي‌توانستم همه خاطرات الهام بخش اين شب قدر را به ياد آورم. افسوس که شيرازه فکر و طغيان احساس و آتشفشان روح من، آن‌قدر سريع و سوزان پيش مي‌رفت که هيچ چيز قادر به ضبط آن نبود...
   نوري بود که در آن شب مقدس، بر قلبم تابيد، بر زبانم جاري شد و به صورت اشک، بر رخسارم چکيد. من همه زندگي خود را به يک شب قدر نمي‌فروشم و به خاطر شب‌هاي قدر زنده‌ام. و تعالاي شب قدر عبادت من و کمال من و هدف حيات من است.



* * *


 


پي نوشت:


(1) اگر اين دست‌نوشت‌ را - که ساعتي قبل از عروجش نوشته – تا به حال نخواندي يا نشنيدي، مطمئن باش از او هيچ نمي‌داني! مثل من!


(2) تابلو نقاشي‌اي که در بالا ملاحظه مي‌فرماييد اسمش هست «انفجار قلب» که از آثار شهيد چمران مي‌باشد؛ که اصل اين نقاشي به همراه ديگر آثار ايشان در نمايشگاه دائمي‌اي که در محل شهادت ايشان (دهلاويه) برپا گرديده قرار دارد.


 


 


 


* * *


 


 


 


حرف آخر:


«هنر آن است که بي‏‌هياهوهاي سياسي، و خودنمايي‌هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف کند نه هوي، و اين هنر مردان خداست. او(شهيد چمران) در پيش‌گاه خداي بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و يادش بخير.
و اما ما مي‏توانيم چنين هنري داشته باشيم. با خداست که دستمان را بگيرد و از ظلمات جهالت و نفسانيت برهاند.»
(امام خميني رحمة‌الله‌عليه)


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ مقتل - روايت يکم جمعه 19 خرداد 1385 - ساعت 6:58 عصر

نويسنده: ارميا معمر

خانه علي(ع) عزاخانه بود.
حسن(ع) و حسين(ع) از دوري پيامبر(ص) بي‌تابي مي‌کردند.
و من آرام و قرار نداشتم.
اگر علي(ع) نبود و سيماي نوراني‌اش اميدم نمي‌بخشيد؛
اگر حسن(ع) و حسين(ع) اين‌قدر رنگ و بوي پيامبر(ص) را نداشتند؛
اگر زينب(س) با آن نگاه مادرانه و آسماني روبرويم نمي‌نشست؛
نفس‌هاي سردي که در سينه‌ام فرو مي‌رفت بازنمي‌گشت.
و آه‌هاي سوزان که از جانم برمي‌آمد،
هستي عالم را مي‌سوزاند.


بيرون خانه غوغا بود.
و هر که مي‌رسيد خبر از فتنه و آشوب مي‌آورد.
درون خانه را اما، هنوز بهت و ناباوري مصيبت،
ساکن نگه داشته بود.


سيل طغيان گويي از حضيض سقيفه
اندک اندک
به آستان اوج « بيت الله » زبانه مي‌کشيد.
بوي خسانت و جنايت
آرام آرام
فضاي کوچه‌ها را پرمي‌کرد.


سروصدايي از پشت در روي علي(ع) را برگرداند.
فرياد شيطان بود از حلقوم غلامي بدکار و بد نام.
سياهي فتنه بود انگار در چهره فرستاده اي شوم.
جسارتي بي سابقه بود،
پس از رحلت پيامبر(ص)
بر حرم دخترش و در پيشگاه محراب و مسجدش.
...


علي(ع) آرام و خشمگين
به در خيره ماند.
شير خدا به خروش مي‌آمد.
...
فرياد شيطان خاموشي نداشت.
کينه‌ها و عقده‌هاي فروخورده ساليان سرباز کرده بود.
بغض‌هاي بدر و احد و خيبر
گشوده مي‌شد.


