پرواااز را به خاطر بسپار؛
پريدن پيش کش ...!
نمي دونم بايد بگم « پرواز ِ» جمعي از خدمتگزاران جامعه ي رسانه اي و نظامي رو تسليت مي گم، يا « پر پر شدن» يا « سوختن ِ» جمعي از پرستو هاي عاشق رو!؟ امروز يکي از اين خبرنگارا جلوي دوربين داد مي زد:
آي مردم! ... قربونتون برم! ... اينا براي شما رفتن! ... داوود! تصوير بردارت کو!؟ ... محسن صدا بردارت کجاست؟ ... رضا تصوير بردارت کيه؟ ... (همه با هم گفتن:) اناريه اناريه!! ... محمود رو از روي دندوناش شناختن! ... عليرضا رو از رو انگشترش ... (عکس سيد به چشمش ميخوره که دوربين به دست وايساده) سيد تصوير بگير ... سه دو يک گفتي!؟ ... آي مردم! نگيد شبکه ي خبر! بگيد شبکه ي شهدا ! ... ديگه نميشه کار کرد! ... اي خدااا ...!
و من کاري بلد نبودم جز اشک ريختن! ولي از همه مظلوم تر شهداي خبرنگار و عکاس خبرگزاري ها و مطبوعات بودن. خيلي کم اسمي ازشون برده مي شد. از عليرضا برادران که هرچي گشتم جنازشو پيدا نکردم. از محمد صادق نيلي، خير خواه، ابراهيم بقايي، عليرضا افشار، کاظم نژاد و...
و «يکي» هم مي گفت: « اين خيلي نامرديه که تو اين 5 ، 6 سال ما رو کردي طراح پوستر رفقام! اين دفعه هم دو تا از اون خوباشو با هم گرفتن ازم!» مي گفت: «معمولا از سفراش با خبر نمي شديم ما، ديشب اما اومد خداحافظي کرد، سفارش کردم تو هواپيما!!! هر وقت ديدي محمد داره خوابش مي بره، انگشت کوچيک دست چپ ات رو فرو کن تو چشم سمت راستش! انگشت سبابه اش رو نشون داد، گفت اين ناخونش بلند تره! ميشه با اي؟ گفتم باشه، مشکلي نيست...! الان هم محمد خوابه هم خودش! اون انگشت اش هم فکر کنم فرو رفته تو چشم من ...»
خدا بهش صبر بده. من که تو يکيش موندم و رسماً دارم کم ميارم. يا حضرت عباس (ع) دلمان را درياب! حسين آقا، درسته! «علي» رفت و «کوثر»ش موند، با يک خواهر هم سن و کپي خودش و يک مادر جوون! اما «علي برادران» و «محمد صادق نيلي» از پيش شما نرفتن. حتي به شما نزديک تر هم شدن. اون ها تو دلتون خونه ساختن. تسليت بنده و همه بچه هاي گروه را پذيرا باشيد.
***
و اما همونطور که قولش رو داده بودم اين بار مي خوام يکي از نامه هاي شهيد ايليا رو که به يکي از بهترين دوستاش فرستاده و در مورد مسلمان شدنش توضيح داده براتون بنويسم. اصلا اجازه بديد از قول عزيزي که نامه ي شهيد ايليا رو برام فرستاده بگم. (که هرکاري کردم راضي نشد اسم يا آدرس ايميلش رو لو بدم!):
بنده از خواننده هاي لوح دل بودم. وقتي اسم نويسنده (ايليا پطروسيان) رو کنار مطالب نوشته شده مي گذاشتم يه علامت سؤال بزرگ تو ذهنم بوجود مي اومد. اسمي از اسامي هموطنان ارامنه و...! يه روز بالاخره دلمو به دريا زدم؛ سؤالمو ازش پرسيدم؛ گفت: من مسيحي بودم اما چند سال پيش خدا بزرگ ترين نعمتش، اسلام رو به من هديه کرد. دليل مسلمان شدنش رو ازش پرسيدم. اولش فقط جواب داد: اشـــــک و ندبه
انا قتيل العبره
گفتم قانع نشدم و توضيح بيشتري خواستم. وقتي که سماجت منو ديدن بيشتر توضيح دادن. متاسفانه در اثر يک اشتباه ميل هاي ايشون رو پاک کردم و به همين دليل نمي تونم اصلش رو براتون فوروارد کنم اما متن جواب ايشونو که در ورد کپي کرده بودم اينجا پيست مي کنم.
*****
(نامه ي شهيد ايليا)
سلام عليکم.
صميمانه آرزو مي کنم که هميشه دين دار و سالم باشيد چون اين دو بزرگترين و بهترين نعمتهاي خدا هستند.
خيلي خوشحال شدم وقتي ديدم بين جوونهايي که خيلي ها به درست يا به غلط فکر مي کنن معنويت از دلاشون پر کشيده يکي مثل شما وجود داره که اينقدر به دين اهميت ميده. اهميت و جدييت شما در يافتن پاسخ سؤالتون منو وادار کرد که بنشينم و اين چند سطر رو تايپ کنم، هر چند توضيح اين مسئله واقعا برام سخته.
اسلام به خودي خود يک دلرباست. کافيه يه کوچولو «دل» داشته باشي تا جذبت کنه.
ترجيح ميدم خيلي مختصر و با سانسوريات توضيح بدم! ببخشيد.
از هادي شروع کنم. هادي يکي از بهترين دوستان بنده ست. ما از هفت سالگي با هم دوست و رفيق بوديم.
