پنجشنبه 7 شهريور 1387


خانه‌ي دوست کجاست!؟

به ذره گر نظر لطف بوتراب کند /// به آسمان رود و کار آفتاب کند
 





• لوح دل (داداش ايليا)
مشکوة
دلنوا
يوسفان فاطمه
دياموند
صميمانه


نوشته‌هاي قبلي
هفتای‌اول( بهمن83 تا آذر84 !!!) [7]
هفتاي‌دوم( آذر84 تا بهمن84) [7]
هفتاي‌سوم( بهمن و اسفند84) [7]
هفتاي‌چهارم( فروردين و ارديبهشت 85) [7]
هفتاي‌پنجم( ارديبهشت و خرداد 85) [7]
هفتاي‌ششم( خرداد و تير85) [7]
هفتاي‌هفتم( تير و مرداد85) [7]
هفتاي هشتم( شهريور تا آبان85) [7]
هفتاي نهم( آبان 85 تا...!) [6]


اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

با ارسال فرم فوق مي‌توانيد از به‌روز شدن وبلاگ باخبرشويد.

+ عشرتگه خورشيد - ادامه از لوح دل! جمعه 2 دي 1384 - ساعت 4:24 صبح

نويسنده: ارميا معمر

خـــــــب! ... پس ميخواهيد از حج شهيد ايليا بدونيد!؟ درسته!؟ پس اول اينو بخونيد، تا براتون تعريف کنم ماجرا از چه قراره!
http://louhedel.parsiblog.com/14777.htm

بازم تأکيد مي‏کنم، تا اونو نخوندين متوجه ادامه مطلب هم نميشيدا !
«عشرتگه خورشيد»
http://louhedel.parsiblog.com/14777.htm


 


 


 


خوندينش!؟ پس دل بديد تا شهيد ايليا هم بهتون قلوه بده! (البته من خودم هم از ماجرا خبر نداشتم. بعد از فوت شهيد ايليا، آقا حامد گل گلاب براي بنده تعريف کردند):


   مي دونيد «طرفي» که شهيد ايليا ازش اسم برده و تو وبلاگش نوشته: « اما اين بار « طرف » فقط گفت: ظاهراً اين بار طلبيده شدم.» کي بود؟


   درسته! ... «طرف» خود شهيد ايليا ست! همون‏طور که اونجا هم نوشته چند باري قرار بود بره، ولي نميشد. مثلا فروردين همين امسال، چند روز قبل از پرواز حالش بد شد و دکتر اجازه نداد بره. تو قرعه کشي انجمن هم بار اول و دوم که اسمش دراومد هي مي گفت: «حالم خوب نيست، نمي تونم برم، من برا دو قدم راه رفتن هم مشکل دارم و...» راست هم مي گفت. اون روزا حالش تعريف چنداني نداشت. ولي وقتي بار سوم هم اسم خودش دراومد ديگه نتونست چيزي بگه اما...


   اما اين بار هم نرفت! تو انجمني که شهيد ايليا ازش اسم برده، يه پيرمرد پنجاه و شش ساله هست که به قول خودش وزير چاييه! طفلک اونم خيلي آرزو داشت مدينه رو بيبنه. ظاهرا يه روز مي شينه و سفره دلشو واسه ايليا پهن مي کنه. ايليا هم مي گه شما به جاي من برو! ايليا به «حاج قربون» گفته بود که قضيه سکرت بمونه ولي ايشون در عرض سه سوت ملت رو خبردار کرد. بعضيا به ايليا مي گفتن چرا چنين کاري کردي و اين سفر قسمت خودت بوده و از اين جور حرفا. ايليا هم چند بيت شعر از مولوي نوشت و زد تو تابلو اعلانات انجمن:


اي قـوم بـه حـج رفـتـه کـجـايـيـد کـجـايـيد؟
مـعـشـوق هـمـيـن جـاسـت! بـياييد بياييد


يـک دسـتـه ي گـل کـو اگـر آن باغ بديديد!؟
يـک گـوهـر جـان کـو اگـر از بـحـر خـدايـيد!؟


مـعـشـوق تـو هـم سـايـه ي ديوار به ديوار
در بـاديـه سـرگـشـته شما در چه هواييد!؟


گـر صـورت بـي صـورت مـعـشـوق بـبـيـنـيد
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماييد


ده بـــــــار از راه بـه آن خــــانه بــــرفـــتـيـد
يــک بـار از ايــن خـانه بـر ايـن بـام بـرآيـيـد
.
.
.
و مي گفت:
کعبه خود سنگ نشاني است که ره گم نشود
حـاجـي احـرام دگـر بـنـد بـبـيـن يـــار کـجـاسـت


   همين آقاي «حاج قربون»، وقتي ايليا رفت، مي زد تو سرش و مي گفت: «يتيم شدم!»


( او مرا ياد فرماندهان جوان زمان جنگ مي اندازد. فرماندهاني که در شباب دل از « پير » و «جوان» مي ربودند! )



***


اينم روزي امروزمون:


مريد پير مغانم ز من مرنج اي شيخ
که وعــده تـو کردي و او بـجاي آورد!
(حضرت حافظ عليه‏الرحمة)


   سه شب خواب ديد و بعد آن به فرزندش گفت: خداوند تو را قرباني خويش مي خواهد! اسماعيل گفت: اي پدر، دست و پاي مرا ببند تا جان دادنم دلت را نلرزاند! چشمم را بپوشان که مبادا مهر پدري مانع انجام وظيفه ات گردد!