علي(ع) به من نگاه کرد؛
و من به کودکان مضطرب.
علي(ع) با نگاهش بچه‌ها را آرامش بخشيد و پاسخشان گفت:
« برويد. من را بيعت سزاوار نيست. »


فرياد شيطان خاموشي نداشت
با علي:
« بيا و بيعت کن
وگرنه خانه را با هرکه در او هست به آتش مي‌کشيم.»


گمان مي‌کردم بي‌پروايي کنند، اما نه اين‌قدر.
گمان مي‌کردم حريم‌ها را بشکنند، اما نه اين‌گونه.
منتظر بودم تا درون خود را خويش آشکار سازند، اما نه اين‌قدر زود.
...
همچنان فرياد مي‌زدند.


اين بار من ناليدم.
« از خدا بترسيد
و از پيامبرش حيا کنيد.
از در اين خانه دور شويد.»


گويي رفتند.
اما لختي نگذشت که
هياهويشان دوباره فضا را آلود.
اين بار گويي بوي فتنه آزارنده‌تر بود؛
و سياهي طغيان افزون‌تر.
فرياد شيطان دوباره بر خانه وحي الهي سايه افکند.
شيطان به خدا سوگند مي‌خورد!
در صداي خراشنده ابليس
سخن از هيزم بود و آتش؛
که وحشيانه به در لگد مي‌زد.
و گويي هنوز دز پي بهانه مي‌گشت.
...
گفتم شايد به بهانه رويارويي با علي(ع)
از خطاب من پرهيز مي‌کند.
چاره اي نبود.
از دختز پيامبر(س) که بايد شرم مي‌کردند.
چاره اي نبود.
از ناموس خدا که بايد شرم مي‌کردند.
چاره اي نبود.
خود برخاستم.
و در حالي که آرام قدم برمي‌داشتم،
پشت در رفتم.
...
ابليس را گفتم:
« من دختر پيامبرم. نمي‌داني؟
هنوز کفن پيامبر خشک نشده است.
و هنوز اين در و ديوار بوي حضور آسمانيش را دارد.
از او شرم نمي‌کنيد؟ »


ديگر بايد بر مي‌گشت.
ديگر بايد مي‌ترسيد و خاموش مي‌شد.
ديگر بايد آرام مي‌گرفت.
اما بي حيا فرياد زد:
« ما با زنها کاري نداريم. »
و نعره کشيد.


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


نمي‌دانم چه شد؛


نفهميدم چه کرد؛


ندانستم چه پيش آمد؛


که از درون پيکرم،


« محسن » شکست


و من فرو ريختم...


 


 


 


بيت الاحزان / محمد رضا زائري


 


* * *


 


ياد «ايوب عشق» به خير!


 


* * *


 


حرف آخر:


«اُف بر تو دنياي دَني
در پيش چشمان علي(عليه‌السلام)
سيلي به زهراء(سلام‌الله‌عليها) مي‌زنند؟؟؟»


اف بر تو دنياي دني


اف بر تو دنياي دني


اف بر تو دنياي دني


...