دوستي من و هادي موجب شد که من بوسيله اون خيلي چيزها از اسلام بدونم، خدا هادي رو براي هدايت کردن من به راه راست فرستاده بود.
هادي در يک خانواده مذهبي بزرگ شده بود براي همين براحتي مي تونست به سؤال هاي من راجع به اسلام جواب بده. بيان ساده احکام، احاديث و روايات اسلامي توسط يه دوست مثل هادي باعث شده بود که من خيلي خوب اونا رو بفهمم و روز به روز بيشتر با اسلام آشنا بشم.
رفتار هادي هم خيلي روي من تاثير گذار بود. اون براي هر کاري که مي خواست انجام بده يک نفر رو داشت که بهش توسل و توکل کنه؛ هادي وقتي از زمين بلند مي شد مي گفت يا علي، وقتي آب مي خورد مي گفت يا حسين، وقتي طلوع آفتاب رو مي ديد مي گفت يا مهدي و… اما من...
بيان زندگي نامه 14 معصوم توسط هادي و تحقيقاتي که خودم در اين باره انجام دادم منو با اهل بيت پيامبر آشنا کرد، در اين بين من بيش از همه شيفته مرام، اخلاق و رفتار علي (ع) شدم، علي مسلمانان و ايليا ي مسيحيان.
من تا چند وقت پيش هيچ وقت در مراسمات مذهبي مسلمون ها شرکت نکرده بودم.
اما ماه رمضون سال 78 دلمو به دريا زدم و شب بيست و يکم به همراه هادي براي برگزاري مراسم احيا به مسجد جمکران رفتم. تموم وجودم پر شده بود از دلهره و هيجان! آخه اولين بار بود که مي خواستم به مسجد برم. اونم چه مسجدي … مسجدي که به امام عصر مسلمون ها تعلق داشت.
حلاوت اون گريه هاي شبونه و اشک هاي عاشقونه هيييييچ وقت از يادم نميره، شيريني الهي العفو گفتن اون شب هنوز توي وجودم هست. هرگز فکر نمي کردم ندبه و ناله ايننننقددددرررر شيرين باشه!
وقتي مراسم تموم شد احساس مي کردم سبک و پاک شدم؛ و چه قدر احساس آرامش داشتم؛ آرامشي که تا اون شب هرگز تجربه نکرده بودم.
تموم وجودم پر شده بود از عشق به علي (ع)، فکر مي کردم که دليل و واسطه تموم اين احساسات قشنگ کسي نيست جز امير دل ها، علي عليه السلام.
اون شب اون چيزي رو که هميشه احساس مي کردم توي زندگيم جاش خاليه پيدا کردم.
من اين شبها رو، اين گريه ها و اشکها رو، اين توسل رو، اين پاکي رو و اين … اين علي رو توي زندگي کم داشتم.
و... تصميم گرفتم که مسلمان بشم.
جمله اي که اون شب بابا بهم گفت هيچ وقت يادم نميره. « يادت باشه ايليا اولويت اول اينه که ما ديندار باشيم، اينکه چه ديني در اولويت بعدي قرار ميگيره. اصولا همه آدم هاي ديندار مسلمان هستند چون مسلمان به کسي گفته ميشه که در برابر خدا تسليم شده باشه.»
از تثليث گفته و سؤال پرسيده بوديد.
تثليث و رابطه پدر، پسر، روح القدس. در اين رابطه از کتب و سايت هاي مختلف مطالبي رو که فکر کردم ممکنه به درد شما بخوره جمع آوري کردم. اميدوارم وقت داشته باشيد که بخونيدشون.
... (اين قسمت از نامه به دليل طولاني بودن حذف گرديده است. اگر از بين دوستان کسي هست که مي خواهد در خصوص موضوعي که دوست عزيزمان از شهيد ايليا پرسش کرده بودند (تثليث)، اطلاعات بيشتري داشته باشد، با اي ميل بنده مکاتبه کند.)
خسته نباشيد! اميدوارم مطالب قابل استفاده بوده باشه!
در پناه حق موفق باشيد.
يا علي مددي
*****
من از فاطيما چيز زيادي نمي دونم.
يه روز تو چت نمي دونم چي شد که به شهيد ايليا گفتم: احساس مي کنم يه داغ، يه غم بزرگ رو دلتون سنگيني مي کنه. همين طوره؟
جواب دادن: بله! غم از دست دادن نيمه ي ديگر خودم فاطيما. اما من ياد گرفتم که راضي باشم به رضاي او.
و عشقش به فاطيما رو اين طور تعريف کرد
for ( ; ; ) {
cin >> "love" ;
cout << "love" ;}
نمي دونم چه قدر با زبان برنامه نويسي ++c آشنا هستيد. اين يک حلقه ست. حلقه ي تکراري که بي پايانه چون هيچ شرطي براي خاتمه ي اون قرار ندادن. يعني مادامي که عشق از ورودي دريافت و به خروجي سپرده بشه اين حلقه تکرار ميشه. مثل عشق بين ايليا و فاطيما.
همين.
موفق باشيد.
***
چه خوش است حال مرغي که قفس نديده باشد
چـه نـکـوتـر آن کـه مـرغـي ز قـفـس پـريـده بـاشد
پــر و بــال مـا بــريــدنــد و در قــفـس گــشــودنــد
چه رهـا چه بسته مـرغي که پـرش بـريـده باشد!
شعر از: شهيد تاجيک
***
حرف آخر:
« به مُد پوشان بگوييد: آخرين مُد، کفن است! »
مطلب بعدي: ديدار شهيد ايليا با مقام معظم رهبري
حيدر مدد