پنجشنبه 7 شهريور 1387


خانه‌ي دوست کجاست!؟

به ذره گر نظر لطف بوتراب کند /// به آسمان رود و کار آفتاب کند
 





• لوح دل (داداش ايليا)
مشکوة
دلنوا
يوسفان فاطمه
دياموند
صميمانه


نوشته‌هاي قبلي
هفتای‌اول( بهمن83 تا آذر84 !!!) [7]
هفتاي‌دوم( آذر84 تا بهمن84) [7]
هفتاي‌سوم( بهمن و اسفند84) [7]
هفتاي‌چهارم( فروردين و ارديبهشت 85) [7]
هفتاي‌پنجم( ارديبهشت و خرداد 85) [7]
هفتاي‌ششم( خرداد و تير85) [7]
هفتاي‌هفتم( تير و مرداد85) [7]
هفتاي هشتم( شهريور تا آبان85) [7]
هفتاي نهم( آبان 85 تا...!) [6]


اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

با ارسال فرم فوق مي‌توانيد از به‌روز شدن وبلاگ باخبرشويد.

+ غزل خداحافظي! جمعه 19 آبان 1385 - ساعت 9:8 عصر

نويسنده: ارميا معمر






صحبتاي آخر:


(1) تا مدت نامعلومي اين آخرين پست وبلاگه. ما هم رفتيم! فعلاً...


(2) اين خانه را دوست دارم چون با عشق ساختمش! ...


(3) وبلاگ شهيد ايليا رو هم سپردم به يک آدم مطمئن.


(4) اين پست را تقديم مي‌کنم به روح همه‌ي شهدا، به خصوص شهداي انقلاب و بالاخص معلم شهيدم آقاي محمدجواد حسن‌زاده.


 


(بلندگوها روشن.)


* * *


 


 


 


در شـعـلـه و شـور عـشـق پـــروانـه‌صـفـت بـودنـد
تـــا کـرب‌وبـلا مـي‌رفـت آن بـــــال کـه بـگـشـودنـد


از آن هـمـه خـــون صـحـرا شـد بـاغ شقـــايـق‌هـا
در معرکه مي‌رفتند با نغمه‌ي يا زهرا
(سلام‌الله‌عليها)



 


ديدند گلستان را در شعله چو ابراهيم(عليه‌السلام)
گـــفـتـــــنـد خـــداونـــدا آمـــــاده‌ي ايـن راهـــيـــم


هــرکس که سعادت داشت بر جبهه ارادت داشت
ايــن خـانـه مصفا بـود تـــا بـوي شـهـــادت داشت



 


ديـــدنـد شـکـــوفـا شـد گل‌هـــــاي اجـــابـت زود
معـــــراج دعـــاهـاشـان در صـبـح دوکـــوهـه بـود


آن سينه‌ي پراحساس شد مست شميم يـاس
تا القمه مي‌رفتند با پرچم يا عبــاس
(عليه‌السلام)



 


بر غـنچه‌‏ي لب‌هاشان لبيک حسيني بود
اميـد دل آن‌ها لـبـخـنـد خـمـيـنـي(ره) بود


در مـعرکه‌هـا رفتند تـــا پـيـش خـــدا رفتند
بــــا تـشـنـه‌لـبـي آخـر تـــا کـرب‌وبـلا رفتند



 


گفتـــند که ما رفتيم از کـــرده‌ي خود شـاديم
اين نهـــضت خـونـيـن را در دست شما داديم


تـــــا زنده به ايمانيــــم تـــــا در خـط قـرآنيـــم
بــــا لطـف امـام عصـــر
(عج) در راه شهيدانيــم



 



من تشنه‌ي‌خورشيدم، در اين شب‌باراني
دل‌تنگ تـوام بـرگـرد، اي مــــاه جمـــاراني


ايام خوش‌آن روزي، که سينه‌حسيني بود
شـــــب‌ها دلم روشن، بـا نور خميني بود


 


 


ما شـــــمع ولايت را، هستيــــم چو پروانه
در قـــــافله‌ي عشقيـم، بـا رهــــبـر فـرزانه


صد شکر که شيعه سر، در خط ولي دارد
اي عهد شکن کوفه، اين خطه علـي دارد
 


 


 


 


* * *


 


 


هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از يـاد من آن سـرو خرامان نرود


 


 


حيدر مدد      


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

d خانه c
d سجل c
d
نامه رسون c


ارميا نمايه

امام مثل بقيه نبود. با همه فرق مي‌کرد. امام مثل هوا بود. همه آن ‌را تجربه مي‌کردند. به نحو مطبوعي، عميقاً آن ‌را در ريه‌‌ها فرو مي‌بردند. اما هيچ‌‌وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندني است. امام دريا بود. ماهي حتي اگر نهنگ هم باشد، درکي از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهي‌‌ها به‌‌‌جز آب چه ‌مي‌دانند؟ تمام زندگيشان آب است. وقتي ماهي از آب جدا شود، روي زمين بيفتد، تازه زميني که آرام‌تر از درياست، شروع مي‌کند به تکان‌خوردن. ماهي دست و پا ندارد! وگرنه مي‌شد نوشت که به ‌نحو ناجوري دست و پا مي‌زند. تنش را به زمين مي‌کوبد. گاهي به اندازه طول بدنش از زمين بالاتر مي‌رود و دوباره به زمين مي‌خورد. علم مي‌گويد ماهي به خاطر دورشدن از آب، به دلايلي طبيعي، مي‌ميرد. اما هر کس يک بار بالا و پايين پريدن ماهي را ديده باشد، تصديق مي‌کند که ماهي از بي‌آبي به دلايلي طبيعي نمي‌ميرد. ماهي به‌خاطر آب خودش را مي‌کشد!

ارميا / رضا اميرخاني


آوای ارميا


جستجو در متن وبلاگ


کل بازديدها: 62635
بازديد امروز: 3

بازديد ديروز:16

[16/4/1387- 1:42 ص] اختيار اجبارآلود
[3/3/1387- 5:3 ع] ايوب عشق
[30/1/1387- 2:20 ع] نهايت عشق
[2/1/1387- 1:58 ع] دلم مي‌سوزد
[آرشيو شده ها]