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

+ امام و ارميا - قسمت پاياني يکشنبه 14 خرداد 1385 - ساعت 1:0 صبح

نويسنده: ارميا معمر

   امام رفت. سيل انسان‌ها به سمت بهشت زهرا در حرکت بودند. جمعيت از در و ديوار مي‌جوشيد. آن‌قدر تعداد آدم‌ها زياد بود که از هر طيف و گروهي مي‌شد نمونه‌اي پيدا کرد. زن‌ها، مردها و بچه‌ها، همه و همه به سمت بهشت زهرا مي‌رفتند. هرکس با هر وسيله‌اي که داشت. در وانت‌ها و کاميون‌ها آن‌قدر آدم سوار شده بود که از آنها فقط يک حجم انساني در حال حرکت پيدا بود. از اندازه‌ي اين حجم انساني معلوم مي‌شد که وسيله‌ي نقليه اتومبيل سواري است يا وانت است و يا کاميونت. البته اين حجم انساني با همان سرعتي جلو مي‌رفت که ساير آدم‌ها پياده مي‌رفتند. قيافه‌ها متنوع بود. از هر قماش و دسته‌اي.
   زني با چادري مشکي که لکه‌هاي قهوه‌اي خاک روي چادرش مشخص بود. جواني که هنوز مو به صورت نداشت. با پيراهني مشکي و شالي سبز. پيرمردي که به يک دستش عصا بود و با دست ديگرش به سختي عکس امام را بالا گرفته بود. کودک کوچک که انگار پدر و مادرش را گم کرده بود، بي‌خيال و بدون توجه به جمعيت، جمعيت هم بي توجه نسبت به او. مي‌خنديد و در عرض جمعيت راه مي‌رفت. سه چهار جوان با لباس سربازي. سرباز اولي به سرباز دومي چيزي گفت و خنديد. دومي جوابش را نداد. خيره نگاه مي‌کرد. مردي روي ويلچر نشسته بود. احتمالاً از جانبازان جنگ بود. ضجه مي‌زد. انگار نه انگار که اين همه آدم او را نگاه مي‌کنند. انگار نه انگار که سرباز دومي هم او را نگاه مي‌کند. پيرزني چادر نمازش را به کمرش گره زده بود. به ترکي بلندبلند چيزي را فرياد مي‌زد و مي‌رفت. لحنش به دعوا مي‌زد. مردي بلند قامت و موقر، حدوداً پنجاه ساله، کت و شلوار سياه، پيراهن تمييز سفيد، کراوات سياه، دست در دست زنش که مانتوي سياه پوشيده بود، زنش عينک آفتابي زده بود. مانتوي سياه زن، گلي شده بود. چند مرد نزديک به سي سال، پيرمردي هم با آنها بود. از بقيه تندتر راه مي‌رفتند. دست هم را گرفته بودند و مي‌دويدند. انگار تلوتلو مي‌خوردند. دو تاشان لباس فرم سياه پوشيده بودند. تقريباً همه‌شان دور گردن چپيه انداخته بودند. مردي جوان با همسر و کودکش. کودک مي‌خنديد و منتظر نگاه محبت آميز پدر و مادر بود. اما پدر و مادر حتي براي خنده کودک هم مي‌گريستند. موتورسواران خيلي سريع از بين مردم مي‌گذشتند. بي‌توجه به شلوغي و برخورد با آدم‌ها. دو ترکه يا سه ترکه. اگر کسي يک نفري سوار موتور بود، اولين نفري که او را مي‌ديد به سرعت پشت موتور مي‌پريد. صاحب موتور اعتراضي نمي‌کرد. هيچ کس احساس مالکيت نسبت به چيزي نداشت. راه براي اتومبيل‌ها بسته شده بود. مردي که