پنجشنبه 7 شهريور 1387


خانه‌ي دوست کجاست!؟

به ذره گر نظر لطف بوتراب کند /// به آسمان رود و کار آفتاب کند
 





• لوح دل (داداش ايليا)
مشکوة
دلنوا
يوسفان فاطمه
دياموند
صميمانه


نوشته‌هاي قبلي
هفتای‌اول( بهمن83 تا آذر84 !!!) [7]
هفتاي‌دوم( آذر84 تا بهمن84) [7]
هفتاي‌سوم( بهمن و اسفند84) [7]
هفتاي‌چهارم( فروردين و ارديبهشت 85) [7]
هفتاي‌پنجم( ارديبهشت و خرداد 85) [7]
هفتاي‌ششم( خرداد و تير85) [7]
هفتاي‌هفتم( تير و مرداد85) [7]
هفتاي هشتم( شهريور تا آبان85) [7]
هفتاي نهم( آبان 85 تا...!) [6]


اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

با ارسال فرم فوق مي‌توانيد از به‌روز شدن وبلاگ باخبرشويد.

+ ديدار با مقام معظم رهبري دوشنبه 28 آذر 1384 - ساعت 7:7 عصر

نويسنده: ارميا معمر

   اينجا هوا ابريه و بارون هم نم نم مي باره! افتخاري و اسپيکرها هم مشغول هستند:


تنيده ياد تو ...
تنيده ياد تو، در تار و پودم!
بود لبريز از ...
بود لبريز از، عشقت وجودم!
تو بودم کردي از نابودي و با مهر پروردي
فداي نام ...!
فداي نام تو، بود و نبودم!
.
.
.


   وصف الحال منه!
   دارم به درخت اناري که تو حياطه نگاه مي کنم. همه ي برگاش ريخته و فقط اناراش مونده! اين درخت رو دو سال پيش با ايليا کاشتيم. اين اولين ساليه که ثمر داده. دلم نمياد بدون ايليا اناراشو بچينم!
   عجب هواي دلگيريه! ايليا عاشق قدم زدن يا کوهپيمايي تو اين هوا بود!
   گفتم کوهنوردي... ما تقريبا هر جمعه با رفقا مي رفتيم کوه. يکي دو سال پيش بود، يه روز جمعه تو کوه ... آقا هم اومده بودن. ايليا طبق معمول جلوتر از همه بود با اينکه آسم داشت و.... زيارت عاشورا رو حفظ بود. داشت زيارت عاشورا مي خوند و مي رفت بالا. تو حال و هواي خوش خودش بود که يه دفعه سرشو بلند کرد و آقا رو مقابل خودش ديد! ايشون داشتن برميگشتن. نمي دونم! نميدونم چه حرفايي بينشون رد و بدل شد. ما خيلي عقب تر بوديم.
   وقتي بهشون رسيديم، بعد از اينکه يه مقداري با هم گپ زديم، موقع خداحافظي، آقا دستشونو  گذاشتن رو شونه ي ايليا و گفتن: «مواظب اين دوستتون باشيد و قدرشو بدونيد!»


***


   ...


ندارم چون متاعي ديگر اي عشق
بگيــــر انگشت و اين انگشتر از من


 


(از خاطرات يکي از دوستان شهيد ايليا)


 


***


حرف آخر:


«اگرچه عقل نيز، اگر پيوند خويش را با سرچشمه ي عقل نبريده باشد، بي ترديد عشق را در راهي که مي رود تصديق خواهد کرد. آنجا ديگر ميان عقل و عشق فاصله اي نيست! » (شهيد سيد مرتضي آويني)


 


مطلب بعدي: حج شهيد ايليا (به خوانندگان لوح دل پيشنهاد مي کنم حتما مطلب بعدي رو  بخونن!)


 


حيدر مدد


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

d خانه c
d سجل c
d
نامه رسون c


ارميا نمايه

امام مثل بقيه نبود. با همه فرق مي‌کرد. امام مثل هوا بود. همه آن ‌را تجربه مي‌کردند. به نحو مطبوعي، عميقاً آن ‌را در ريه‌‌ها فرو مي‌بردند. اما هيچ‌‌وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندني است. امام دريا بود. ماهي حتي اگر نهنگ هم باشد، درکي از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهي‌‌ها به‌‌‌جز آب چه ‌مي‌دانند؟ تمام زندگيشان آب است. وقتي ماهي از آب جدا شود، روي زمين بيفتد، تازه زميني که آرام‌تر از درياست، شروع مي‌کند به تکان‌خوردن. ماهي دست و پا ندارد! وگرنه مي‌شد نوشت که به ‌نحو ناجوري دست و پا مي‌زند. تنش را به زمين مي‌کوبد. گاهي به اندازه طول بدنش از زمين بالاتر مي‌رود و دوباره به زمين مي‌خورد. علم مي‌گويد ماهي به خاطر دورشدن از آب، به دلايلي طبيعي، مي‌ميرد. اما هر کس يک بار بالا و پايين پريدن ماهي را ديده باشد، تصديق مي‌کند که ماهي از بي‌آبي به دلايلي طبيعي نمي‌ميرد. ماهي به‌خاطر آب خودش را مي‌کشد!

ارميا / رضا اميرخاني


آوای ارميا


جستجو در متن وبلاگ


کل بازديدها: 62635
بازديد امروز: 3

بازديد ديروز:16

[16/4/1387- 1:42 ص] اختيار اجبارآلود
[3/3/1387- 5:3 ع] ايوب عشق
[30/1/1387- 2:20 ع] نهايت عشق
[2/1/1387- 1:58 ع] دلم مي‌سوزد
[آرشيو شده ها]