پنجشنبه 7 شهريور 1387


خانه‌ي دوست کجاست!؟

به ذره گر نظر لطف بوتراب کند /// به آسمان رود و کار آفتاب کند
 





• لوح دل (داداش ايليا)
مشکوة
دلنوا
يوسفان فاطمه
دياموند
صميمانه


نوشته‌هاي قبلي
هفتای‌اول( بهمن83 تا آذر84 !!!) [7]
هفتاي‌دوم( آذر84 تا بهمن84) [7]
هفتاي‌سوم( بهمن و اسفند84) [7]
هفتاي‌چهارم( فروردين و ارديبهشت 85) [7]
هفتاي‌پنجم( ارديبهشت و خرداد 85) [7]
هفتاي‌ششم( خرداد و تير85) [7]
هفتاي‌هفتم( تير و مرداد85) [7]
هفتاي هشتم( شهريور تا آبان85) [7]
هفتاي نهم( آبان 85 تا...!) [6]


اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

با ارسال فرم فوق مي‌توانيد از به‌روز شدن وبلاگ باخبرشويد.

+ بخون ديگه! چي بگم؟ يکشنبه 3 ارديبهشت 1385 - ساعت 1:0 صبح

نويسنده: ارميا معمر

پيش نوشت:


(...)
يه حرف هايي هست که خيلي بزرگن! ... تو دلم! ... خيلي گنده هستن! ... شايد گنده‌تر از دهنم! اونقدر بزرگ که از حلق کوچيکم رد نميشن! ته زبونم گير ميکنن و عين يه عقده، راه گلو رو ميگيرن! اون وقته که...


خيلي وقت بود از ايليا جان هيچي ننوشتم. چند تا دليل داشت. سه تاشو ميگم: 1) خيلي شلوغ شده بود! خواستم دوستاي واقعي ايليا غربال بشن! اون جوري که داشت پيش مي‌رفت خيلي زود کم ميوردم! 2) لياقت نداشتم! 3) اصلا هربار که مي‌خواستم بنويسم انگاري يه نيرويي جلومو مي‌گرفت!
تو رو خدا منو ببخشيد!


و تنها حرفي که ميتونم بگم اينه که:
سلام ايليا!
باقيش بمونه براي همون دل...


 


* * *


 


   قصد دارم هر چند وقت يک بار گزيده‌هايي از نامه‌هاي «مرحوم حامد امجد‍» رو براتون بفرستم. و چيزاي ديگه؛ اگر پيدا بشن و منم بتونم بگم! اي کاش خبري از ايليا جان مي‌رسيد!
   يادمه آخرين بار گفتم ميخوام از کربلا رفتن شهيد ايليا بگم. ولي نگفتم. دليلش بماند! بعيد هم ميدونم ديگه اونو واسه کسي تعريف کنم. اجازه بديد براي اينکه زياد بد قولي نکرده باشم يکي از دست‌نوشته‌هاي خود شهيد ايليا رو که بي‌ربط هم به کربلا رفتنش نيست براتون کپي کنم (متن قرمز رنگ):


... چند روز پيش تو موسسه يه برگه‌اي رو ميزش ديدم که مو به تنم سيخ شد. راستش نميخواستم بهت بگم که خودت بعدا اصل نوشته رو ببيني ولي...
 
169
خب... امروز هم گذشت. الحمدلله که به خوبي گذشت.
پيش تر از قول سيد مرتضي خوانده بودم که «هر که را از مرگ بهراسد از کربلا مي رانند.» اما من به اين نتيجه رسيده ام که هر که را از مرگ بهراسد از کربلا نمي رانند! هر که به کربلا برود ديگر از مرگ نمي هراسد.
اصلا به کربلا مي برندش که مرگ را در آغوش بکشد!
مي خواهم به ملاقاتش بروم اگر عمري باقي نبود! اميد که مرا بپذيرد و...
ليله القدر و شب راز و نياز است امشب
به گمانم امسال قدرش را مي دانم
نه به اندازه قدرش... نه! که به قدر گنجايش ظرف ادراکم. تقبل الله!
ببخش که بد خط شد! خسته بودم
يا علي مددي


 


* * *


 


حرف آخر:


آي مسلمونا
... ..... .....
ديدن مريض ثوابه!


 


 


حيدر مدد      


 


 

نظرات شما ( )

 

 

 

 

 

 

 

 

d خانه c
d سجل c
d
نامه رسون c


ارميا نمايه

امام مثل بقيه نبود. با همه فرق مي‌کرد. امام مثل هوا بود. همه آن ‌را تجربه مي‌کردند. به نحو مطبوعي، عميقاً آن ‌را در ريه‌‌ها فرو مي‌بردند. اما هيچ‌‌وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندني است. امام دريا بود. ماهي حتي اگر نهنگ هم باشد، درکي از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهي‌‌ها به‌‌‌جز آب چه ‌مي‌دانند؟ تمام زندگيشان آب است. وقتي ماهي از آب جدا شود، روي زمين بيفتد، تازه زميني که آرام‌تر از درياست، شروع مي‌کند به تکان‌خوردن. ماهي دست و پا ندارد! وگرنه مي‌شد نوشت که به ‌نحو ناجوري دست و پا مي‌زند. تنش را به زمين مي‌کوبد. گاهي به اندازه طول بدنش از زمين بالاتر مي‌رود و دوباره به زمين مي‌خورد. علم مي‌گويد ماهي به خاطر دورشدن از آب، به دلايلي طبيعي، مي‌ميرد. اما هر کس يک بار بالا و پايين پريدن ماهي را ديده باشد، تصديق مي‌کند که ماهي از بي‌آبي به دلايلي طبيعي نمي‌ميرد. ماهي به‌خاطر آب خودش را مي‌کشد!

ارميا / رضا اميرخاني


آوای ارميا


جستجو در متن وبلاگ


کل بازديدها: 62634
بازديد امروز: 2

بازديد ديروز:16

[16/4/1387- 1:42 ص] اختيار اجبارآلود
[3/3/1387- 5:3 ع] ايوب عشق
[30/1/1387- 2:20 ع] نهايت عشق
[2/1/1387- 1:58 ع] دلم مي‌سوزد
[آرشيو شده ها]