اتومبيلش جلوي صف اتومبيل‌ها بود، از ماشين پياده شد. صورت گوشت‌آلودي داشت. سر کچلش سرخ شده بود. عرق کرده بود. با آن سبيل‌هاي پرش، قيافه‌اش به کاسب‌ها مي‌خورد. از ماشين پياده شد. بدون توجه به بوق ماشين‌ها پشتي، شروع کرد به دويدن ميان جمعيت. انگار مي‌خواست قبل از همه به بهشت زهرا برسد. چند نفر ماشينش را به طرف کنار خيابان هل دادند. کسي پشت فرمان ننشسته بود. ماشين در جوي آب کنار خيابان افتاد و متوقف شد. هلي‌کوپترها آن‌قدر زياد شده بودند که پروازشان مثل پرواز دسته‌هاي کلاغ، براي مردم عادي بود. گاهي در ارتفاع پايين پرواز مي‌کردند. به نظر مي‌آمد که به درخت‌هاي اطراف خيابان گير مي‌کنند. يکي در اين ميانه بستني مي‌فروخت. مردم براي بچه‌هايشان بستني مي‌خريدند. بچه‌ها خيلي کيف مي‌کردند. در اين گرما بستني مي‌چسبيد. بچه‌هايي که به سن عقل رسيده بودند، بستني را مي‌خوردند اما رضايتشان را مخفي مي‌کردند. خانه‌هايي که اطراف خيابان بودند، درهايشان باز بود. از بيشتر خانه‌ها شلنگ‌هاي آب را بيرون آورده بودند. کودکان و گاهي هم بزرگ‌ترها، آب را به سمت بالا مي‌پاشيدند. آب مثل قطرات ريز باران روي سر مردم فرود مي‌آمد. هوا گرم بود. انگار از هرم گرمايي بود که از نفس جمعيت بيرون مي‌زد. بوي گلاب و دود و خاک با هم مخلوط شده بود. سر و صدا زياد بود. اما کسي به آن توجهي نداشت. گاه‌گاهي بر خلاف مسير جمعيت، آمبولانسي با چراغ‌هاي روشن مي‌آمد. حتي صداي گوش خراش آژيرش، مردم را از جلوي راهش دور نمي‌کرد. انگار جلوتر که شلوغ‌تر مي‌شد، بعضي غش مي‌کردند و يا زير دست و پا مي‌ماندند. روي کاپوت آمبولانس يکي با روپوش سفيد هلال احمر نشسته بود.
   - داداش برو کنار. برو کنار، مريض داريم. آقا برو کنار.
   تا سپر آمبولانس ضربه‌اي آرام به مردم نمي‌زد، کسي از سر راهش کنار نمي‌رفت. راننده‌ي آمبولانس چيزي نمي‌ديد. مردي جوان با روپوش هلال احمر روي کاپوت نشسته بود و جلوي چشمانش را گرفته بود. البته اگر چيزي هم مي‌ديد، فرق زيادي نمي‌کرد. آمبولانس فشار مي‌آورد. جنگ تکنولوژي با آدم‌ها. آدم‌ها موفق‌تر بودند. اگر لطف نمي‌کردند و کنار نمي‌رفتند، زور آمبولانس به آنها نمي‌رسيد.
   يک هواپيماي سم‌پاشي در مخزنش آب ريخته بود و روي خيابان‌هاي پهن منتهي به بهشت زهرا آب مي‌پاشيد. اين يکي را خيلي‌ها با دست نشان مي‌دادند.
   قيافه‌ها غريب بود. نوعي بهت در چهره‌ها بود که جلوي نمايش اندوه را گرفته بود. با خودشان حرف مي‌زدند. بعضي‌ها هم ساکت مي‌دويدند. خيلي‌ها انگار جلو با کسي قرار داشته باشند، مي‌دويدند. وقتي تنه‌شان به تنه جلويي مي‌خورد، جلويي به آنها راه مي‌داد. مي‌دانستند بعضي عجله بيشتري دارند. جواني به سرش گِل زده بود. رنگ قهوه‌اي روشن روي موهاي سياه. بعضي‌ها پرچم و کتل‌هاي محرم را به دست گرفته بودند. سياه و سبز و قرمز. سر و صداها زياد بود. يکي از پشت بلندگوي ماشين دولتي شعار مي‌داد. کسي حال نداشت جواب بدهد. شعار عينيت يافته بود. هيچ کس به حرف ديگري گوش نمي‌داد.