   خنجر سنگ را بريد اما اسماعيل قرباني نشد! « و فديناه بذبح عظيم.» آن روز ابراهيم (عليه السلام) « نفس » خويش را شهيد کرد تا سرافراز از بلاء سخت الهي بيرون آيد. و حاجيان هرساله قرباني هاي خود را به درگاه الهي مي برند تا حجشان قبول افتد و اجازه يابند از احرام خارج شوند!


   ولي ما يک حاجي بيشتر نمي شناسيم! که او هم معرف عالم هستي، « حاج حسين کربلايي » ست! هم او که حج را با نيت عمره ي مفرده به پايان برد و آن گاه عزم رحيل را اين چنين با کاروانيان در ميان نهاد:
   «... مرگ بر بني آدم، چون گردن آويزي بر گردن دختري زيبا آويخته است، و چه بسيار است وَلــَه و اشتياق من به ديدار اسلافم! چون اشتياق يعقوب به ديدار يوسف! و براي من قتلگاهي اختيار شده است که اکنون مي بينمش. گويا مي بينم که بند بند مرا گرگان بيابان، بين نوا و يس و کربلا از هم مي درند و از من شکمبه هاي خالي و انبان هاي گرسنه ي خود را پر مي کنند. ... گريزگاهي نيست از آنچه بر قلم تقدير رفته است. رضايت خدا، رضايت ما اهل بيت است؛ بر بلايش صبر مي ورزيم و او نيز با ما در آنچه پاداش صابرين است وفا خواهد کرد. اگر پود از جامه جدا شود، اهل بيت نيز از رسول خدا جدا خواهند شد! ... آنان در حظيرة القدس با او جمع خواهند آمد؛ چشمش بدانان روشن خواهد شد و بر وعده اي که به آنان داده است وفا خواهد کرد.
   اکنون آنکه مشتاق است تا خون خويش را در راه ما بذل کند و نفس خود را براي لقاي خدا آماده کرده است... پس همراه ما عزم رحيل کند که من چون صبح شود به راه خواهم افتاد. ان شاء الله!»
   «پير مغان» ما به وعده ي خود عمل کرد و يک به يک قرباني هايش را با دست و پاي باز و چشم بينا به قربان گاه کربلا فرستاد! هم او که تن اربا ً ارباي اکبرش را در عبايش پيچيد و...! هم او که قنداقه ي اصغرش را باز کرد تا طفل راحت بال بال بزند و « دَم  مظلومش » را به آسمان پاشيد! و خدا را شکر که به زمين باز نگشت!


الهي بدم المظلوم ... بدم المظلوم ... بدم المظلوم
عجل لوليک الفرج


***


حرف آخر:
چهل شب ديگر تا اولين شب برپايي خيمه هاي عزاي حسين بن علي عليه السلام باقي مانده. و تو چه کردي اي دل؟ مي ماني يا مي روي؟
حـاجيا مکه مي رن؛ ولي ما روضه مي ريم!
اونا قربوني مي دن؛ ولي ما قربون ميشيم!


لـبـاس احـرامـشـون مـثـل رنـگ گـل يـــاس
لـبـاس احـرام مـا، تـيـره و رنـگـش سيـاس!


 


عنوان مطلب بعدي مشخص نيست. اما مطمئن باشيد ماجراهاي شهيد ايليا تمام نشده! پس تا آينده اي نامشخص:


 


 


حيدر مدد       


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

d خانه c
d سجل c
d
نامه رسون c


ارميا نمايه

امام مثل بقيه نبود. با همه فرق مي‌کرد. امام مثل هوا بود. همه آن ‌را تجربه مي‌کردند. به نحو مطبوعي، عميقاً آن ‌را در ريه‌‌ها فرو مي‌بردند. اما هيچ‌‌وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندني است. امام دريا بود. ماهي حتي اگر نهنگ هم باشد، درکي از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهي‌‌ها به‌‌‌جز آب چه ‌مي‌دانند؟ تمام زندگيشان آب است. وقتي ماهي از آب جدا شود، روي زمين بيفتد، تازه زميني که آرام‌تر از درياست، شروع مي‌کند به تکان‌خوردن. ماهي دست و پا ندارد! وگرنه مي‌شد نوشت که به ‌نحو ناجوري دست و پا مي‌زند. تنش را به زمين مي‌کوبد. گاهي به اندازه طول بدنش از زمين بالاتر مي‌رود و دوباره به زمين مي‌خورد. علم مي‌گويد ماهي به خاطر دورشدن از آب، به دلايلي طبيعي، مي‌ميرد. اما هر کس يک بار بالا و پايين پريدن ماهي را ديده باشد، تصديق مي‌کند که ماهي از بي‌آبي به دلايلي طبيعي نمي‌ميرد. ماهي به‌خاطر آب خودش را مي‌کشد!

ارميا / رضا اميرخاني


آوای ارميا


جستجو در متن وبلاگ


کل بازديدها: 62635
بازديد امروز: 3

بازديد ديروز:16

[16/4/1387- 1:42 ص] اختيار اجبارآلود
[3/3/1387- 5:3 ع] ايوب عشق
[30/1/1387- 2:20 ع] نهايت عشق
[2/1/1387- 1:58 ع] دلم مي‌سوزد
[آرشيو شده ها]