   - ايران دربه‌در شده، بسيجي بي‌پدر شده.
   - امام رفت.
   - آقا حالا چي مي‌شه؟ کسي مياد رو کار؟ نظام چي مي‌شه؟
   - خدا بزرگه. اين انقلاب نمي‌خوره زمين.
   - خدا خودش نگه داره.
   - هيچ کس نمي‌تونه جاي امام رو بگيره.
   - ما هر چي داشتيم، از امام داشتيم.
   - عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، خميني بت شکن پيش خداست امروز، مهدي صاحب‌زمان صاحب عزاست امروز.
   - آقا کوچولو، بابا مامانت کجان؟ برو دستشون رو بگير.
   - بابام شهيد شده آقا. من خودم بزرگم.
   - خميني من سه تا پسرو داده بودم واست. حالا کجا رفتي. خميني من رو هم با خودت ببر.
   - بي‌پدر شديم. من بابام پانزده خردادي بود. الان شصت و هشته. اون موقع چهل و دو بود. بيست و پنج سال. منم بيست و پنج سالمه. من بابام رو نديده بودم. مردُم! تو اين مدت من به همه مي‌گفتم، من بابا دارم. حالا باباي منم مرده، دوباره مرده!
   - آي آقامُوا . . .
   حرفش را خورد. پاي مصنوعي جانبازي جدا شده بود. جواني کمک کرد تا از ميان جمعيت پا را بردارد.
   - آقا اين اطراف، دور همين بهشت زهرا که آقا رو خاک مي‌کنن، الان آدم بياد زمين بخره. بعداً کافه بزنه و رستوران و چه مي‌دونم . . . بازار. اين جا زيارتي مي‌شه عزيز دلم. اين جا گنبد و بارگاه درست مي‌کنن. حالا ببين. همين زميناي شخم خورده، حالا مي‌شه خدا تومن.
کسي که در کنارش بود حتي سري هم تکان نداد.
   - يه دقه وايسا. بذا من اين رو بکِشم کنار. دِ بابا صب کن. مصّب داشته باش. غش کرده. وايسا!
   - آي امام. من نمي‌ذارم خاکت کنن. امام نمرده. امام نمي‌ميره بي‌ناموسا.
   از دهان جوان غش کرده کف مي‌ريخت.
   - يا ايتها النفس المطمئنه. ارجعي الي ربک راضية مرضية . . .
   لندکروز سپاه که از بلندگويش صداي قرآن مي‌آمد، به سختي عبور کرد.
   - خودت گذاشتي رفتي، نگفتي چي به سر ما مياد؟
   - نترس برادر. هستن. اين انقلاب مال اسلامه. خود خدا نگهش مي‌داره. مگه مي‌شه خون اين همه شهيد از بين بره؟
   - خدا خودش نگه داره.
   - بي‌بي‌سي غلط کرد با تو! کدوم جنگ؟ قدرت چيه ديگه؟ اين همه آدم اين جاس. جنگ اگه بشه، به اسم علي قسم، جرشون مي‌دم. اصلاً کي با کي جنگ مي‌کنه؟
   - نه بابا. جنگ که نه. از قبل فکرا شده بود. ببين اصلاً انگاري جاي دفنم مشخص شده بود. الان رهبر تعيين کردن. آقاي خامنه‌اي مثل شير وايساده.
   - حالا مي‌بينيم.
  
- وايسا ببين.
   - حالا امام رو چه جوري ميارن؟
   - يه ماشينايي بود تو مصلي، کاميون مانند. با اون ميارن.
   - از کجا رد مي‌شه. دو تا راه که بيشتر نيست، هر دو تاش . . .
   - نه آقا با هلي‌کوپتر ميارن.
   - پس تشييع چي مي‌شه؟ بالاخره سنته، مستحبه.
   - پس اين همه آدم اومدن تشييع عمه‌ي من؟ ثوابش مي‌رسه آقا.
   - اصلاً نمي‌شه تشييع کرد.


* * *


   سه شنبه شانزده خرداد شصت و هشت بود. هوا گرم بود. از بالا، فقط ساختمان‌ها معلوم بودند، درخت‌ها و تيرهاي برق. بقيه‌ي زمين همه جا سياه بود. جاده‌هايي که به بهشت زهرا منتهي مي‌شد، مثل يک نوار سياه مشخص بودند. قرار بود او را در بهشت زهرا دفن کنند. زميني در شرق بهشت زهرا براي دفن امام آماده کرده بودند. همه‌ي اين کارها يک‌شبه انجام شده بود. در اين مورد آينده نگري کرده بودند. زمين خاکي بود. هنوز هيچ تأسيساتي در زمين مستقر نشده بود. ضلع غربي زمين به بهشت زهرا مي‌خورد. ضلع شماليش هم ابتداي اتوبان تهران قم بود. زمين وسيع بود و خاکي. اين که يک‌شبه اين زمين را به نوعي محصور کنند و دورش ديواري درست کنند، کار ساده‌اي نبود. دورتادور محلي که قرار بود امام دفن شود را با کانتينر و اتاقک‌هاي پيش ساخته محصور کنند. چهار جرثقيل بزرگ از شب تا صبح کانتينرها را دور هم قرار مي‌داده‌اند. منطقه‌اي به اندازه‌ي يک هکتار را محصور کرده بودند. تنها را ورودي، فاصله‌اي بود بين دو کانتينر، تقريباً به طول يک کانتينر. حدود ده دوازده متر. کانتينرها را دوتادوتا روي هم گذاشته بودند تا جمعيت نتوانند روي کانتينر بيايند. در حقيقت با کانتينرها ديواري دو طبقه ساخته بودند. کانتينرها بدون درز به هم چسبيده بودند. کانتينر البته هيچ جاي دستي براي بالا رفتن ندارد. ولي روي کانتينرها مملو از جمعيت بود. سقف چند تا از کانتينرها بريده بود. سقف کانتينر تحمل بار ندارد. تراکم زياد انسان‌ها روي ديوار اين منطقه محصور شده، روي سقف کانتينرها، سقف را که از جنس ورق آهن بود، مثل کاغذ پاره کرده بود. آدم‌ها مثل اشيايي بي‌جان به داخل کانتينر ريخته بودند. داخل منطقه‌ي محصور شده که احتمالاً قرار بوده خلوت باشد، تا مراسم تدفين در آرامش انجام شود، از جمعيت پر بود. مأموراني که براي حفظ نظم و جلوگيري از هجوم جمعيت، زنجيري انساني تشکيل داده بودند، خودشان از همه زودتر اين زنجير را پاره کردند. همان دوازده متر راه ورودي کافي بود تا سيل جمعيت به داخل منطقه محصور شده بيايند. سيل جمعيت به عرض شايد صدها متر مي‌خواستند از اين ده متر به داخل منطقه‌ي محصور شده راه پيدا کنند. همه به دليل نامعلوم مي‌خواستند به داخل اين منطقه بيايند. حسي غريب در مردم، آنها را مجبور مي‌کرد که از دفن امام جلوگيري کنند. هلي‌کوپتر حامل تابوت روي سر جمعيت آن‌قدر پايين مي‌آمد که به نظر مي‌رسيد ملخ دمش با سر و دست مردم برخورد مي‌کند. هلي‌کوپتر سعي مي‌کرد جمعيت را بترساند و فراري دهد. اما جمعيتي که سال‌ها با جنگ و موشک و هواپيما مثل يک واقعه‌ي طبيعي برخورد کرده بود، از يک هلي‌کوپتر نمي‌ترسيد. جمعيت مانع فرود هلي‌کوپتر مي‌شدند. هلي‌کوپتر شايد تا يک متري زمين نزديک مي‌شد. مردم خم مي‌شدند. روي زمين دراز مي‌کشيدند. اما اجازه نمي‌دادند تا هلي‌کوپتر روي زمين بنشيند. اين صحنه چندين بار تکرار شد. شايد هيچ کس دليل عقلاني براي اين ممانعت نداشت! اما همه‌ي کارها عقلاني نيستند.
   اعداد وقتي از مقادير محسوسي بيشتر مي‌شوند، ديگر هيچ مفهومي را منتقل نمي‌کنند. صدهزار نفر آدم با يک ميليون با ده ميليون خيلي تفاوت ندارند. هيچ کس اندازه‌ي دريا را برحسب تعداد قطره‌ها نمي‌گويد. دريايي از آدم. اگرچه دريا را از ماهي‌ها گرفته بودند، ماهي‌ها خود دريا شده بودند.
   دريا موجي غريب داشت. بلند و توفنده. آدم‌ها را به ديواره‌ي کانتينرها مي‌زد. بعضي روي زمين مي‌افتادند. آدم‌هاي ديگر بلافاصله رويشان را پر مي‌کردند.
   از قم به طرف تهران، بعد از درياچه نمک، بستر خاکي دشت‌ها بسيار و متنوع و گونه‌گون است. بعد از درياچه نمک، کوه‌هاي سي مايلي که بيشتر به تپه مي‌مانند، خاک‌هاي سرخ دارند، با پوسته‌اي سفت و محکم. بعد کوه کهريزک، از آنجا به بعد خاک‌ها آرام‌آرم قهوه‌اي مي‌شوند. رنگشان روشن‌تر مي‌شود و حالت رمل پيدا مي‌کنند. سطح رويشان هم شل مي‌شود. با اندک بادي که مي‌وزد، خاک بلند مي‌شود و در هوا حل مي‌شود. اين سير ادامه دارد تا بهشت زهرا. نزديک بهشت زهرا خاک‌ها مثل خاک‌هاي جنوب مي‌شوند. خاک‌هاي بهشت زهرا مثل خاک‌هاي جنوب‌اند. اين شايد به خاطر به خاک سپردن بعضي آدم‌ها در بهشت زهرا باشد. آدم‌هايي که گوشت و پوست و استخوانشان از خاک‌هاي جنوب ساخته شده است!
   بوي خاک‌هاي جنوب را همه حس مي‌کردند. خاصه آنهايي که لباس‌هاي خاکي و سبز تنشان بود. خاصه آنهايي که با ويلچر آمده بودند.




 




 




 




 



 


 


* * *


 


پي نوشت:


مطالبي که تحت عنوان «امام و ارميا» خدمتتان عرضه شد، فصل هفدهم تا بيستم کتاب ارميا نوشته رضا اميرخاني (چاپ دوم) بودند که هيچ گونه دخل و تصرفي در آن صورت نگرفت.


مي‌توانيد فصل بيست و يکم را از خود کتاب مطالعه بفرماييد.


 


* * *


 


حرف آخر:


«خميني کبير(رحمة‏الله‏عليه)، عارف واصلي که بر بام عرفان ايستاده، عظمتي به اندازه اسلام دارد.»


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

d خانه c
d سجل c
d
نامه رسون c


ارميا نمايه

امام مثل بقيه نبود. با همه فرق مي‌کرد. امام مثل هوا بود. همه آن ‌را تجربه مي‌کردند. به نحو مطبوعي، عميقاً آن ‌را در ريه‌‌ها فرو مي‌بردند. اما هيچ‌‌وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندني است. امام دريا بود. ماهي حتي اگر نهنگ هم باشد، درکي از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهي‌‌ها به‌‌‌جز آب چه ‌مي‌دانند؟ تمام زندگيشان آب است. وقتي ماهي از آب جدا شود، روي زمين بيفتد، تازه زميني که آرام‌تر از درياست، شروع مي‌کند به تکان‌خوردن. ماهي دست و پا ندارد! وگرنه مي‌شد نوشت که به ‌نحو ناجوري دست و پا مي‌زند. تنش را به زمين مي‌کوبد. گاهي به اندازه طول بدنش از زمين بالاتر مي‌رود و دوباره به زمين مي‌خورد. علم مي‌گويد ماهي به خاطر دورشدن از آب، به دلايلي طبيعي، مي‌ميرد. اما هر کس يک بار بالا و پايين پريدن ماهي را ديده باشد، تصديق مي‌کند که ماهي از بي‌آبي به دلايلي طبيعي نمي‌ميرد. ماهي به‌خاطر آب خودش را مي‌کشد!

ارميا / رضا اميرخاني


آوای ارميا


جستجو در متن وبلاگ


کل بازديدها: 62635
بازديد امروز: 3

بازديد ديروز:16

[16/4/1387- 1:42 ص] اختيار اجبارآلود
[3/3/1387- 5:3 ع] ايوب عشق
[30/1/1387- 2:20 ع] نهايت عشق
[2/1/1387- 1:58 ع] دلم مي‌سوزد
[آرشيو شده ها]